دیدار سرنوشت ...

☆ دیدار سرنوشت ☆ part : 1

*ویو کاترین*

صبح ساعت ۶ بیدار شدم. یکم کش و قوس دادم. بعد بلند شدم و رفتم یک دوش ۲۰ مینی گرفتم. مسواک زدم، روتین پوستی انجام دادم، موهام رو درست کردم و لباسام رو پوشیدم. یک لیوان قهوه درست کردم و نشستم پشت میز و در حالی که با لپ تاپ کار میکردم خوردم. ۱۰ مین بعد سوار ماشینم شدم و رفتم شرکت. امروز یک جلسه مهم دارم.

*ویو کاترین*

رسیدم شرکت. با کارمندا و جو کیونگ با لبخند سلام کردم و رفتم به اتاق جلسه. آخرین نفر من اومدم. سلام کردم. افراد مهم و بزرگی توی جلسه بودن. پدرم هم بود. نشستم روی صندلی و جلسه شروع شد. بعد از ۳۰ مین جلسه تموم شد. وقتی بقیه رفتن، من هم بلند شدم که برم، اما پدرم صدام کرد:

پ.ک : کاترین، تو بمون.

تعجب کردم اما نشستم روی صندلی.

ک: بله پدر. چیزی شده؟

پ.ک: کاترین جان، تو ۲۳ سالت شده و دیگه بالغ شدی. فکر نمیکنی وقتشه با یه مرد پولدار و موفق مثل خودت ازدواج کنی؟

وقتی اینو گفت لبخندم محو شد. آهی کشیدم و به صندلی تکیه دادم.

ک: پدر، ازدواج کردن مسخرست. من تا اینجا خودم خرجیم رو در آوردم تا آخرش هم خودم در میارم. وقتی خودم موفقم چرا برم با یکی مث خودم ازدواج کنم؟

پ.ک: آهی کشید و با جدیت گفت: ببین دخترم، تو برای آینده ی این شرکت باید بچه بیاری. تو یه روزی بازنشست میشی. اون موقع بچت باید جانشین تو بشه. متوجهی؟

ک: ...

پ.ک: تو پس فردا یه پرواز به فرانسه داری. اونجا یه سری کار باید انجام بدی برای تبلیغات و فروش محصولاتمون. من همونجا تو رو به قرار از پیش تعین شده میفرستم. اگه رد کردی بازم باید بری سر قرار تا بالاخره یکی رو قبول کنی. فهمیدی؟

ک: ناراحت شدم اما چاره ای نبود. پدرم از وقتی دانشگاهم تموم شده فقط درمورد ازدواج من صحبت میکنه. من ازدواج رو دوست ندارم مخصوصا اگر عشقی توش نباشه. با ناراحتی و لحن سرد گفتم: باشه..

[پرش زمانی به دو روز بعد]

*ویو کاترین*
وسایلم رو جمع کردم و چمدونم رو آماده کردم. رفتم دوش ۱۰ مینی گرفتم. لباسم رو پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و موهام رو درست کردم. ساعت ۸ شب پرواز دارم و الان ساعت ۷ هست. باید یک هفته تو فرانسه باشم. خیالم راحته چون پدرم توی فرانسه یه عمارت و شرکت داره. اما واقعا دلم نمیخواد به اون قرار برم. دوست ندارم بدون عشق ازدواج کنم. اما کسی رو هم پیدا نکردم که عاشقش باشم. خلاصه رفتم پارکینگ و چمدونم رو گذاشتم تو ماشینم و سوار شدم و راه افتادم به سمت فرودگاه......

☆_________________________________

عکس لباس های کاترین رو گذاشتم.
اسلاید ۱: لباس کاترین برای جلسه
اسلاید۲: لباس کاترین برای فرودگاه و هواپیما
اسلاید۳: ماشین کاترین
دیدگاه ها (۱)

☆دیدار سرنوشت☆ part 2رسیدم ف...

☆دیدار سرنوشت☆*ویو کاترین*نمی فهمم چرا انقدر سرد برخورد کرد....

☆ عنوان: دیدار سرنوشت• شخصیت های اصلی:~کاترین: ۲۳ سالشه. قدش...

سلام من فیک نویسم آرمی هستمامیدوارم از فیک هایی که مینویسم خ...

☆دیدار سرنوشت☆part 8ته: بد نبودویو کاترین" خوشحال شدم و لبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط