PR

#P𝗔R𝗧 : 3
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
تهیونگ:یکی بد داره باهامون بازی میکنه لارا..
خواستم وارد کلبه بشم که تهیونگ مچ دستمو محکم گرفت و گفت
ته:نه نرو خطرناکه
لارا:باید بفهمم...بفهمم که باعث همه مشکلاتمون کیه و چرا داره باهامون اینکارارو میکنه
چند دقیقه بعد تهیونگ وارد کلبه شد و منم پشت سرش رفتم
وارد کلبه شدیم همه جا تاریک بود و تنها نور اونجا نور گوشی من و تهیونگ بود بوی عجیبی بود و از این عجیب تر شبیه به بوی جسد فاسد یا همچین چیزی که داشت حالم رو بهم میزد یکم جلو تر رفتم که پام به چیز سفتی خورد چراغ رو گرفتم و به پایین نگاه کردم جیغی کشیدم که توجه تهیونگ رو جلب کرد با داد و ترس گفتم
لارا:ماماننننن..باباااا
تهیونگ به جنازه مامان و بابام که روی زمین افتاده بود
تهیونگ که انگار زبونش بند اومد بود فقط من من میکرد
اشکام جاری شدن و با صدای بلند گریه میکردم
تهیونگ:اینج..اینجا چخبره
همین لحضه صدای ماشین پلیس اومد..حتما تهیونگ بهشون گفته
یه کاغد لای موهای مادرم بود که برش داشتم
❗نکته:هر پیامی که لارا از طرف jk - دریافت میکنه انگلیسیه و دسترسی نداره که بهشون جواب بده.
«یکم دیر اومدین ولی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه مگه نه؟ jk -»
لارا:تو کی هستی اخه...
پلیش ها اومدن و جنازه هایی که یه روز نفس میکشیدن و کنار ما زندگی میکردن رو بردن ماهم باهاشون رفتیم و هرچی که میدونستیم رو گفتیم از طریق پیامی که جک فرستاده بود نتونستیم بفهمیم کی هست و حتی از طریق نامه ها دست خط و اثر انگشت هم نشد انگار فکر همه چیو کرده فقط میخوام بدونم آخر این داستان چی میشه تو داستان ترسناکی که زندگی میکنم شایدم اخرش به مرگم خطم بشه ولی اخه کجای کارم به کسی بدی کردم؟من یا تهیونگ مامانم، بابام...کلی سوال تو ذهنم بود که هر روز از خودم میپرسیدم چرا من؟
روز ها ، هفته ها ، ماه ها میگذشت هیچ خبری از اون جک عو..ضی که باعث شده بود دنیا برام جهنم بشه نشد با وجود تهیونگ هیچ چیزی کم نداشتم..ولی آرزوی دوباره دیدن پدر و مادرم توی دلم موند حتی توی خواب!
سه سال گذشت و من فقط طبق خواسته مادرم درس خوندم..چون مامانم دوست داشت که دکتر بشم و همیشه خانم دکتر صدام میکرد
لارا:من..لارا..کیم لارا دختر دورگه فرانسوی کره ای قسم میخورم تا اخرین لحضه ای که نفس میکشم دنبالت بگردم و پیدات کنم و انتقام خون پدر و مادرمو ازت بگیرم جک.
(پایان فلش بک)
لارا:این همون عو.ضیه..جک سه سال گذشت فکرکردم دست از سرمون برمیداره
تهیونگ:چی ازمون میخواد؟گرفتن جون عزیز ترین کسامون بس نبود؟حالا هم نوبت خودمونه
لارا:این بازی رو تمومش میکنیم
کاغذ رو توی دستم مچاله کردم و پرتش کردم روی زمین بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم...
بعد جمع کردن وسایلمون سوار ماشین شدیم و به سمت سئول حرکت کردیم...شهر بزرگ و قشنگیه
نیم ساعت بعد به مقصد رسیدیم جلوی یه خونه که اندازش فرقی با خونه قبلیمون نمیکرد ایستادیم..باحاله
جلوی در وایستادم که چیزی توجهمو جلب کرد بازمم..یه کاغذ کوچیک که تا شده بود میترسیدم برش دارم..با اینکه میدونستم برداشتنش به ضررمه خم شدم و برشداشتم بازش کردم با دیدن جمله توش عصبی شدم
«مثل اینکه من زودتر رسیدم jk -»
لارا:بی پدر اخه چرا دست از سرمون برنمیداری
به تهیونگ نگاه کردم که از ماشین پیاده شد و گفت
تهیونگ:چیزی شده؟
نمیخوام نگرانش کنم برای همین لبخندی زدم و گفتم
لارا:نه چیزی نیست..خونه قشنگیه
تهیونگ:سلیقه داداشته دیگه معلومه قشنگه
لارا:اوهو چه ازخود راضی
هردو خندیدیم
تهیونگ ماشینو پارک کرد وارد خونه شدیم
لارا:واو خودش قشنگتر از بیرونشه
تهیونگ با خنده گفت
تهیونگ:تازه کجاشو دیدی
باهم رفتیم و همه جارو دیدیم خونه ای یک طبقه با چهارتا اتاق
اتاق من تهیونگ اشپزخونه و هال...
وارد اتاقم شدم اتاقی با تم صورتی و سفید...با وسایلم چیده شده بودن...
بعد مرگ پدر مادرمون پول زیادی ازشون به ما رسید با اون پول تهیونگ چندبار بدون اینکه به من بگه قمار کرد و هرچند بار برد و پول هارو برد بانک برای روز مبادا چون وضع مالیمون خوب بود و نیازی به اون پول نبود...
روی تختم که کنارش یه میز که روش لوازم مدرسه مداد دفتر...و صندلی برای درس خوندن بود و روبه روش کمد لباسی بود نشستم
لارا:چقد نرمه..بوی خوبی هم میده
و بالا پایین پریدم
که صدای زنگ گوشیمو شنیدم گوشیمو از کیفم که روی میز بود برداشتم با دیدن شماره انا که مای دلقک سیو بود لبخندی به لبام نشست زود جواب دادم انا با صدایی که بغض داشت گفت
آنا:چقد نامردی لارا..حتی نیومدی خداحافظی هم کنی
دیدگاه ها (۷)

#P𝗔R𝗧 : 4〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

#P𝗔R𝗧 : 5 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 1〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

Part:115Part:115فردا صبح همه سر میز صبحونهمادرته : امممم کیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط