ساده از دست ندادم دل پر مشغله را

ساده از دست ندادم دل پر مشغله را
تا تو پرسیدی و مجبور شدم مساله را...!
.
من "برادر" شده بودم و "برادر" باید
وقت دیدار، رعایت بکند "فاصله" را
.
دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق
خواست تا خرج کند این کوپن باطله را
.
عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ
دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را
.
و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم
با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...!
.
عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست
خواستم باز کنم با تو سر این گله را



#عبدالجبار_کاکایی
دیدگاه ها (۵)

part 58کیم‌ویا.ت: جیش دارمخنده مردونه ای کرد آروم گفتتهیونگ:...

ساده از دست ندادم دل پر مشغله راتا تو خندیدی و مجبور شدم مسا...

ساده از دست ندادم دل پر مشغله راتا تو پرسیدی و مجبور شدم مسا...

ساده از دست ندادم دل پرمشغله راتا تو پرسیدی و مجبور شدم مسال...

ساده از دست ندادم دل پر مشعله راتا تو پرسیدی و مجبور شدم مسأ...

و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندمبا تو برگشتم و مجبور شدم ق...

بگو سیب... از میوه ی حوایی تو سیر نخوردیم وشد از یاد،بگو سیب...

اینگونه که من در تله ی عشق تو گیرماینگونه که زنجیر و گرفتار ...

فارغان را چه خبر...

مرد بی شانه به هنگام شکستن یعنی...کوهی از حادثه پنهان شده در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط