پارت ۲۷
پارت ۲۷
هواپیمای سئول بالاخره به زمین نشست. وقتی حسنا پلههای هواپیما رو پایین میاومد و پاش رو روی خاکِ کره گذاشت، انگار دنیا براش عوض شد. هوای خنک و تازه، هیاهوی زبانِ کرهای که توی گوشش میپیچید و دیدنِ ساختمانهای مدرنِ شهر، همهچیز مثل یک رویای صورتیِ مایل به بنفش بود.
تهیونگ، در حالی که چمدونهای حسنا رو با خودش میکشید، لبخندِ گرمی زد و دستِ سردِ حسنا رو توی دستش گرفت:
— «نترس... بالاخره رسیدیم. از اینجا به بعد، همهچیز فقط متعلق به توئه.»
فردا صبح، زودتر از چیزی که فکرش رو میکردند، راهیِ دانشگاهِ هنرهای زیبای سئول شدند. ساختمانِ دانشگاه با اون معماریِ خیرهکنندهاش، دقیقا همون جایی بود که حسنا همیشه توی دفترِ خاطراتش تصور میکرد. وقتی واردِ دفترِ ثبتنام شدند، حسنا نفسِ عمیقی کشید.
مسئولِ پذیرش، زنِ میانسالی با عینکِ ظریفی بود که با لبخندِ محترمانهای از آنها استقبال کرد. حسنا مدارکش رو روی میز گذاشت. دستهاش کمی میلرزید، نه از ترسِ سامان یا خانوادهاش، بلکه از ذوقِ اینکه بالاخره داره «هویتِ مستقلِ» خودش رو ثبت میکنه.
— «خوش اومدید. حسنا... درسته؟ همهچیز عالیه. تبریک میگم، شما رسماً دانشجوی دانشگاه سئول هستید.»
اون کلمات مثل موسیقیِ متنِ یک فیلمِ قشنگ توی گوشهای حسنا طنینانداز شد. وقتی کارتِ دانشجوییاش رو با عکسِ خودش توی دست گرفت، حس کرد بارِ سنگینِ دوازده سال انتظار و فشارهایِ بیموردِ فامیل از روی دوشش برداشته شده. اون حالا نه دخترِ خاندایی بود، نه عروسِ اجباریِ سامان؛ اون «حسنا» بود، یک دانشجوی مستقل در قلبِ سئول.
توی حیاطِ دانشگاه، بینِ انبوهِ دانشجوهایی که با خنده و شوخی از کنارشون رد میشدند، حسنا ایستاد و به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ هم با چشمهای درخشانش به او زل زده بود.
— «حالا چی؟» حسنا با لبخند پرسید.
تهیونگ خندید و گفت: «حالا؟ وقتشه که این شهرِ بزرگ رو فتح کنیم، ملکه من!»
کارهای ثبتنامِ تهیونگ هم با سرعت و در حالی که حسنا با ذوقِ تمام کنارش ایستاده بود، انجام شد. وقتی کارتِ دانشجوییشون رو تحویل گرفتن، تهیونگ کارت خودش و حسنا رو کنار هم گذاشت و با لبخند گفت: «حسنا، ما بالاخره کردیمش! این فقط یه کارت نیست، این بلیطِ ورود به دنیایِ خودمونه.»
بعد از خروج از دانشگاه، در حالی که آفتابِ ملایمِ بعدازظهر روی پیادهروهای شلوغِ «هونگده» (Hongdae) میتابید، اونها به سمتِ خونهی نقلی و کوچیکی که اجاره کرده بودن حرکت کردن. حسنا، در حالی که بندِ کولهپشتیاش رو محکم گرفته بود، محوِ تماشایِ مغازهها، کافهها و انرژیِ دیوانهوارِ شهر بود.
تهیونگ دستش رو دور شونههای حسنا حلقه کرد تا اون رو از میانِ جمعیتِ پرسرعتِ پیادهرو هدایت کنه. ناگهان حسنا ایستاد. نگاهش روی یک دیوارِ آجریِ بزرگ که با پوسترهای تبلیغاتی پر شده بود، قفل شد.
یک پوسترِ خیلی بزرگ و براق، با رنگهای پاستیلی و خنک، توجهش رو جلب کرد. تصویرِ یکی از بزرگترین آیدلهایِ دنیایِ کیپاپ بود که با اعتماد به نفسِ تمام به دوربین زل زده بود. زیرِ عکس، با فونتِ درشت نوشته شده بود: **«آیا تو ستارهی بعدی هستی؟ تستِ استعدادیابیِ جهانیِ کمپانیِ بزرگ...»**
حسنا که همیشه عاشقِ رقص و موسیقی بود، نفسش توی سینه حبس شد. تهیونگ متوجه شد که حسنا ایستاده و نگاهش رو دنبال کرد. سکوتِ عجیبی بینشون حاکم شد. صدای موسیقیِ خیابانی که کمی دورتر پخش میشد، انگار داشت با ضربانِ قلبِ حسنا هماهنگ میشد.
حسنا با صدای آروم و لرزان گفت:
— «تهیونگ... اون پوستر رو ببین. فکر کن... یه روز عکسِ ما اونجا باشه؟ یا نه، شاید حتی الان هم...»
تهیونگ به پوستر نگاه کرد، بعد به چشمهای براقِ حسنا. اون درخششِ خاصی رو توی چشمهای حسنا میدید که حتی از نورِ نئونهایِ خیابون هم قویتر بود. اون میدونست این پوستر فقط یک تبلیغ نیست؛ یک نشونهست.
تهیونگ زمزمه کرد:
— «هیچچیز غیرممکن نیست، ملکه من. ما از ایران فرار کردیم که به رویاهامون برسیم، مگه نه؟»
حسنا به پوستر دست کشید. حسِ عجیبی داشت. انگار اون پوستر داشت بهش میگفت: *«تو دیگه اون دخترِ ترسیدهی توی تالار نیستی.
ادامه دارد .....
هواپیمای سئول بالاخره به زمین نشست. وقتی حسنا پلههای هواپیما رو پایین میاومد و پاش رو روی خاکِ کره گذاشت، انگار دنیا براش عوض شد. هوای خنک و تازه، هیاهوی زبانِ کرهای که توی گوشش میپیچید و دیدنِ ساختمانهای مدرنِ شهر، همهچیز مثل یک رویای صورتیِ مایل به بنفش بود.
تهیونگ، در حالی که چمدونهای حسنا رو با خودش میکشید، لبخندِ گرمی زد و دستِ سردِ حسنا رو توی دستش گرفت:
— «نترس... بالاخره رسیدیم. از اینجا به بعد، همهچیز فقط متعلق به توئه.»
فردا صبح، زودتر از چیزی که فکرش رو میکردند، راهیِ دانشگاهِ هنرهای زیبای سئول شدند. ساختمانِ دانشگاه با اون معماریِ خیرهکنندهاش، دقیقا همون جایی بود که حسنا همیشه توی دفترِ خاطراتش تصور میکرد. وقتی واردِ دفترِ ثبتنام شدند، حسنا نفسِ عمیقی کشید.
مسئولِ پذیرش، زنِ میانسالی با عینکِ ظریفی بود که با لبخندِ محترمانهای از آنها استقبال کرد. حسنا مدارکش رو روی میز گذاشت. دستهاش کمی میلرزید، نه از ترسِ سامان یا خانوادهاش، بلکه از ذوقِ اینکه بالاخره داره «هویتِ مستقلِ» خودش رو ثبت میکنه.
— «خوش اومدید. حسنا... درسته؟ همهچیز عالیه. تبریک میگم، شما رسماً دانشجوی دانشگاه سئول هستید.»
اون کلمات مثل موسیقیِ متنِ یک فیلمِ قشنگ توی گوشهای حسنا طنینانداز شد. وقتی کارتِ دانشجوییاش رو با عکسِ خودش توی دست گرفت، حس کرد بارِ سنگینِ دوازده سال انتظار و فشارهایِ بیموردِ فامیل از روی دوشش برداشته شده. اون حالا نه دخترِ خاندایی بود، نه عروسِ اجباریِ سامان؛ اون «حسنا» بود، یک دانشجوی مستقل در قلبِ سئول.
توی حیاطِ دانشگاه، بینِ انبوهِ دانشجوهایی که با خنده و شوخی از کنارشون رد میشدند، حسنا ایستاد و به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ هم با چشمهای درخشانش به او زل زده بود.
— «حالا چی؟» حسنا با لبخند پرسید.
تهیونگ خندید و گفت: «حالا؟ وقتشه که این شهرِ بزرگ رو فتح کنیم، ملکه من!»
کارهای ثبتنامِ تهیونگ هم با سرعت و در حالی که حسنا با ذوقِ تمام کنارش ایستاده بود، انجام شد. وقتی کارتِ دانشجوییشون رو تحویل گرفتن، تهیونگ کارت خودش و حسنا رو کنار هم گذاشت و با لبخند گفت: «حسنا، ما بالاخره کردیمش! این فقط یه کارت نیست، این بلیطِ ورود به دنیایِ خودمونه.»
بعد از خروج از دانشگاه، در حالی که آفتابِ ملایمِ بعدازظهر روی پیادهروهای شلوغِ «هونگده» (Hongdae) میتابید، اونها به سمتِ خونهی نقلی و کوچیکی که اجاره کرده بودن حرکت کردن. حسنا، در حالی که بندِ کولهپشتیاش رو محکم گرفته بود، محوِ تماشایِ مغازهها، کافهها و انرژیِ دیوانهوارِ شهر بود.
تهیونگ دستش رو دور شونههای حسنا حلقه کرد تا اون رو از میانِ جمعیتِ پرسرعتِ پیادهرو هدایت کنه. ناگهان حسنا ایستاد. نگاهش روی یک دیوارِ آجریِ بزرگ که با پوسترهای تبلیغاتی پر شده بود، قفل شد.
یک پوسترِ خیلی بزرگ و براق، با رنگهای پاستیلی و خنک، توجهش رو جلب کرد. تصویرِ یکی از بزرگترین آیدلهایِ دنیایِ کیپاپ بود که با اعتماد به نفسِ تمام به دوربین زل زده بود. زیرِ عکس، با فونتِ درشت نوشته شده بود: **«آیا تو ستارهی بعدی هستی؟ تستِ استعدادیابیِ جهانیِ کمپانیِ بزرگ...»**
حسنا که همیشه عاشقِ رقص و موسیقی بود، نفسش توی سینه حبس شد. تهیونگ متوجه شد که حسنا ایستاده و نگاهش رو دنبال کرد. سکوتِ عجیبی بینشون حاکم شد. صدای موسیقیِ خیابانی که کمی دورتر پخش میشد، انگار داشت با ضربانِ قلبِ حسنا هماهنگ میشد.
حسنا با صدای آروم و لرزان گفت:
— «تهیونگ... اون پوستر رو ببین. فکر کن... یه روز عکسِ ما اونجا باشه؟ یا نه، شاید حتی الان هم...»
تهیونگ به پوستر نگاه کرد، بعد به چشمهای براقِ حسنا. اون درخششِ خاصی رو توی چشمهای حسنا میدید که حتی از نورِ نئونهایِ خیابون هم قویتر بود. اون میدونست این پوستر فقط یک تبلیغ نیست؛ یک نشونهست.
تهیونگ زمزمه کرد:
— «هیچچیز غیرممکن نیست، ملکه من. ما از ایران فرار کردیم که به رویاهامون برسیم، مگه نه؟»
حسنا به پوستر دست کشید. حسِ عجیبی داشت. انگار اون پوستر داشت بهش میگفت: *«تو دیگه اون دخترِ ترسیدهی توی تالار نیستی.
ادامه دارد .....
- ۸۴۶
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط