جونگکوک عمیق غرق افکارش بود در سکوت فنجان قهوه اش را در م

جونگکوک عمیق غرق افکارش بود در سکوت فنجان قهوه اش را در مشت اش فشرد سپس نگاه جدی و پر از خشم را روی آن حیاط بیماری شلوغ دوخت بود در سکوت بازم اون بود که جلو آن پنجره و گلدن گل رز ایستاد بود همه چی همون بود جز افکار. این مرد .. با صدا منجی جوان سمتش
خرید : آقای دکتر گفتین کارم داشتین
جونگکوک جدی سمتش چرخید و با اخم روی پیشانی خطاب به او گفت : منشی برو منطقه جوجا ببین اونجا حفاظت شده یا نه دزدی چیزی اونجا ها پرسه میزنند
منشی سر خم کرد سپس تند گفت : چشم حتما .. تند از اتاق خارج شد جونگکوک نفس عمقی کشید شاید دلش خواست که امروز روز جلسه آوا باشه لبخندی به آن شب گذشته زد سپس زبانش را نرم روی لبش کشید

......

دخترک از حمام بیرون آمد سپس جلو پنچره ایستاد حوله را از دور موهایش باز کرد سپس آن موهای بلندش ریخته شد روی شانه هایش .. چشم ریز کرد و تیله هایش روی جون وو افتاد ، بدنش لرزید سپس نگاهش هم گرفته شد تند وارد اتاقش شد و پنچره را بست ، ٫ خدا لعنتشون کنه ازتون بدم میاد ٫ با بغض و حرص زمزمه کرد و تند پر را هم قفل نمود سپس روی تخت کلافه نشست لبش را گزید ریز ریز خندید شایدم بخار دیشب بود کمی گیج زمزمه کرد ٫ چرا لباش نرم بود اینقدر نرم ؟ ٫ خجالت زده خندید ناگهانی گوشیش زنگ خورد متعجب برداشت و با دیدن اسم سو آه تند جواب داد : آلو سو آه جان سلام
سو آه به حدی خوشحال دور خودش چرخید و روی مبل نشست : ات جیهوپ با خانواده اش امشب برای خواستگاری من میان ..
دخترک نو گلو خندید : خیلی برات خوشحال شدم سو آه
سو آه تند گفت : از داداشت اجازه بگیر باشه امشب برای شام بیا خیلی استرس دارم .. خیلی
آوا پلک زد و کمی آن حرف و این حرف کرد. : نمیدونم شاید داداشم اجازه نده میدونید که.. در نهایت دخترک غمگین اخم کرد سو آه با لبخند گفت : اشکالی نداره ولی تو هم سعی کن بیایی خواهرت رو تنها نزار
دخترک لبخند زد : باشه دخترت رو از ترفم ببوس
در نهایت گوشی را قطع کرد ولی ته دلش میخواست امشب بره البته می‌تونست دکتر خبیث اش را هم ببیند لرزش گوشی اش بهش یاد آوری کرد که پیام تند تند نگاهش کرد با امید اینکه شاید دکتر باشه .. ولی با اخم زل زد به شماره ناشناس تند نگاهش کرد " دیشب ترو دیدم که داشتی جئون جونگکوک رو می‌بوسیدی بهت هشدار میدم از دوست پسرم فاصله بگیری وگرنه بلایی بد تر از گذشته ات سرت میاد " بدنش لرزید و گوشی افتاد روی زمین نفس عمقی کشید و قفسه سینه اش بالا پایین می‌رفت زمزمه کنان با خود گفت ٫ خدا یا این دیگه کیه نکنه به بابام بگه خدا یا ٫ با استرس زیاد دستی در موهایش برد و چنگی ازش گرفت
.....
دیدگاه ها (۱)

جونگکوک گوشی اش را روی میز گذاشت و هر دو دست هایش را در هم ق...

آن پسرک سرتق حتی متوجه پاهایش هم نبود که کی بلند شد و سمت هی...

کلافه گوشی به دست مشغول نوشتن پیام شد و ارسال نمود .. دخترک ...

آوا ای که حالا یک بلیز پوشیده همراه دامن تا زانو نیم‌بت های ...

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد دخترک آوا با چشم های سبز تیره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط