پارت هفتم
پارت هفتم
................................
ویو دازای
موقعی که چویا خواب بود یواشکی رفتم توی اتاق و رفتم توی تختش و بغلش کردم وای خدااا چقدر کیوته وقتی خوابه
دستمو دور کمرش حلقه کردمو سرم توی گودی کمرش فرو بردم و همیشکلی داشتم لذت میبردم
سرمو دراوردم بیرونو به ثورت غرق در خوابش خیره شدم و تار مویی از صورتش کنار زدم
دازای : معنی کیوتچه دقیقا تویی چویا ^^
تا خوابش عمیق بود شروع کردم بغلش کردنش و انقدر چلوندمش که یهو بیدار شد
چویا : هومممم چیشده ؟* با صدای خوابالو *
دازای : هیچی بخواب چویا
چویا : تو چرا منو بغل کردییی
دازای : بغل نه بابا * یهو فرار کردم *
چویا : صبح شه کشتمتتتتتت
دازای : تا صبح ^^
................................
ویو دازای
موقعی که چویا خواب بود یواشکی رفتم توی اتاق و رفتم توی تختش و بغلش کردم وای خدااا چقدر کیوته وقتی خوابه
دستمو دور کمرش حلقه کردمو سرم توی گودی کمرش فرو بردم و همیشکلی داشتم لذت میبردم
سرمو دراوردم بیرونو به ثورت غرق در خوابش خیره شدم و تار مویی از صورتش کنار زدم
دازای : معنی کیوتچه دقیقا تویی چویا ^^
تا خوابش عمیق بود شروع کردم بغلش کردنش و انقدر چلوندمش که یهو بیدار شد
چویا : هومممم چیشده ؟* با صدای خوابالو *
دازای : هیچی بخواب چویا
چویا : تو چرا منو بغل کردییی
دازای : بغل نه بابا * یهو فرار کردم *
چویا : صبح شه کشتمتتتتتت
دازای : تا صبح ^^
- ۱۸۷
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط