دیدار دوباره قسمت سوم
دیدار دوباره :قسمت سوم
ایومی توراه بود که گشنه شد
ایومی:هی امروز غذا آماده میخورم هالا چی بخورم اممم پیزا خوبه
ایومی رفت توی مغازه که صاحب مغازه ایومی رو میشناخت
ایومی:سلام سلام
تیاکی دختره ها:سلام ایومی خوبی
ایومی:نه خوب نیستم گوشنمه
تیاکی:باشه چی میخوای امروز به حسابم
ایومی :نه پولشو میدم اممم پیتزا میخوام
تیاکی :بشین روی صندلی
یهو یکی دیگه هم آمد داخل مغازه باکوگو بود
ایومی چشماش سنگین شده بود وخوابشبردهبود
باکوگو:سلام
تیاکی:سلام خوش آمدید چی میخواید
باکوگو:پیتزا
تیاکی:حتما
تیاکی دید من خوابم:هی ایومی پاشو
ایومی یه خمیازه کشید وپاشد
ایومی:غذام حاضر نشد خانوم خواب بپرون
تیاکی یه نگاهبه پشت ایومی انداخت وجوابی نداد
ایومی یه نگاه به پشتش کرد
باکوگو رو دید خوشکش زد یهو از میز افتاد
باکوگو:چته حیف نون
ایومی:پامیشهببخشید فقط تعجب کردم
تیاکی: ایومی بیا غذا
ایومی سریع پول غذارو میده ومیره
نکته:شاید بگید چرا ایومی به باکوگو نمیگه خودشه
۱-میترسه
۲-نمیدونه بعد این همه سال بهش چی بگه
۳-نمیخواد اونو وارد قضیه انتقام کنه
و۴ - ایومی ممکنه بمیره
ایومی:اگه اون رونمیدید یعنی فهمیده آروم باش معلومه نه نفهمیده
نباید به دلم بد راه بدم
برم خونه توراه فقط داشت میدوید
رسید خونه کید روانداخت تو در
وایومی خودشو انداخت تو تخت
امروز عجب روزی بودا
وخوابش برد دید ساعت ۶ شده
ایومی:ای وای غذام
ایوی دید غذا هنوز داغه
وغذاشو خورد
ودوباره خوابید فردا ۵صبح زینگگگگگگگگگگگگگگ
ایومی پا میشه میبینه ساعت ۵ هست میره حموم بعد موهاشو شونه میکنه
نکته ایومی موهاش تا پاشه ولی کوتاه نشونش میده
بعد شونه زدن موش یه روبان به پاین موش میبنده وموشومیکشه بالا وتادا کوتاه شد
وداشت میرفت مدرسه
میدوریا:ایومییی وایستا
ایومی نگاه کرد به پشتش سلام میدوریا
میدوریا:بیا باهم بریم مدرسه
ایومی:باشه
میدوریا:ایومی توباکوگو رو دوست داری
ایومی:چرا میپرسی
میدوریا:فقط میخوام بدونم
ایومیمیخنده:اره از هرچیزی بیشتر دوسش دارم واون تنها کسیه که الان من دارم برای همین نمیخوام بمیره
میدوریا باکمی سرخی:اهوم بیا اینو بگیر
ایومی:این چیه ؟¿
میدوریا:اینخوب یدونه گردنبنده برای اینکه دوستیمون گرفتم آخه میدونی تواولین دوستمی که از همه راز هام خبرداده
ایومی :ممنونم وتوهم دومین دوستی هستی که از نصف راز هام خبر داره
میدوریا:دومی؟ اولی کیه؟
ایومی بالبخند راز الودانگشتشو آورد جلو لبهاش :این یه رازه هی
ایومی :راستی نمیخوای بندازیش گردنم
میدوریا باسرخی:چییی ؟؟
ایومی :بدو باید بندازیزشگردنم
میدوریاهم همین کارو کرد
یهو صدای آشنا آمد
باکوگو:هی شما نفله ها چیکار میکنید
ایومی برگشت
چشمای سرخش مهو شده بود وبهم خیره شده بودن
باکوگو یه حس آشنا داشت نمیدونست یادش نمی امد
فقط هرشب خواب دختری با موهاش تا پاشه ولبخند مثل این دختر داره ولی چشم و بینیش دیده نمیشه
وبهم یه قول میدن که تا ابد باهم باشن
ایومیسریع متوجه میشه که خیلی خیره مونده
ایومی:سلام باکوگو
باکوگو:داشتید چیکار میکردید
ایومی:میدوریا برام گردنبد خریده بود داشتم امتحانش میکردم
(ساعت ۵:۳۰)
باکوگو:یه حس بهش دست میده که به میدوریا بگه اون مال منه تو نیاز نیست بهش کادو بدی نفله عوضیولی نمیدونه چرا نمیدونه چرا همچین حسی داره
باکوگو:اهوم
وباهم راه افتادن برن مدرسه
ایومی یه پرنده آشنا توراه میبنه که وقتی باکوگو وایومی بچه بودن باهاش دوست شده بودن البته باکوگو سیع داشت پرنده هرو بخوره به عنوان عصرونه کبابش کنه
فلش بک:
ایومی:نگاه باکوگو اون اون پرنده زخمیه
باکوگو:خب چیکارکنم
ایومی:بیا کمکش کنیم بعد...
باکوگو:بعد بپزیمشوبخوریمش
ایومی:نههه بیا فقط کمکش کنیم باشه
باکوگو :پوففف باشه
ایومی وباکوگو به پرنده کمک میکنن وباهاش دوست میشن
ایومی:از این به بعد اسمت ایساکیه
پرنده جیک جیک میکنه و بعد ایومی نازش میکنه
بعد باکوگو میکه چرا اوتو ناز میکنی منو نه ایومی میخنده وباکوگو هم ناز میکنه
زمان حال:
ایومیخند میگره هیه
باکوگو:به چی میخندی نفله
ایومی :هیچی فقط یه خاطره قدیمی
ومیره سمت پرنده
چطوریایساکی
پرنده ایومی رو میشناسه ومیره روشونهایومی
(ساعت:۵:۴۰)
میدوریا :میشناسیش
ایومی:اره
باکوگو :یهو یاد یه خاطره میوفته یه دختر ویه پرنده که باکوگو واون دختره بهش کمک میکنن
دختر ناشناس توخاطره باکوگو:اسمتاز این به بعد ایساکیه
باکوگو :دستشو میزاره روسرش
ویو باکوگو:
توذهنش چه خبره چرا از صبح که دارم با این دختره راه میرم هی صحنه میاد جلو چشمام از وقتی این دختره آمده خواب هایی میبینم که انگار خاطرن البته من اون دخترو یادم یکم اون دختر بخاطر مادرش مجبور شد از پیشم
ادامه قسمت بعد....
ایومی توراه بود که گشنه شد
ایومی:هی امروز غذا آماده میخورم هالا چی بخورم اممم پیزا خوبه
ایومی رفت توی مغازه که صاحب مغازه ایومی رو میشناخت
ایومی:سلام سلام
تیاکی دختره ها:سلام ایومی خوبی
ایومی:نه خوب نیستم گوشنمه
تیاکی:باشه چی میخوای امروز به حسابم
ایومی :نه پولشو میدم اممم پیتزا میخوام
تیاکی :بشین روی صندلی
یهو یکی دیگه هم آمد داخل مغازه باکوگو بود
ایومی چشماش سنگین شده بود وخوابشبردهبود
باکوگو:سلام
تیاکی:سلام خوش آمدید چی میخواید
باکوگو:پیتزا
تیاکی:حتما
تیاکی دید من خوابم:هی ایومی پاشو
ایومی یه خمیازه کشید وپاشد
ایومی:غذام حاضر نشد خانوم خواب بپرون
تیاکی یه نگاهبه پشت ایومی انداخت وجوابی نداد
ایومی یه نگاه به پشتش کرد
باکوگو رو دید خوشکش زد یهو از میز افتاد
باکوگو:چته حیف نون
ایومی:پامیشهببخشید فقط تعجب کردم
تیاکی: ایومی بیا غذا
ایومی سریع پول غذارو میده ومیره
نکته:شاید بگید چرا ایومی به باکوگو نمیگه خودشه
۱-میترسه
۲-نمیدونه بعد این همه سال بهش چی بگه
۳-نمیخواد اونو وارد قضیه انتقام کنه
و۴ - ایومی ممکنه بمیره
ایومی:اگه اون رونمیدید یعنی فهمیده آروم باش معلومه نه نفهمیده
نباید به دلم بد راه بدم
برم خونه توراه فقط داشت میدوید
رسید خونه کید روانداخت تو در
وایومی خودشو انداخت تو تخت
امروز عجب روزی بودا
وخوابش برد دید ساعت ۶ شده
ایومی:ای وای غذام
ایوی دید غذا هنوز داغه
وغذاشو خورد
ودوباره خوابید فردا ۵صبح زینگگگگگگگگگگگگگگ
ایومی پا میشه میبینه ساعت ۵ هست میره حموم بعد موهاشو شونه میکنه
نکته ایومی موهاش تا پاشه ولی کوتاه نشونش میده
بعد شونه زدن موش یه روبان به پاین موش میبنده وموشومیکشه بالا وتادا کوتاه شد
وداشت میرفت مدرسه
میدوریا:ایومییی وایستا
ایومی نگاه کرد به پشتش سلام میدوریا
میدوریا:بیا باهم بریم مدرسه
ایومی:باشه
میدوریا:ایومی توباکوگو رو دوست داری
ایومی:چرا میپرسی
میدوریا:فقط میخوام بدونم
ایومیمیخنده:اره از هرچیزی بیشتر دوسش دارم واون تنها کسیه که الان من دارم برای همین نمیخوام بمیره
میدوریا باکمی سرخی:اهوم بیا اینو بگیر
ایومی:این چیه ؟¿
میدوریا:اینخوب یدونه گردنبنده برای اینکه دوستیمون گرفتم آخه میدونی تواولین دوستمی که از همه راز هام خبرداده
ایومی :ممنونم وتوهم دومین دوستی هستی که از نصف راز هام خبر داره
میدوریا:دومی؟ اولی کیه؟
ایومی بالبخند راز الودانگشتشو آورد جلو لبهاش :این یه رازه هی
ایومی :راستی نمیخوای بندازیش گردنم
میدوریا باسرخی:چییی ؟؟
ایومی :بدو باید بندازیزشگردنم
میدوریاهم همین کارو کرد
یهو صدای آشنا آمد
باکوگو:هی شما نفله ها چیکار میکنید
ایومی برگشت
چشمای سرخش مهو شده بود وبهم خیره شده بودن
باکوگو یه حس آشنا داشت نمیدونست یادش نمی امد
فقط هرشب خواب دختری با موهاش تا پاشه ولبخند مثل این دختر داره ولی چشم و بینیش دیده نمیشه
وبهم یه قول میدن که تا ابد باهم باشن
ایومیسریع متوجه میشه که خیلی خیره مونده
ایومی:سلام باکوگو
باکوگو:داشتید چیکار میکردید
ایومی:میدوریا برام گردنبد خریده بود داشتم امتحانش میکردم
(ساعت ۵:۳۰)
باکوگو:یه حس بهش دست میده که به میدوریا بگه اون مال منه تو نیاز نیست بهش کادو بدی نفله عوضیولی نمیدونه چرا نمیدونه چرا همچین حسی داره
باکوگو:اهوم
وباهم راه افتادن برن مدرسه
ایومی یه پرنده آشنا توراه میبنه که وقتی باکوگو وایومی بچه بودن باهاش دوست شده بودن البته باکوگو سیع داشت پرنده هرو بخوره به عنوان عصرونه کبابش کنه
فلش بک:
ایومی:نگاه باکوگو اون اون پرنده زخمیه
باکوگو:خب چیکارکنم
ایومی:بیا کمکش کنیم بعد...
باکوگو:بعد بپزیمشوبخوریمش
ایومی:نههه بیا فقط کمکش کنیم باشه
باکوگو :پوففف باشه
ایومی وباکوگو به پرنده کمک میکنن وباهاش دوست میشن
ایومی:از این به بعد اسمت ایساکیه
پرنده جیک جیک میکنه و بعد ایومی نازش میکنه
بعد باکوگو میکه چرا اوتو ناز میکنی منو نه ایومی میخنده وباکوگو هم ناز میکنه
زمان حال:
ایومیخند میگره هیه
باکوگو:به چی میخندی نفله
ایومی :هیچی فقط یه خاطره قدیمی
ومیره سمت پرنده
چطوریایساکی
پرنده ایومی رو میشناسه ومیره روشونهایومی
(ساعت:۵:۴۰)
میدوریا :میشناسیش
ایومی:اره
باکوگو :یهو یاد یه خاطره میوفته یه دختر ویه پرنده که باکوگو واون دختره بهش کمک میکنن
دختر ناشناس توخاطره باکوگو:اسمتاز این به بعد ایساکیه
باکوگو :دستشو میزاره روسرش
ویو باکوگو:
توذهنش چه خبره چرا از صبح که دارم با این دختره راه میرم هی صحنه میاد جلو چشمام از وقتی این دختره آمده خواب هایی میبینم که انگار خاطرن البته من اون دخترو یادم یکم اون دختر بخاطر مادرش مجبور شد از پیشم
ادامه قسمت بعد....
- ۶.۲k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط