+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.21
بعدازظهر بود. ا.ت تو حال خونه داشت فرشها رو جاروبرقی میکشید، بدنش هنوز از تنبیه صبح درد میکرد. یهو صدای باز شدن در ورودی اومد و جونگ کوک با عصبانیت وارد شد. صورتش قرمز بود، چشماش پر از خشم.
(کوک غرید و در رو محکم کوبید)
- ا.ت! کجایی لعنتی!؟
ا.ت از ترس جاروبرقی رو انداخت زمین. قلبش وحشتناک تند میزد.
(ا.ت با صدای لرزون)
+ من... من اینجام... چی شده؟
جونگ کوک با قدمهای بلند اومد سمتش، یهو بازوشو محکم گرفت و به دیوار کوبیدش.
(کوک فریاد زد)
- فکر کردی میتونی بازی دربیاری!؟ امروز یکی از کارمندای سابق شرکتت زنگ زده بود دنبالت! گفتی بهش که مریضی!؟
(ا.ت چشماش پر اشک شد ولی این بار ترس با عصبانیت قاطی شد)
+ من هیچی نگفتم! قسم میخورم! من حتی گوشی نداشتم که زنگ بزنم!
جونگ کوک باور نکرد. موهاشو محکم چنگ زد و سرشو به دیوار کوبید.
(کوک با صدای وحشی)
- دروغ نگو! تو هنوز داری مقاومت میکنی! هنوز فکر میکنی میتونی نجات پیدا کنی!
ا.ت یهو دیگه طاقت نیاورد. با تمام قدرتش جونگ کوک رو هل داد و دوید سمت راهرو. پاهاش درد میکرد ولی آدرنالین تو بدنش زده بود.
(ا.ت در حال دویدن فریاد زد)
+ ولِم کن! من دیگه نمیتونم! کمک!
جونگ کوک مثل یه حیوون وحشی دنبالش دوید.
- بیا اینجا! فرار نمیتونی بکنی احمق!
ا.ت دوید سمت در پشتی خونه، ولی در قفل بود. جونگ کوک از پشت رسید و پرید روش. هر دو افتادن روی زمین. جونگ کوک روش نشست و با مشت به صورتش زد.
(کوک نفسنفس زنان، پر از خشم)
- فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟! تو مال منی! تا آخر عمرت مال منی!
(ا.ت دهنش خونی شده بود، جیغ میزد)
+ منو بکش بهتره! بکش دیگه! این زندگی جهنمه!
جونگ کوک یه لحظه مکث کرد. بعد خندید، خندهای دیوانهوار و خطرناک.
- بکشم؟ نه... کشتنت خیلی آسونه. من میخوام هر روز ببینی چطور زندگیت نابود شده. میخوام هر روز التماس کنی.
بلندش کرد و کشیدش سمت زیرزمین. این بار در اتاق تنبیه رو محکم بست.
(کوک در حال باز کردن کمد تنبیه)
- امروز تنبیهت فرق داره. چون جرات کردی فرار کنی، زنجیر + یخ + شلاق.
ا.ت سعی کرد عقب بکشه ولی جونگ کوک خیلی قوی بود. دست و پاهاشو به صندلی فلزی زنجیر کرد. بعد یخ رو برداشت و این بار خشنتر مالید رو بدنش، مخصوصاً جاهایی که صبح شلاق خورده بود.
(ا.ت جیغ وحشتناک کشید)
+ آآآآه! درد داره! کوک لطفاً... بسه!
(کوک با صدای سرد و هیجانی)
- بس نیست! باید بفهمی هیچ راه فراری نداری! هر چی بیشتر مقاومت کنی، بدتر میشه!
شلاق رو برداشت و این بار بدون شمردن، محکم و سریع زد. صدای برخورد شلاق با پوست تو زیرزمین میپیچید.
ا.ت جیغ میزد و بدنش میپیچید. اشک و آب دهنش قاطی شده بود.
جونگ کوک بعد از چند دقیقه شلاق، خم شد نزدیک صورتش و موهای خیس عرقش رو گرفت.
(کوک نفسنفس زنان)
- حالا بگو... "من خدمتکار جونگ کوکم و هر تنبیهای که بده قبول دارم."
(کوک با صدای کاملاً شکسته و ضعیف)
+ ...من... خدمتکار... جونگ کوکم... و هر تنبیهای... که بده... قبول دارم...
جونگ کوک لبخند رضایت ولی وحشی زد و موهاشو آروم کشید.
- آفرین. اینجوری بهتره. حالا تا شب اینجا زنجیر بمون تا خوب فکر کنی.
جونگ کوک رفت و در رو بست. ا.ت تنها تو تاریکی زیرزمین، زنجیر شده، بدنش پر از درد و رد شلاق و یخ، هقهق گریه میکرد.........
ادامه دارد........
-I shouldn't fall in love with you
p.21
بعدازظهر بود. ا.ت تو حال خونه داشت فرشها رو جاروبرقی میکشید، بدنش هنوز از تنبیه صبح درد میکرد. یهو صدای باز شدن در ورودی اومد و جونگ کوک با عصبانیت وارد شد. صورتش قرمز بود، چشماش پر از خشم.
(کوک غرید و در رو محکم کوبید)
- ا.ت! کجایی لعنتی!؟
ا.ت از ترس جاروبرقی رو انداخت زمین. قلبش وحشتناک تند میزد.
(ا.ت با صدای لرزون)
+ من... من اینجام... چی شده؟
جونگ کوک با قدمهای بلند اومد سمتش، یهو بازوشو محکم گرفت و به دیوار کوبیدش.
(کوک فریاد زد)
- فکر کردی میتونی بازی دربیاری!؟ امروز یکی از کارمندای سابق شرکتت زنگ زده بود دنبالت! گفتی بهش که مریضی!؟
(ا.ت چشماش پر اشک شد ولی این بار ترس با عصبانیت قاطی شد)
+ من هیچی نگفتم! قسم میخورم! من حتی گوشی نداشتم که زنگ بزنم!
جونگ کوک باور نکرد. موهاشو محکم چنگ زد و سرشو به دیوار کوبید.
(کوک با صدای وحشی)
- دروغ نگو! تو هنوز داری مقاومت میکنی! هنوز فکر میکنی میتونی نجات پیدا کنی!
ا.ت یهو دیگه طاقت نیاورد. با تمام قدرتش جونگ کوک رو هل داد و دوید سمت راهرو. پاهاش درد میکرد ولی آدرنالین تو بدنش زده بود.
(ا.ت در حال دویدن فریاد زد)
+ ولِم کن! من دیگه نمیتونم! کمک!
جونگ کوک مثل یه حیوون وحشی دنبالش دوید.
- بیا اینجا! فرار نمیتونی بکنی احمق!
ا.ت دوید سمت در پشتی خونه، ولی در قفل بود. جونگ کوک از پشت رسید و پرید روش. هر دو افتادن روی زمین. جونگ کوک روش نشست و با مشت به صورتش زد.
(کوک نفسنفس زنان، پر از خشم)
- فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟! تو مال منی! تا آخر عمرت مال منی!
(ا.ت دهنش خونی شده بود، جیغ میزد)
+ منو بکش بهتره! بکش دیگه! این زندگی جهنمه!
جونگ کوک یه لحظه مکث کرد. بعد خندید، خندهای دیوانهوار و خطرناک.
- بکشم؟ نه... کشتنت خیلی آسونه. من میخوام هر روز ببینی چطور زندگیت نابود شده. میخوام هر روز التماس کنی.
بلندش کرد و کشیدش سمت زیرزمین. این بار در اتاق تنبیه رو محکم بست.
(کوک در حال باز کردن کمد تنبیه)
- امروز تنبیهت فرق داره. چون جرات کردی فرار کنی، زنجیر + یخ + شلاق.
ا.ت سعی کرد عقب بکشه ولی جونگ کوک خیلی قوی بود. دست و پاهاشو به صندلی فلزی زنجیر کرد. بعد یخ رو برداشت و این بار خشنتر مالید رو بدنش، مخصوصاً جاهایی که صبح شلاق خورده بود.
(ا.ت جیغ وحشتناک کشید)
+ آآآآه! درد داره! کوک لطفاً... بسه!
(کوک با صدای سرد و هیجانی)
- بس نیست! باید بفهمی هیچ راه فراری نداری! هر چی بیشتر مقاومت کنی، بدتر میشه!
شلاق رو برداشت و این بار بدون شمردن، محکم و سریع زد. صدای برخورد شلاق با پوست تو زیرزمین میپیچید.
ا.ت جیغ میزد و بدنش میپیچید. اشک و آب دهنش قاطی شده بود.
جونگ کوک بعد از چند دقیقه شلاق، خم شد نزدیک صورتش و موهای خیس عرقش رو گرفت.
(کوک نفسنفس زنان)
- حالا بگو... "من خدمتکار جونگ کوکم و هر تنبیهای که بده قبول دارم."
(کوک با صدای کاملاً شکسته و ضعیف)
+ ...من... خدمتکار... جونگ کوکم... و هر تنبیهای... که بده... قبول دارم...
جونگ کوک لبخند رضایت ولی وحشی زد و موهاشو آروم کشید.
- آفرین. اینجوری بهتره. حالا تا شب اینجا زنجیر بمون تا خوب فکر کنی.
جونگ کوک رفت و در رو بست. ا.ت تنها تو تاریکی زیرزمین، زنجیر شده، بدنش پر از درد و رد شلاق و یخ، هقهق گریه میکرد.........
ادامه دارد........
- ۶۳۷
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط