✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۵۵ (♡)
اونا اون عوضیا.. بهت دست زدن؟ قلبم ریخت و داغون سرمو تند تند به طرفین تکون دادم و گفتم نه.. گفتم که نه... چشمامو بستم و اروم خودمو عقب کشیدم و گفتم نمیدونم چته..
چته..ولي واقعا دیگه کافیه.. اخم کرد. دستمال رو دور گردنم حلقه زد که دستامو روي دستاش گذاشتم و :گفتم ممنون.. میشه بریم؟ عمیق خیره شد تو چشمام و لبخند باريکي زد و سرتکون داد. نگاه ازش دزدیدم. دستاشو برداشت. شال رو از دور گردنم باز کردم که از دستم کشیدش و سمت صندوق رفت. دستمال رو هم روی لباسام گذاشت و گفت حساب کنن.. اروم خندیدم و سر تکون دادم خيلي دست و دل باز بود..يعني خيلي.. کارت اعتباریش رو داد و بعد حساب کردن همه کیسه هاي خريد رو خودش برداشت و هیچ کدوم رو به من نداد و راه افتاد. گرفته و با خجالت دنبالش راه افتادم و گفتم واقعا این همه نبود لازم نفسش رو فوت کرد بیرون و سیگاري از جیبش در آورد و بین لباش گذاشت و در حالیکه روشنش میکرد :گفت دخترم ریلکس.. تو این مدت که پیش منی باید خرجت رو بدم قرارمون همین بوده.. چيزي نگرفتی که.. اخم کردم. تا این مدت که پیش مني؟ اره. قرارمون این بود. سیگار..سیگار... با خشم سعی کردم به جاهاي ديگه نگاه کنم تا حرصمو سرش خالي نکنم. رفتیم خونه.. پاکتهای خرید رو کنار در اتاقم رو زمین گذاشت و سرفه زد و گفت:باید یه سر برم شرکت حدود ۷ اینا میام و حاضر میشم و
میریم سر تکون دادم که یهو یاد یه چیزی افتادم و گنگ گفتم:واسه امشب..صورتي ياسيه مناسب تره یا قرمزه؟ برگشت نگام کرد. تند گفتم اخه نمیدونم چه جور مراسمیه.. چهره متفکري به خودش گرفت و گفت: یاسیه رو تو تنت ندیدم.. بپوشش وقتی اومدم میگم کدوم.. سر تکون دادم. و رو برگردوند و زد بیرون پاکتها رو برداشتم و بردم تو اتاقم. دونه دونه شو با علاقه در اوردم و نگاشون کردم.. خيلي خوشگل بودن..همه شون.. لباس خواب هاي بدن نما و حریر رو نوازش کردم و تنم لرزید مسلما اینا رو گرفته که براي خودش بپوشم ولي.. اخم کردم.. نمیپوشم یه درصد فك كن اينا رو براش بپوشم. اب دهنم رو قورت دادم و تند اویزونشون کردم. نمیدونم چرا اما اون بهم دست نمیزنه.. حداقل فعلا.. اما واقعا چرا؟ گوشیم زنگ خورد. رفتم سراغش.. افسون.. با لبخند جواب دادم و گفتم بگو که خبر بد نداري خندید و گفت کي خبر بد داده بهت؟ فعلا لو رفتن ازدواجمون سر خط خبرهاي داغ امروزه.. شوکه گفت: نهههههه؟ فهمیدن؟ يكي از دوستاي جيمز پیش نویس سند ازدواجمون رو ديده و براي اینکه قضیه بالا نگیره مجبوریم امشب بریم مهموني و به همه اعلام عشق
عشق کنیم. خندید و گفت: واااي خدا..چه باحال شد. منم خندیدم و گفتم اره.. وقتی برم نقش یه نامزد و معشوقه عاشق رو بازي کنم باحال ترم میشه. با ذوق گفت: خيلي هم عالي و رمانتيك..
(♡)پارت ۲۵۵ (♡)
اونا اون عوضیا.. بهت دست زدن؟ قلبم ریخت و داغون سرمو تند تند به طرفین تکون دادم و گفتم نه.. گفتم که نه... چشمامو بستم و اروم خودمو عقب کشیدم و گفتم نمیدونم چته..
چته..ولي واقعا دیگه کافیه.. اخم کرد. دستمال رو دور گردنم حلقه زد که دستامو روي دستاش گذاشتم و :گفتم ممنون.. میشه بریم؟ عمیق خیره شد تو چشمام و لبخند باريکي زد و سرتکون داد. نگاه ازش دزدیدم. دستاشو برداشت. شال رو از دور گردنم باز کردم که از دستم کشیدش و سمت صندوق رفت. دستمال رو هم روی لباسام گذاشت و گفت حساب کنن.. اروم خندیدم و سر تکون دادم خيلي دست و دل باز بود..يعني خيلي.. کارت اعتباریش رو داد و بعد حساب کردن همه کیسه هاي خريد رو خودش برداشت و هیچ کدوم رو به من نداد و راه افتاد. گرفته و با خجالت دنبالش راه افتادم و گفتم واقعا این همه نبود لازم نفسش رو فوت کرد بیرون و سیگاري از جیبش در آورد و بین لباش گذاشت و در حالیکه روشنش میکرد :گفت دخترم ریلکس.. تو این مدت که پیش منی باید خرجت رو بدم قرارمون همین بوده.. چيزي نگرفتی که.. اخم کردم. تا این مدت که پیش مني؟ اره. قرارمون این بود. سیگار..سیگار... با خشم سعی کردم به جاهاي ديگه نگاه کنم تا حرصمو سرش خالي نکنم. رفتیم خونه.. پاکتهای خرید رو کنار در اتاقم رو زمین گذاشت و سرفه زد و گفت:باید یه سر برم شرکت حدود ۷ اینا میام و حاضر میشم و
میریم سر تکون دادم که یهو یاد یه چیزی افتادم و گنگ گفتم:واسه امشب..صورتي ياسيه مناسب تره یا قرمزه؟ برگشت نگام کرد. تند گفتم اخه نمیدونم چه جور مراسمیه.. چهره متفکري به خودش گرفت و گفت: یاسیه رو تو تنت ندیدم.. بپوشش وقتی اومدم میگم کدوم.. سر تکون دادم. و رو برگردوند و زد بیرون پاکتها رو برداشتم و بردم تو اتاقم. دونه دونه شو با علاقه در اوردم و نگاشون کردم.. خيلي خوشگل بودن..همه شون.. لباس خواب هاي بدن نما و حریر رو نوازش کردم و تنم لرزید مسلما اینا رو گرفته که براي خودش بپوشم ولي.. اخم کردم.. نمیپوشم یه درصد فك كن اينا رو براش بپوشم. اب دهنم رو قورت دادم و تند اویزونشون کردم. نمیدونم چرا اما اون بهم دست نمیزنه.. حداقل فعلا.. اما واقعا چرا؟ گوشیم زنگ خورد. رفتم سراغش.. افسون.. با لبخند جواب دادم و گفتم بگو که خبر بد نداري خندید و گفت کي خبر بد داده بهت؟ فعلا لو رفتن ازدواجمون سر خط خبرهاي داغ امروزه.. شوکه گفت: نهههههه؟ فهمیدن؟ يكي از دوستاي جيمز پیش نویس سند ازدواجمون رو ديده و براي اینکه قضیه بالا نگیره مجبوریم امشب بریم مهموني و به همه اعلام عشق
عشق کنیم. خندید و گفت: واااي خدا..چه باحال شد. منم خندیدم و گفتم اره.. وقتی برم نقش یه نامزد و معشوقه عاشق رو بازي کنم باحال ترم میشه. با ذوق گفت: خيلي هم عالي و رمانتيك..
- ۱۶.۴k
- ۱۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط