رمان:#دخترم_باش
رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱
فصل اول : النه واز
) در زبان ُکردی به پرنده ا ی که آشیانه ش رو گم
کرده باشه میگن " النه واز " چون اون پرنده آواره و
بینام و نشونه و حس و حال غریبی داره .(
امیر کــورد
امیر کورد شاکو اتاق رییس ضروریه !
_ یا علی گفتم، از جا بلند شدم و به سمت در میلهایه بند راه افتادم .
مهد ی که دم در وایستاده بود با همون صدای زاللش
داد زد : خیر باشه امیر کورد، آزادیت بزرگ !
دست رو چشمم گذاشتم و راه سالن رو ادامه دادم
بیشتر بچه ها اومده بودن بیرون تا ببینن چخبر شده !
با رسیدن به دفتر رئیس زندان سرباز کنار دستم
جلو ی در چوبی ایستاد .
با وارد شدنم به اتاق متوجه شدم دو نفر دیگه هم به
جز نوروزی توی اتاق حضور دارن هردو از جا بلند
شدن .
توی کل اتاق فقط یه پنجره کوچیک بود که مقدار کمی
نور ازش میومد، چندتا صندلی چوبی ویه بسته
شکالت روش که تشریفات اتاق رو نشون میداد .
نوروزی به سمتم اومد و گفت : ایشون امیر کورد
هستن حاجی همون ی که تعریفش رو شنیدید .
نگاهی به حاجی و پسری که کنارش نشسته بود
انداختم، به نظر سرهنگ میومد، کناریش هم ستوان !
قیافه ی پسر جوونتر زیادی آشنا میزد ولی یادم نمیومد
کجا دیدمش .
حاجی لبخند آرومی زد و گفت : خوبی پسرم؟
سخت که نگذشت بهت این مدت؟
بی حرف رو ی صندل ی مقابلش نشستم .
_ حاجی دایه همیشه می گفت بابا اونه که خرج میده،
عشق میده، دل میده ولی نمیگیره با این اوصاف فکر
نکنم حکم پدر و پسری بینمون باشه !
بند و زندون واسه کی یمنش خوب بود که واسه ما
باشه و بی غرض پدر دار بشیم؟
حاجی با لبخند نگاهم میکرد صورتش یه آرامش
خاصی داشت .
-خدا بیامرزه پدرت رو شنیدم خیلی وقته فوت کردن
و بعد از اون؛ حکم صادر کردن واسه خونه و محل،
افتاده دست شما .
نگاهش کردم، سنگین و خیره .
_ من یه پنج سالی هست از اون محل و خونه خبری
ندارم البته جز دایه که هر سه شنبه شرمندهش میشم .
ستوانی که کنارش نشسته بود با لحن آرومی گفت :
چرا نذاشتی جز دایه کسی بیاد مالقاتت؟
جدی نگاهش کردم این پسر چه قدر چهرهی آشنایی
داره .
_ اول این که دایه فقط واسه من دایه ست و بس !
دوما نخواستم هرهفته سه شنبه کل زندون پر شه از
اوباش محل هرچند کسی رو راهم نمیدادن، فقط فامیل
درجه یک !
یا مثال همشیره م پاشه بیاد تو زندون مالقات من؟
بی غیرتم مگه؟
ستوان نگاه معنا داری بهم انداخت و زیر لب گفت :
نامرد !
با تعجب نگاهش کردم، این پسر کیه که اینجوری با
من رفتار می کنه من هرکس و ناکسی بودم به جز
نامرد !
قبل از این که حرفی بهش بزنم صدای حاجی حواسم
رو پرت کرد .
#پارت_۱
فصل اول : النه واز
) در زبان ُکردی به پرنده ا ی که آشیانه ش رو گم
کرده باشه میگن " النه واز " چون اون پرنده آواره و
بینام و نشونه و حس و حال غریبی داره .(
امیر کــورد
امیر کورد شاکو اتاق رییس ضروریه !
_ یا علی گفتم، از جا بلند شدم و به سمت در میلهایه بند راه افتادم .
مهد ی که دم در وایستاده بود با همون صدای زاللش
داد زد : خیر باشه امیر کورد، آزادیت بزرگ !
دست رو چشمم گذاشتم و راه سالن رو ادامه دادم
بیشتر بچه ها اومده بودن بیرون تا ببینن چخبر شده !
با رسیدن به دفتر رئیس زندان سرباز کنار دستم
جلو ی در چوبی ایستاد .
با وارد شدنم به اتاق متوجه شدم دو نفر دیگه هم به
جز نوروزی توی اتاق حضور دارن هردو از جا بلند
شدن .
توی کل اتاق فقط یه پنجره کوچیک بود که مقدار کمی
نور ازش میومد، چندتا صندلی چوبی ویه بسته
شکالت روش که تشریفات اتاق رو نشون میداد .
نوروزی به سمتم اومد و گفت : ایشون امیر کورد
هستن حاجی همون ی که تعریفش رو شنیدید .
نگاهی به حاجی و پسری که کنارش نشسته بود
انداختم، به نظر سرهنگ میومد، کناریش هم ستوان !
قیافه ی پسر جوونتر زیادی آشنا میزد ولی یادم نمیومد
کجا دیدمش .
حاجی لبخند آرومی زد و گفت : خوبی پسرم؟
سخت که نگذشت بهت این مدت؟
بی حرف رو ی صندل ی مقابلش نشستم .
_ حاجی دایه همیشه می گفت بابا اونه که خرج میده،
عشق میده، دل میده ولی نمیگیره با این اوصاف فکر
نکنم حکم پدر و پسری بینمون باشه !
بند و زندون واسه کی یمنش خوب بود که واسه ما
باشه و بی غرض پدر دار بشیم؟
حاجی با لبخند نگاهم میکرد صورتش یه آرامش
خاصی داشت .
-خدا بیامرزه پدرت رو شنیدم خیلی وقته فوت کردن
و بعد از اون؛ حکم صادر کردن واسه خونه و محل،
افتاده دست شما .
نگاهش کردم، سنگین و خیره .
_ من یه پنج سالی هست از اون محل و خونه خبری
ندارم البته جز دایه که هر سه شنبه شرمندهش میشم .
ستوانی که کنارش نشسته بود با لحن آرومی گفت :
چرا نذاشتی جز دایه کسی بیاد مالقاتت؟
جدی نگاهش کردم این پسر چه قدر چهرهی آشنایی
داره .
_ اول این که دایه فقط واسه من دایه ست و بس !
دوما نخواستم هرهفته سه شنبه کل زندون پر شه از
اوباش محل هرچند کسی رو راهم نمیدادن، فقط فامیل
درجه یک !
یا مثال همشیره م پاشه بیاد تو زندون مالقات من؟
بی غیرتم مگه؟
ستوان نگاه معنا داری بهم انداخت و زیر لب گفت :
نامرد !
با تعجب نگاهش کردم، این پسر کیه که اینجوری با
من رفتار می کنه من هرکس و ناکسی بودم به جز
نامرد !
قبل از این که حرفی بهش بزنم صدای حاجی حواسم
رو پرت کرد .
- ۱.۷k
- ۰۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط