نـفـرتــ
نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟑
ویو م.ک
لبهاش رو بهم فشار داد، نفس عمیقی کشید و صورتشو بین دستاش گرفت
نمیدونست چیکار کنه، خودشو مقصر میدونست، از اینکه دل پسر کوچولوشو شکسته بود،
اما رفتنش به ایتالیا یه سنت خانوادگی محسوب میشد.
پ.ک: خانم خودتو ناراحت نکن رفتاراش خوب میشه.
سرشو بلند کرد که با دیدن لبخند لیا تمام نگرانی های فروکش شد
لیا با همون لبخند از جاش بلند شد و به سمت م.ک حرکت کرد،
با رسیدنش دستشو گذاشت پشت کمر م.ک و آروم نوازش میکرد،
رفتارای لیا از اون به آدم بالغ ساخته بود.
لیا: مامانی بابا راست میگه دیگه ناراحت نباش.
حرفایی که میزد به م.ک دلگرمی خاصی رو میداد،
باورش نمیشد یه دختر بچه شش ساله تا این حد آرومش کرده بود، آروم لیا رو توی بغل خودش جا داد، فقط همین بغل کافی بود تا آرامش کامل نصیب م.ک بشه.
ویو لیا
کنار جونگکوک ایستاده بودم.
کوک: فقط بزار مامان و بابا برن به حسابت میرسم دختره ی پرو.
به حرفش توجه خاصی نکردم، میدونستم تهدیدشو نمیتونست عملی کنه چون با بابا شرط و شروط های زیادی گذاشته بود.
لیا : جونگکوک نظرت چیه تا اتاق مامان و بابا مسابقه بدیم اون وقت هرمی زودتر رسید اون روی تخت میخوابه.
پوزخندی زد و دست به سینه شد.
کوک: باشه اما اگه باختی نزنی زیر گریه.
برای اینکه این حرفشو جبران کنم گفتم.
+تو نگران من نباش مواظب باش تا خودت نزنی زیر گریه.
قیافه جونگکوک بامزه شد، خندم گرفت، آروم خندیدم که متعجب پرسید.
کوک: چرا میخندی؟
سعی کردم جلوش نخندم.
+ هیچی، الان فک کنم مامان و بابا هم رفتن و وقت خوابه بریم مسابقه بدیم.
جونگکوک سرشو بلند کرد و با دو برگشت و به سمت پله های دوید، منم دنبالش دویدن، وسط پله ها بودیم که یهو ایستاد،
از این واکنش یهویش منم ایستادم، برگشت سمتم و هلم داد عقب، تعادلمو از دست دادم و از روی پله ها روی دستم افتادم زمین
، دستم به شدت درد میکرد،اشکام سرازیر شده بود، با دست سالمم دستی که درد میکرد رو آروم دست میزدم، اما درد دستم خیلی زیاد بود.
+ خیلی بدی جونگکوک چرا هولم دادی!
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟑
ویو م.ک
لبهاش رو بهم فشار داد، نفس عمیقی کشید و صورتشو بین دستاش گرفت
نمیدونست چیکار کنه، خودشو مقصر میدونست، از اینکه دل پسر کوچولوشو شکسته بود،
اما رفتنش به ایتالیا یه سنت خانوادگی محسوب میشد.
پ.ک: خانم خودتو ناراحت نکن رفتاراش خوب میشه.
سرشو بلند کرد که با دیدن لبخند لیا تمام نگرانی های فروکش شد
لیا با همون لبخند از جاش بلند شد و به سمت م.ک حرکت کرد،
با رسیدنش دستشو گذاشت پشت کمر م.ک و آروم نوازش میکرد،
رفتارای لیا از اون به آدم بالغ ساخته بود.
لیا: مامانی بابا راست میگه دیگه ناراحت نباش.
حرفایی که میزد به م.ک دلگرمی خاصی رو میداد،
باورش نمیشد یه دختر بچه شش ساله تا این حد آرومش کرده بود، آروم لیا رو توی بغل خودش جا داد، فقط همین بغل کافی بود تا آرامش کامل نصیب م.ک بشه.
ویو لیا
کنار جونگکوک ایستاده بودم.
کوک: فقط بزار مامان و بابا برن به حسابت میرسم دختره ی پرو.
به حرفش توجه خاصی نکردم، میدونستم تهدیدشو نمیتونست عملی کنه چون با بابا شرط و شروط های زیادی گذاشته بود.
لیا : جونگکوک نظرت چیه تا اتاق مامان و بابا مسابقه بدیم اون وقت هرمی زودتر رسید اون روی تخت میخوابه.
پوزخندی زد و دست به سینه شد.
کوک: باشه اما اگه باختی نزنی زیر گریه.
برای اینکه این حرفشو جبران کنم گفتم.
+تو نگران من نباش مواظب باش تا خودت نزنی زیر گریه.
قیافه جونگکوک بامزه شد، خندم گرفت، آروم خندیدم که متعجب پرسید.
کوک: چرا میخندی؟
سعی کردم جلوش نخندم.
+ هیچی، الان فک کنم مامان و بابا هم رفتن و وقت خوابه بریم مسابقه بدیم.
جونگکوک سرشو بلند کرد و با دو برگشت و به سمت پله های دوید، منم دنبالش دویدن، وسط پله ها بودیم که یهو ایستاد،
از این واکنش یهویش منم ایستادم، برگشت سمتم و هلم داد عقب، تعادلمو از دست دادم و از روی پله ها روی دستم افتادم زمین
، دستم به شدت درد میکرد،اشکام سرازیر شده بود، با دست سالمم دستی که درد میکرد رو آروم دست میزدم، اما درد دستم خیلی زیاد بود.
+ خیلی بدی جونگکوک چرا هولم دادی!
- ۳۳۹
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط