پروژه داستانی انیمه‌ای: سایه‌ها و خنده‌ها در ادن 🌸

پروژه داستانی انیمه‌ای: سایه‌ها و خنده‌ها در ادن 🌸
پارت چهارم: «نقشه‌های پنهان و اولین چالش»
آفتاب صبحگاهی از پنجره‌های بزرگ مدرسه ادن به داخل کلاس می‌تابید. فضای کلاس با صدای پچ‌پچ دانش‌آموزان پر شده بود. آنیا، در حالی که سعی می‌کرد با تمرکز روی کتاب جلوی رویش باشد، اما در واقع تمام تلاشش را می‌کرد تا افکار اطرافیان را بخواند.

(افکار آنیا: «دامیان دوباره دارد با خودش حرف می‌زند… او عصبانی است؟ نه، او فقط… خجالت‌زده است؟ و آن دو نفر جدید… لونا و رن… ذهنش کجاست؟»)

در گوشه دیگر کلاس، دامیان سعی داشت با بی‌تفاوتی به سمت پنجره نگاه کند، اما نگاه‌های تیز و کنجکاو لونا او را آزار می‌داد. لونا با لبخندی مرموز، در حالی که دفترچه یادداشت کوچکی در دست داشت، مدام به گروه‌های مختلف دانش‌آموزان نگاه می‌کرد. او و برادرش رن، برخلاف سایر دانش‌آموزان جدید، بسیار آرام و با برنامه‌ای مشخص به نظر می‌رسیدند. رن، که کمی بزرگ‌تر و جدی‌تر از لونا به نظر می‌رسید، در حالی که به یک نقشه یا لیست در گوشی‌اش خیره شده بود، به آرامی به لونا گفت:

— «لونا، مراقب باش. اینجا دقیقاً همان جایی نیست که فکر می‌کردیم. نگاه‌ها خیلی سنگین است.»

لونا با پچ‌پچ پاسخ داد: «نگران نباش رن، ما فقط می‌خواهیم بدانیم چه کسی واقعاً قدرت دارد. و به نظر می‌رسد آن دختر کوچک (آنیا) چیزی بیشتر از یک دانش‌آموز معمولی باشد… نگاهش عجیب است.»

ناگهان، صدای بلندِ برخورد چیزی با زمین، سکوت کلاس را شکست. دامیان، در تلاش برای نشان دادن قدرت و اقتدار خود جلوی چند هم‌کلاسی، سعی کرده بود یک وسیله گران‌قیمت را با استایل خاصی روی میز بگذارد، اما وسیله از دستش لیز خورد و درست جلوی پای آنیا سقوط کرد.

همه به آن سمت نگاه کردند. آنیا با چشم‌های درشت و معصومانه‌اش به دامیان خیره شد. دامیان با صورتی سرخ شده از خشم و خجالت فریاد زد:

— «نگاهت نکن! فقط یک حادثه بود!در همین لحظه، لونا و رن همزمان سرشان را بلند کردند. لونا با چشمانی درخشان، انگار که یک بازی هیجان‌انگیز شروع شده باشد، لبخند زد. او متوجه شد که در این مدرسه، فراتر از درس و امتحان، قدرت‌های پنهانی و نقشه‌هایی در جریان است.

آنیا در دل خود گفت: «او (دامیان) خیلی داد می‌زند، اما در ذهنش… او فقط می‌خواهد کسی باشد که به او توجه می‌کند! و این دو نفر جدید… آن‌ها بوی خطر می‌دهند یا شاید… بوی یک ماجراجویی بزرگ!»

[ادامه دارد…
لطفاً لاک کنن و فالو کن❤️❤️🙏🙏
دیدگاه ها (۰)

«معرفی دو شخصیت جدید به دنیای داستان: رن و لونا ✨خواهر و برا...

پارت سوم: سوءتفاهم در حیاط مدرسهخورشید صبحگاهی به حیاط بزرگ ...

پروژه داستانی: آنیا و دامیان (پارت دوم:🏫 هم‌کلاسی‌های جدید)🎀...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط