Life again p11

زندگی دوباره...
P11
توی ماشین هیچ هوای تازه ای در جریان نبود و همین باعث گرم شدن ماشین شده بود. جین با فهمیدن اینکه داره لیارو میبوسه سعی کرد عقب بکشه و فقط ازشرایط فرار کنه، ولی نتونست. درسته لیا فکرشو نمیکرد ک ی روز ب جین علاقه مند بشه ولی جین میدونست این اتفاق دیر یا زود میوفته. نمیدونست باید چیکار کنه. درمقابل لبهای نرم لیا هیچ مقاومتی نمیتونست بکنه و از ی طرف داشت ازخودش نا امید میشد. اون از روز اولی ک لیارو دید میدونست نمیتونه اوضاع و کنترل کنه و یروزی بالاخره خودشو میبازه ولی فکرشو نمیکرد انقد زود این اتفاق بیوفته... وقتی ب خودش اومد فهمید لیا ازش فاصله گرفته. چشماشو بازکرد و دید لیا بهش خیره شده. با یاد اوری اینکه لیارو نبوسید و فقط سرجاش نشسته بود دلیل این نگاهو فهمید...
_لیا... !
لیا بیشتر ازش فاصله گرفت ولی همینکه اومد روشو اونطرف کنه جین دوباره چونشو توی دستاش گرفت و صورتشو نزدیک خودش کرد.
_فقط همین ی شب... باشه؟
لیا هیچ چیزی نگفت و فقط با چشمای قهوه ایش ب جین خیره شد. با نگاهش همهچیزو میگفت. هرچقدر بیشتر ب چشماش خیره میشد بیشتر حسش میکرد. شاید واقعا جین همون نیمه ی گمشده ی لیا باشه.
+جینی من قول میدم ک اشتباه نمیکنم... تو همونی ک دنبالش بودم...
جین چیزی نمیگه و نگاهشو ب سمت لبای لیا میبره و نگاهش نشون میده ک لیا لباشو باز کنه و... فرنچ کیس.
جین خوب میدونست داره اشتباه میکنه ولی الان ک رفته بود توش هیچ راه فراری نداشت. اون اولین بوسه ی لیارو گرفت و این تازه شروع بازیشون بود.
_لیا بیا امشبو فراموش کنیم. هرچی ک شد و فراموش کنیم و دوباره مثل قبل باهم دوست بمونیم...
+جین من دیگ نمیتونم تورو مثل قبل ببینم.
_مسخرست لیا، مگ میشه فقط با ی خواب یهو بگی داری بهم علاقه مند میشی؟
+اون فقط ی خواب نبود من اون خوابو انگار قبلنم دیدم و تو خوب میدونی خوابای من الکی نیستن
_لیا اگ ادامه بدی مجبور میشم بفرستمت کشور خودت
+جین...
_بسکن. من فقط قراره ازت مراقبت کنم تا زمانی ک بتونی کامل مستقل شی فقط همین.
لیا یقه ی نیمه باز جین و میگیره و سمت خودش میکشه و دوباره شروع ب بوسیدنش میکنه. لیا همیشه لجباز بود و هروقت یچیزی و میخواست باید بدستش میاورد. الان اون تنها چیزی ک میخواست جین بود و حرفای جین داشت اذیتش میکرد.
این سری جین عقب نکشید و عمیق بوسیدش. هیچ صدایی جز صدای بوسشون شنیده نمیشد. چیشد ک یهو اینجوری شد؟
وقتی ازهم جدا جدا شدن برای چندثانیه فقط بهم خیره شدن.
_ما داریم چیکار میکنیم؟...
لیا بدون ذره ای اهمیت ب جین سمتش رفت و این دفعه روی پاهاش نشست و دوباره همو بوسیدن...
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۸:خب فکر کنم عاشقت شدم Will i fill i love you

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟗« قراره بزودی ببینمت با زندگی خوبت خداحاف...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 24جین دوباره به حرف های مینجه فکر کرد...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²²﴿ویو راوی﴾صبح روز بعد...ات با حال و هو...

🔸حدادعادل: به دلیل شرایط جنگ، فعلا نمی‌توانیم آن‌طور که باید...

در جست و جوی رستگاریپارت چهارمهعب سعی کردم چیزای رو ک نوشتم ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

((تبدیل به شخصیت فرعی درمانگر شدم))

✈️ چند روز بیشترپارت ۴ صبح روز بعد، لیا با صدای پیام گوشی از...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط