پارت

پارت ۴۸


صبح اول صبح که اوبیتو بیدار شد، همه چی به طرز خیلی عجیب غریبی بزرگ شده بود. حتی پتویی که رویش بود هم بزرگ شده بود. چرخید روی پهلویش تا کاکاشی را نگاه کند و با چیزی که دید نزدیک بود سکته کند.
کاکاشی، تبدیل به یک خرگوش سفید کوچولو شده بود و لباس هایش هم برایش دو برابر شده بودند.
اوبیتو میخواست بگوید:"پشماممم کاکاشی خرگوش شده" ولی چیزی که از دهانش بیرون امد این بود:"هاپ هاپ."
چشم هایش بیشتر گشاد شد، سریع به دست هایش نگاه کرد و متوجه شد که...به جای دست، دوتا پنجه ی مشکی پشمالو دارد. خودش هم تبدیل شده بود به یک سگ پشمالوی مشکی. خواست جیغ بزند:"هاااااااااپ."
با همین صدا کاکاشی اهسته چشم هایش را باز کرد تا ببیند صدای سگ از کجا میاد و بعد...با یک تکه پشم سیاه جلوی چشم هایش روبرو شد:"یا هفت امام..."
سریع سیخ نشست. ولی چیزی که اوبیتو از کاکاشی شنید یک صدای ریز جیغ جیغو بود. و فهمید اوضاع بدتر این است که...حرف هم را نمیفهمند.
کاکاشی هم که تازه فهمیده بود خرگوش شده پنجه هایش را گذاشت روی سرش و با شوک برای اوبیتو سر تکان داد.
K,O:"ما حیوون شدیممممم."

K:"نه اوبیتو، نرو رو کابینتا داری همه جا رو کثیف میکنی."
بالاخره فهمیده بودند چجوری باید حرف بزنند تا زبان همدیگر را بفهمند. اوبیتو داشت سعی میکرد با پنجه هایش با تلفن شماره بگیرد:"هیس هیچی نگو کاکاشی، باید به رین زنگ بزنیم. اینجوری وضعیت سگیمون تموم نمیشه."

خانه ی رین، اشپزخانه:
تلفن شروع کرد به زنگ خوردن، رین از توی اتاقش امد بیرون تا تلفن را جواب دهد. از انجایی که تلفن ها قدیمی بودند، نمیتوانست بفهمد کی زنگ زده ولی خب مهم نبود. تلفن را برداشت:"الو؟"
و اولین صدایی که شنید صدای یک سگ واق واقو بود:"هاپ هاپ هااااپ."
بعد یک صدای دیگر هم که ریزتر بود بهش اضافه شد. رین اصلا نمیفهمید قضیه چیست:"مزاحم تلفنی ای اقا؟"
اوبیتو سریع سعی کرد یجوری از پشت خط بهش بفهماند:"هاپپپپپ"
رین که اصلا متوجه نمیشد اه کشید:"من متوجه نمیشم."
بعد نگاهش خورد به خانه ی روبرو، خانه ی دوستانش، و دید که یک سگ و یک خرگوش که مدام بالا و پایین میپرید دارند برایش دست تکان میدهند.

R:"پس...شماها حیوون شدید."
هر دو سر تکان دادند. رین که هنوز هم برایش مبهم بود گفت:"و چطوری؟"
اوبیتو و کاکاشی به هم نگاه کردند بعد با حالت گیجی دوباره سرشان را تکان دادند که فقط یک معنی داشت:"نمیدونیم."
رین سعی کرد یجوری بفهمد، شروع کرد اطراف خانه را نگاه کردن. بعد ناگهان اوبیتو و کاکاشی یادشان امد ان سی دی های فیلم هنوز رو کاناپه اند. سریع دویدند جلو تا جلوی رین را بگیرند که نرود سمت تلوزیون.
O:"هاپ هاپ هاپپ"
کاکاشی هم محکم چسبید به جلوی لباس رین و سعی کرد کاری کند او نرود انطرف.
R:"بچه ها به خدا نمیفهمم چی دارید میگید."

R:"چشمم روشن، ازین فیلما نگاه میکنین؟ شماها حتی ۱۷ هم نیستین اسکلااااا."
اوبیتو و کاکاشی گوش هایشان را پایین اوردند، سعی کردند به رین بفهمانند که متاسفند. رین هم که خیلی حیوان ها را دوست داشت نتوانست عصبانی بماند:"خب حالا. چون خیلی گوگولی این به سنسه نمیگم." اوبیتو و کاکاشی سریع خوشحال شدند، ولی رین انگشتش را گرفت جلوی انها:"ولی باید در مورد این به سنسه بگیم. شاید یه راهکاری بلد باشه."

M:"احتمالا یه جوتسویی چیزیه، وگرنه یکی همینجوری حیوون نمیشه."
میناتو طوری حرف میزد که انگار خیلی تمرکز کرده، ولی بیشتر تمرکزش روی مالیدن پشم اوبیتو و کاکاشی بود. کمی خندید:"ولی خیلی بانمکین، یه مشت پشم شدین."
رین که موافق بود هم سر تکان داد. کاکاشی که حسابی این قضیه داشت میرفت رو مخش از زیر دست میناتو امد بیرون و سعی کرد با ایما و اشاره به او بفهماند که اگر یک کاری نکنند تا ابد اوضاع باغ وحشی میشود. میناتو گلویش را صاف کرد و سعی کرد تمرکز کند:"اره اره، نکته ی خوبی بود کاکاشی. خب، بگید ببینم دیشب چیکار کردید که امروز اینجوری شد؟"
اوبیتو و کاکاشی نگاهی به هم انداختند تا اطلاعات را رد و بدل کنند اینطوری مجبور میشدند همه چیز را با حذفیات تعریف کنند:اوبیتویی که کاکاشی را برد حمام، بعد هم که همدیگر را بوسیده بودند، دقیقا بعدش هم فیلم های افتضاح دیده بودند و کاکاشی یک لباس خرگوشی صورتی پوشیده بود که اصلا نمیخواست کسی بفهمد اینکار را کرده.
پس تصمیم گرفتند فقط شانه بالا بیندازند.
M:"یعنی یادتون نمیاد؟ خب اینطوری که نمیشه تا ابد سگ و خرگوش میمونین."
و این خیلی ایده ی افتضاحی بود. چند دقیقه بعد از اینکه اوبیتو و کاکاشی مشورت کردند، تصمیم گرفتند واقعا تعریف کنند.
دیدگاه ها (۳)

پارت ۴۹چشم های میناتو گشاد تر میشد وقتی هر کلمه ای را که روی...

پارت ۵۰●(۹ ماه بعد.)Ku:"دیگه نمیتونم نگه دارم میناتو کمککک"ک...

و پارت ۴۷اوبیتو سر جایش خشکش زد، یعنی کاکاشی انها را دیده بو...

پارت ۴۶ روز اول، اوبیتو خودش هم رفت ماموریت و همه چیز خوب بو...

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

پارت ۴۳صبح که کاکاشی بیدار شد دید با همان لباس رسمی ها توی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط