#میشه_خورشید_من_بشی؟

#میشه_خورشید_من_بشی؟
جونگین/سوآ
پارت: ۳

روی صندلی نشستم و دستام رو توهم قفل کردم و با چشمایی مظطرب به افرادی که جلوم نشسته بودن نگاه کردم.
خودمم باورم نمیشه اما به محض ورودم و دیدن اون فرد انکار تمام استرسم فرو ریخت.
انگار حضورش تو اون اتاق به من قوت قلب میداد، انگار بهم امیدی برای ادامه دادن میداد درست مثل همیشه.

با شنیدن صدای جی وای پارک به خودم اومدم و توجهم رو دادم بهش.

جی‌وای‌پی: خب شما... خانم، چوی سوآ هستید؟
سوآ: بله، خودم هستم.

اون نگاهی به برگه جلوش که مشخص بود روزمه خودم بود کرد و دوباره سرش رو آورد بالا... مستقیم تو چشمام نگاه کرد انگار سعی داشت با نگاهش، منو وادار به تسلیم شدن بکنه.

جی‌وای‌پی: خب... طبق چیزی که اینجا نوشته؛ شما ۱۷ سالتونه درسته؟
سوآ: بله.
جی‌وای‌پی: خب با این حساب شما امسال، سال یازدهم رو می‌خونید درسته؟
سوآ: بله؛ همینطوره.

دوباره نگاهی به برگه کرد و اینبار بدون اینکه سرش رو بالا بیاره پرسید:«چه رشته‌ای میخونید؟»

تردید نکردم. مکث هم نکردم و بلافاصله با اطمینان کامل گفتم:«حسابداری.»

نگاهی به افرادی که کنارشون نشستن کرد و بعد چرخید سمت من.

جی‌وای‌پی: خب وقتی همچین رشته‌ای میخونید، چرا تصمیم گرفتید ایدل بشید؟

نفس عمیقی کشیدم و دهن باز کردم که ادامه بدم. اما قبلش... نگاهی بهش انداختم. کنار جی‌وای‌پی ساکت نشسته بود دقیقا برخلاف همیشه... انگار که متوجه نگاه های من شده باشه، سرش رو بالا آورد بهم نگاه کرد. برای لحظه کوتاهی باهاش چشم تو چشم شدم. تو نگاهش چیز عجیبی بود... یه امید پنهان؟ به کی؟ به من؟

سوآ: این تصمیم رو گرفتم چون خوانندگی بخش مهمی از آرزو و زندگی منه. من برای رسیدن به همچین جایی خیلی تلاش کردم. اما درمورد تفاوت رشته‌ٔ تحصیلیم با شغل مد نظرم... باید بگم که این تصمیم رو گرفتم بخاطر اینکه به آینده‌م نگاه کردم. فکر کردم اگر درصدی وجود داشت باشه که تو این کمپانی قبول نشم و به رویام نرسم، حداقل شانسی برای ادامه تحصیل تو دانشگاه و پیدا کردن شغلی که بتونه زندگی منو تامین و تضمین کنه؛ داشته باشم.

با شنیدن حرفام دیگه چیزی نگفت. انگار داشت بهش فکر میکرد...

جی‌وای‌پی: بسیار خب خانم چوی. من فکر میکنم چیزایی که لازم بود رو شنیدم. با توجه به ویدیویی که برامون فرستادید، ما تصمیم نهایی رو میگیریم و از طریق ایمیل نتیجه رو براتون می‌فرستیم. اگر شما قبول بشید باید برای مرحله اخر که اودیشن حضوری هست آماده بشید.

سرمو به نشونه احترام خم کردم. چند ثانیه گذشت و صدای جی‌وای‌پی که شخص دیگه ای رو هدف صحبت های قرار داده بود رو شنیدم.

جی‌وای‌پی: چان تو نظری درموردش نداری؟

نگاه مظطربم رو انداختم روی بنگچان که کنارش نشسته بود. انگار سعی داشتم با نگاهم بهش بفهمونم که:«لطفا چیزی نگو! لطفا با من مخالفت نکن. من اگه اینجام بخاطر تو و اعضاست. امید منو از بین نبر چان.»
دهن باز کرد تا چیزی بگه اما دقیقا زمانی که نگاهش افتاد به من، به دستام که هنوزم از خیسی برق میزد؛ حرفش رو خورد و گفت:«این فقط یه مصاحبه کوچیک بود قربان. من فکر میکنم پسر اصلی رو باید زمانی بدیم که اون برای اودیشن بیاد اینجا اما... من فکر میکنم که شایستهٔ اون فرصت هست!»
با شنیدن حرفش احساس کردم قلبم برای لحظه‌ای نزد. اون مرد الان... الان منو تایید کرده بود؟ واقعا اون این حرف رو زده بود؟
با شنیدن این حرف ها من قطعا شب نمیتونم راحت بخوابم!

ادامـه دارد..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

قسمت ده

فیک: بابای سخت گیر من — part 14[سوآ پشت سر کوک وارد اتاق مطا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط