spyfamily
spy×family
فصل•۳•پارت•۲۳•
خلاصه که
همه نشستن سر میز و دارن غذا میخورن
آنیا هیچی نمیگه
دامیان: عزیزم آسامی معلم خصوصی هات خوب بودن؟
آسامی:اوهوم اره ولی من میخوام نقاشی بکشم
دامیان: آسامی تو باید درس بخونی.
اسامی: ولی بابایی....
دامیان: همین که گفتم....
آسامی گریه اش میگیره
آنیا بلند میشه میزنه به میز
آنیا: بسه دیگه(با داد)
پترا میاد آسامی رو میبره.
دامیان: عزیزم.؟
آنیا: دامیان بسه بس کن
تو قبل عروسی به من قول دادی عاقبت بچه هامون رو اینطوری نکنی. داری راه پدرت رو میری؟ میخوای یکاری کنی از بین برن؟
دامیان سکوت کرده
آنیا: اگر هم رازمو بدونی میخوای منو ول کنی بری نه ؟
دامیان: ها؟ چه رازی؟
آنیا: هه.... دامیان من میخوام بمیرم...
دامیان: چیشده؟ چی میگی؟
آنیا: من یه ذهن خوانم (موهاش افتاده جالوش و یه قیافه روانی طور داره)
دامیان یادش از اون لحظه توی مهمونی رقص میاد که آنیا زیر لب بخش میگه من یه ذهن خوانم(توی مانگاست )
دامیان: چ..چی دیونه شدی ؟
آنیا: تو اینطوری فکر کن
دامیان تو ذهنش: به خاطر اینکه بهش توجه نمیکنم اینطوری شده؟ ولی من که
آنیا: نگران نباش برا توجه نیست.
دامیان میره عقب : شانسی حدس زدی ذهنمو
ذهن دامیان: یا برای اینکه ... دو تا بچه اورده؟
آنیا: برای دو تا بچه هم نیست.
دامیان میوفته رو زانو: آنیا... حرفت واقعیت داره؟
آنیا: میخوای ولم کنی بری؟ بچه ها هم برداری ببری؟ اره مغرور عوضی...
دامیان بلند میشه آنیا رو بغل میکنه: نه من هرگز اینکارو نمیکنم ......
نه...چرا زودتر نگفتی.
آنیا داره گریه میکنه: اون نزاشت بگم...
دامیان: کی نزاشت؟
آنیا میشینه همچی رو میگه از اینکه شماره 7 آزمایشگاه بود و فرار کرد و با باباش آشنا شد و اینا(نمیگه برای مأموریت و مامانش ادمکش بود و باباش جاسوس)
دامیان: باورم نمیشه تو ...تو اینهمه وقت نگفتی
آنیا: نمیدونم این قدرت تلپات من به... بچه هام میرسه یا نه..
دامیان: اصلا مهم نیست . و همو میبوسن🥳
«پارت زیبایی بود»
فصل•۳•پارت•۲۳•
خلاصه که
همه نشستن سر میز و دارن غذا میخورن
آنیا هیچی نمیگه
دامیان: عزیزم آسامی معلم خصوصی هات خوب بودن؟
آسامی:اوهوم اره ولی من میخوام نقاشی بکشم
دامیان: آسامی تو باید درس بخونی.
اسامی: ولی بابایی....
دامیان: همین که گفتم....
آسامی گریه اش میگیره
آنیا بلند میشه میزنه به میز
آنیا: بسه دیگه(با داد)
پترا میاد آسامی رو میبره.
دامیان: عزیزم.؟
آنیا: دامیان بسه بس کن
تو قبل عروسی به من قول دادی عاقبت بچه هامون رو اینطوری نکنی. داری راه پدرت رو میری؟ میخوای یکاری کنی از بین برن؟
دامیان سکوت کرده
آنیا: اگر هم رازمو بدونی میخوای منو ول کنی بری نه ؟
دامیان: ها؟ چه رازی؟
آنیا: هه.... دامیان من میخوام بمیرم...
دامیان: چیشده؟ چی میگی؟
آنیا: من یه ذهن خوانم (موهاش افتاده جالوش و یه قیافه روانی طور داره)
دامیان یادش از اون لحظه توی مهمونی رقص میاد که آنیا زیر لب بخش میگه من یه ذهن خوانم(توی مانگاست )
دامیان: چ..چی دیونه شدی ؟
آنیا: تو اینطوری فکر کن
دامیان تو ذهنش: به خاطر اینکه بهش توجه نمیکنم اینطوری شده؟ ولی من که
آنیا: نگران نباش برا توجه نیست.
دامیان میره عقب : شانسی حدس زدی ذهنمو
ذهن دامیان: یا برای اینکه ... دو تا بچه اورده؟
آنیا: برای دو تا بچه هم نیست.
دامیان میوفته رو زانو: آنیا... حرفت واقعیت داره؟
آنیا: میخوای ولم کنی بری؟ بچه ها هم برداری ببری؟ اره مغرور عوضی...
دامیان بلند میشه آنیا رو بغل میکنه: نه من هرگز اینکارو نمیکنم ......
نه...چرا زودتر نگفتی.
آنیا داره گریه میکنه: اون نزاشت بگم...
دامیان: کی نزاشت؟
آنیا میشینه همچی رو میگه از اینکه شماره 7 آزمایشگاه بود و فرار کرد و با باباش آشنا شد و اینا(نمیگه برای مأموریت و مامانش ادمکش بود و باباش جاسوس)
دامیان: باورم نمیشه تو ...تو اینهمه وقت نگفتی
آنیا: نمیدونم این قدرت تلپات من به... بچه هام میرسه یا نه..
دامیان: اصلا مهم نیست . و همو میبوسن🥳
«پارت زیبایی بود»
- ۴.۲k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط