یک نفرگوشه ی محرابِ دلم زندانی ست!
یک نفرگوشه ی محرابِ دلم زندانی ست!
به خیالشکه درآن جاخبرازمهمانی ست!
دُزدناشی ست به کاهی،دلِ خودخوش کرده
بی نواهیچ نداندکه خودش قربانی ست!
گفتمش:دست بکش ازمنِ ویرانه.برو
ظاهرم گرچه خوشست باطنِ من بارانی ست.
حرف هایم همه راسهل گرفت ونَشِنید!
باخودش گفته که:این شب زده رادرمانی ست!
من به صدگونه زبان گفتمش:ای دیوانه
فکرکردی که مُداوابه همین آسانی ست؟
خنده زدبرمن وبرکُنجِ دلم تکیه نمود
گفت:آخرشبِ یلدایِ تورا پایانی ست
کاش او هم برودازبرِاین سوخته دل
بی سبب در پیِ آرامشِ این توفانیست!
به خیالشکه درآن جاخبرازمهمانی ست!
دُزدناشی ست به کاهی،دلِ خودخوش کرده
بی نواهیچ نداندکه خودش قربانی ست!
گفتمش:دست بکش ازمنِ ویرانه.برو
ظاهرم گرچه خوشست باطنِ من بارانی ست.
حرف هایم همه راسهل گرفت ونَشِنید!
باخودش گفته که:این شب زده رادرمانی ست!
من به صدگونه زبان گفتمش:ای دیوانه
فکرکردی که مُداوابه همین آسانی ست؟
خنده زدبرمن وبرکُنجِ دلم تکیه نمود
گفت:آخرشبِ یلدایِ تورا پایانی ست
کاش او هم برودازبرِاین سوخته دل
بی سبب در پیِ آرامشِ این توفانیست!
- ۲۹۲
- ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط