میخشو بکوب سر زبون من

میخشو بکوب سر زبون من
یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت
ظهر شد و گرسنه شد و زیر درختی نشست و لقمه ای رو که زنش برای تو راهی براش گزاشته بود رو بیرون اورد تا بخوره
هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود که سواری از دور پیدا شد
مرد طبق عادت همه مردم بفرمایی زد و از قضا سوار ایستاد و گفت:رد احسان گناهه
از اسب پیاده شد و به این طرف و اون طرف نگاه کرد و چون جایی رو برای بستن اسبش پیدا نکرد پرسید
افسار اسبم رو کجا بکوبم
طرفم که از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :میخشو بکوب سر زبون من
دیدگاه ها (۷)

برده عمارت جئون

#pain#P¹¹¹#Season²_ کجا داری میری، برسونمت. + جایی نمیرم اگر...

Enemys Embrsce [ part ۲۹ ]

. گشت سرش وایساد و وقتی مطمئن شد حواس کسی بهشون نیست گفت : ر...

#حکایت ميخشو بكوب سر زبون منيه روزي يكي پياده از شهر به ده م...

میخشو بکوب سر زبون من :یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط