Part
Part ³¹
ا.ت ویو:
ته:بهتره دیگه بری
کوک:اوهوم بعدا میبینمت
وصدای قدم های پا مه از پله ها پایین میرفتن..صاف ایستادم اصلا نمیتونستم بفهمم دارن درمورد چی حرف میزنن..فقط اونجایی که گفت قرار داد باهاش بستم رو فهمیدم منظورش منم ولی بقیش رو متوجه نمیشدم..کی قراره فردا بیاد اینجا..
وقتی همه جا اروم شد در اتاق رو باز کردم و رفتم پایین..خونه توی سکوت فرو رفته بود..رفتم سمت اشپز خونه تا چیزی برای خوردن پیدا کنم..تصمیم داشتم غذای مورد علاقمو درست کنم..تمام وسایل رو روی میز گذاشتم و شروع کردم به اشپزی کردن..بلاخره اماده شد..با تزیین اخرش پشت میز نشستم..بلافاصله بعد از قرار دادن غذا توی دهنم تهیونگ رو روبروم اما با فاصله دیدم..این چرا هرموقع که من دارم غذا میخورم پیداش میشه..میخواستم غذامو بخورم که اومد نزدیک و کاملا روبروم قرار گرفت..اول یه نگاه به من و دوم یه نگاه به ظرف غذا..تا ظرف غذا رو دید چشماش برق زد گفت
تهیونگ:کیمباب؟
کمی تعجب کردم گفتم
ا.ت:اره خب کیمباب
به صندلی تکیه دادم و به تهیونگ نگاه کردم که داشت نگاهم میکرد..انگار میخواست چیزی بگه
ا.ت:چیزی شده
تهیونگ چرخید که بره از اشپز خونه بیرون که گفتم
ا.ت:غذا هنوز هست..
قبل از اینکه حرفمو کامل کنم تهیونگ برگشت
ا.ت:اگه بخوایی
تنها جوابی که ازش شنیدم این بود
تهیونگ:باشه
و رفت سمت ظرفی که توش کیمباب درست کرده بودم..پشتم بهش بود و فقط صدای بهم خوردن ظرف هارو میشنیدم و در اخر صدای کشیده شدن صندلی روبروم توسط تهیونگ..تهیونگ پشت میز نشست و شروع کرد به خوردن.. وقتی غذا رو خورد دوباره چشماش برق زد..نمیدونم چرا ولی خوشم اومد از اینکه چشماش برق میزد..وقتی غذام تموم شد از جام بلند شدم و تمام ظرف هارو شستم..تهیونگ که پشتم بهش بود گفت
تهیونگ:ما همخونه ایم و موقع غذا خوردن باید همدیگرو صدا کنیم
چه پرو..دستمو زدم به کمر برگشت سمتش گفتم
ا.ت:ولی تو گفتی توی کار های هم دخالت نکنیم درسته..
تهیونگ سرش رو تکون داد گفت
تهیونگ:اره ولی برای خوردن غذا نه
چشمام غره ای بهش رفتم و اون چندتا ظرفی رو که مونده بود رو شستم..وقتی کارم تموم شد از اشپزخونه اومدم بیرون و رفتم توی اتاقم..ساعت ده بود و خیلی خسته بودم رفتم توی تخت و دراز کشیدم که چشمامو گرم شدن و خوابم برد..
ادامه دارد
ا.ت ویو:
ته:بهتره دیگه بری
کوک:اوهوم بعدا میبینمت
وصدای قدم های پا مه از پله ها پایین میرفتن..صاف ایستادم اصلا نمیتونستم بفهمم دارن درمورد چی حرف میزنن..فقط اونجایی که گفت قرار داد باهاش بستم رو فهمیدم منظورش منم ولی بقیش رو متوجه نمیشدم..کی قراره فردا بیاد اینجا..
وقتی همه جا اروم شد در اتاق رو باز کردم و رفتم پایین..خونه توی سکوت فرو رفته بود..رفتم سمت اشپز خونه تا چیزی برای خوردن پیدا کنم..تصمیم داشتم غذای مورد علاقمو درست کنم..تمام وسایل رو روی میز گذاشتم و شروع کردم به اشپزی کردن..بلاخره اماده شد..با تزیین اخرش پشت میز نشستم..بلافاصله بعد از قرار دادن غذا توی دهنم تهیونگ رو روبروم اما با فاصله دیدم..این چرا هرموقع که من دارم غذا میخورم پیداش میشه..میخواستم غذامو بخورم که اومد نزدیک و کاملا روبروم قرار گرفت..اول یه نگاه به من و دوم یه نگاه به ظرف غذا..تا ظرف غذا رو دید چشماش برق زد گفت
تهیونگ:کیمباب؟
کمی تعجب کردم گفتم
ا.ت:اره خب کیمباب
به صندلی تکیه دادم و به تهیونگ نگاه کردم که داشت نگاهم میکرد..انگار میخواست چیزی بگه
ا.ت:چیزی شده
تهیونگ چرخید که بره از اشپز خونه بیرون که گفتم
ا.ت:غذا هنوز هست..
قبل از اینکه حرفمو کامل کنم تهیونگ برگشت
ا.ت:اگه بخوایی
تنها جوابی که ازش شنیدم این بود
تهیونگ:باشه
و رفت سمت ظرفی که توش کیمباب درست کرده بودم..پشتم بهش بود و فقط صدای بهم خوردن ظرف هارو میشنیدم و در اخر صدای کشیده شدن صندلی روبروم توسط تهیونگ..تهیونگ پشت میز نشست و شروع کرد به خوردن.. وقتی غذا رو خورد دوباره چشماش برق زد..نمیدونم چرا ولی خوشم اومد از اینکه چشماش برق میزد..وقتی غذام تموم شد از جام بلند شدم و تمام ظرف هارو شستم..تهیونگ که پشتم بهش بود گفت
تهیونگ:ما همخونه ایم و موقع غذا خوردن باید همدیگرو صدا کنیم
چه پرو..دستمو زدم به کمر برگشت سمتش گفتم
ا.ت:ولی تو گفتی توی کار های هم دخالت نکنیم درسته..
تهیونگ سرش رو تکون داد گفت
تهیونگ:اره ولی برای خوردن غذا نه
چشمام غره ای بهش رفتم و اون چندتا ظرفی رو که مونده بود رو شستم..وقتی کارم تموم شد از اشپزخونه اومدم بیرون و رفتم توی اتاقم..ساعت ده بود و خیلی خسته بودم رفتم توی تخت و دراز کشیدم که چشمامو گرم شدن و خوابم برد..
ادامه دارد
- ۴.۷k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط