𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟮

هواپیمای خطوط هوایی فرانسه سرانجام در فرودگاه شارل دوگل به زمین نشست.

سرمای سوزان و گزنده‌ی اوایل زمستان پاریس، با اولین قدم از هواپیما، خودش رو به رخ تن خسته‌ی بچه‌ها کشید.

ابرهای خاکستری و ضخیم آسمان رو پوشونده بودن و سوز سردی می‌وزید.

اعضای آکادمی بعد از تحویل گرفتن چمدون‌ها، مستقیما با ون اختصاصی به سمت هتلی دنج و زیبا در نزدیکی مرکز شهر حرکت کردن.

تقسیم‌بندی اتاق‌ها توسط مربی لی و مربی هان انجام شد تا بچه‌ها بعد از یک سفر طولانی فورا استراحت کنن... ا.ت، راشل و میرا در یک اتاق قرار گرفتن...

[ویو ا.ت]

بعد از جابجا کردن لباس‌ها و وسایل، راشل و میرا از شدت خستگی سفر فورا روی تخت‌ها دراز کشیدن و به خواب عمیقی رفتن..

اتاق در سکوت فرو رفت، اما چشم‌های من کاملا بیدار بود.

استرس مسابقه‌ی سرنوشت‌ساز فردا، فکرهای مربوط به دیشب، سیلی بابا و وحشت فرار، مثل خوره به جونم افتاده بود.

تنم کوفته بود اما مغزم آرامش نداشت.
کاپشن ضخیم و مشکی‌رنگم رو تنم کردم، شال‌گردنم رو دور گردنم پیچیدم و خیلی آروم، طوری که بچه‌ها بیدار نشن، از اتاق بیرون رفتم.

وارد حیاط دلباز هتل شدم. هوا به شدت سرد بود و با هر نفسم، بخار سفیدی در هوا پخش می‌شد.

روی یکی از نیمکت‌های سنگی حیاط نشستم و دست‌هام رو توی جیبم فرستادم و به درخت‌های بی‌برگ و سرمازده‌ی پاریس زل زدم.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای قدم‌هایی روی برگ‌های خشک کف حیاط، سکوت رو شکست.

سرم رو بلند کردم و لیام رو دیدم. اون هم یه پالتوی بلند تیره به تن داشت و دست‌هاش رو تو جیبش گذاشته بود.

با همون چشم‌های روشن و مهربونش به من نگاه کرد و جلو اومد.

لیام: می‌دونستم خوابت نمی‌بره.

روی نیمکت، با کمی فاصله کنارم نشست. لبخند محوی زد و ادامه داد...

لیام: بقیه جوری بیهوش شدن که انگار کوه کندن، ولی تو نخوابیدی. هنوز داری به اتفاقات دیشب فکر می‌کنی، نه؟ یا استرس فردا رو داری؟

آه غلیظی کشیدم و سرم رو پایین انداختم..
ا.ت: هر دو، لیام. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. اگه دیشب شماها نبودین... من الان توی اون اتاق تاریک زندانی بودم. اما حالا... فردا مسابقه‌ست، همه‌چیز برام مثل یه کابوسه.

لیام لحظه‌ای سکوت کرد. بعد سرش رو چرخوند و به خیابون ‌های اطراف هتل نگاه کرد.

چشم‌هاش برقی زد و رو به من گفت...
لیام: می‌دونی... خونه‌ی مادربزرگ من دقیقا همین اطرافه، چندتا کوچه بالاتر. سال‌هاست این‌جا زندگی می‌کنه. هر وقت برای مسابقه یا تعطیلات میام پاریس، اونجا می‌مونم...توی پارکینگ خونه‌ش یه موتور سیکلت قدیمی اما فوق‌العاده دارم.... اگه حوصله‌ت سر رفته و این فکرها داره اذیتت می‌کنه، چطوره بریم موتور رو بیاریم و شهر رو بهت نشون بدم؟ یکم از این فضا دور بشی برات خوبه.

با تعجب نگاهش کردم..
ا.ت: الان؟

لیام: اره، بلند شو. بهت قول میدم حال و هوات عوض شه.

انرژی مثبت و اصرار لیام باعث شد ناخودآگاه لبخند بزنم.

از جا بلند شدیم و بعد از یک پیاده‌روی کوتاه، به خونه‌ی باصفای مادربزرگش رسیدیم.

لیام خیلی سریع یه موتور سیکلت کلاسیک و جذاب مشکی رو از پارکينگ بیرون آورد.

یه کلاه کاسکت اضافه به من داد و خودش هم کلاهش رو گذاشت.

لیام: محکم منو بچسب، گو وون. قرار بریم وسط قلب پاریس!

پشت سرش نشستم و دست‌هام رو دور کمرش حلقه کردم.

موتور با صدای بم و جذابی روشن شد و با سرعت حرکت کردیم.

لیام من رو به جاهای دیدنی شهر برد.
از کنار برج ایفل رد شدیم که در بین مهِ زمستونی خودنمایی می‌کرد، از خیابون معروف شانزلیزه عبور کردیم و ساختمون های تاریخی و کافه‌های دنج پاریس رو تماشا کردیم.

کنار یه مغازه‌ی کوچیک بستنی‌فروشی قدیمی ایستادیم....با اینکه اوایل زمستون بود، اما لیام دوتا بستنی بزرگ با طعم شکلات خرید و یکی رو داد دست من.

در حالی که از سرما می‌لرزیدم و می‌خندیدم، گفتم...
ا.ت: دیوونه! تو زمستون آخه کی بستنی می‌خوره؟ دهنم یخ زد!

لیام در حالی که بستنی‌ میخورد گفت..
لیام: بستنی تو زمستون طعمش فرق داره. ببین، داری می‌خندی. این یعنی نقشه‌ام برای چند ساعت فراموشی از فکر هایی که تو ذهنت بود، جواب داد.

نگاهش کردم.... حق با اون بود... برای چند ساعت، کنار لیام، تموم اون جهنمِ گذشته، جای سیلی بابا، تحقیرهای سوهون و حتی استرس فلج‌کننده‌ی مسابقه‌ی فردا رو فراموش کرده بودم....

باد سرد، کرختی عجیبی به پوستم داده بود اما دلم بعد از مدت‌ها گرم شده بود. کنار اون احساس آزادی و امنیت می‌کردم.
دیدگاه ها (۷)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟯همین طور که داشتیم به سمت ...

فیک نویس

فالوشه

فیک نویس

پارت 11ا/ت : پاشوووته : باش حالاا/ت : پش میشنم روت (می‌شینی ...

بعد مامان ا. ت به کوک گفت مامان ا. ت : پسرم میخوام امشبا. ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط