𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟮𝟰
هانا تکیه اش رو از میز گرفت و دوبارع شروع به گشتن همه جا کرد.
جئون با چشمایی که خمار شده بود به تک تک کار های دختر نگاه میکرد و به حافظه بلند مدتش میسپرد.
باید دختر رو تنبیه میکرد نه ؟ حتما باید اینکار رو میکرد!
اون دختر مثل یک دزد وارد کلابش شده چطور میتونست از رفتار دختر چشم پوشی کنه؟
اون دختر باید تاوان همچین کاری رو پس بده .. به هر راهی هم شده باید او تاوان پس میداد!
جئون به این فکر میکرد تنبیه اش کنه کافیه یا یک کاری براش انجام بده..
جونگ کوک هیچ ایده راجب اینکه چطور تنبیه اش کنه نداشت!
مثلا مثل بقیه دستشو قطع میکرد؟ یا ناخن های دستشو از تو گوشت میکشید بیرون ؟ یا یک میله داغ رو همه جای بدنش بزاره ؟ یا سرشو از تنش جدا کنه؟
اما یک حسی که جئون اصلا ازش خوشش نمیومد مانع این تفکرات دلخراشش میشدن..
جئون باز دوباره به چهره معصومی که از عصبانیت توهم رفته بود نگاه کرد...
چطور میتونست همچین کاری با یه دختر بکنه ؟ حتا اگر یک عوض*یه پست تو این دنیا حساب میشد نمیتونست همچین کاری با یک زن یا دختر بکنه!
پس چجوری اون دختر رو تنبیه کنه؟
جئون بیخیال افکاری که مربوط به تنبیه دختر بود شد و راجب یک موضوع دیگری که باعث شد او انقدر در این شب اشفته بشه فکر کرد..
بلک هر ۵ روز یکبار به اینجا میومد و جنازه کارمند هایی که به قتل میرسیدن رو با خودش میبرد...
هیچ ایده نداشت که چرا بلک اینجا قتل میکنه جنازه هارو میبره..
برای پاکسازی صحنه جرم ؟ خب دوربین ها تموم اون اتفاقات رو ضبط کرده بودن و این نمیتونست دلیل محکمی برای کار های عجیب بلک باشه!
واقعا سر در نمیاورد که بلک چرا جنازه هارو با خودش میبره و باهاشون چیکار میکنه...
و باز امشب باید شاهد یکی از غیب شدن کارکنانش باشه و این خیلی براش دردناک بود که نمیتونست کاری کنه...
جونگ کوک به جای نفس عمیق کشیدن تنها چشم هاشو بست و به این فکر میکرد چطوری جلوی این اتفاقات رو بگیره...
بعد از چند دقیقه بیرون از در دفتر دقیقا از اسانسور صدای دینگی اومد که جئون مثل جن زده ها چشم هاشو تا ته باز کرد و به افکاری که یهویی بهش هجوم اوردن فکر کرد...
او به ویکتور ، کسی براش مثل دست راستش بود و به بقیه بادیگارد های گفته بود امشب نمیتونن پا تو این طبقه بزارن..
و این صدای دینگ اسانسور تنها یک معنی داشت...
کسی که در اتاقک اهنی حضور داشت بلک بود!
پس هدف امشب بلک این دختر کاراگاهه!
بلک هر کاراگاهی که در جستجو حقیقت بودن رو جایی پنهون کرده بود که هیچکس خبر نداشت.
پس الان جون هانا در خطر بود !
و بله یهو در یک لحظه همچی اتفاق افتاد..
جونگ کوک بدون اتلاف وقت بدن هانا رو به خود فشرد و در اغوش گرمش فرو برد و بدون اینکه که به دختر فرصت اعتراض بده هردو زیر میز بزرگ که فضای تنگ و تاریک داشت پناه گرفتند.
( شرط میبندم نیش همتون بازهه😏)
هانا که بیشتر از این نمیتونست شوکه بشه با چشمایی درشت خیره چهره جئون شده بود که جئون با صدایی اروم ولی عصبی زمزمه کرد :
- لعن*تی فقط صداتو بِبُر !
هانا با نگرانی و استرس به چهره جئون زل زده بود که صدایی تق تق قدم هایی که در کف پوش اتاق میکشیدن باعث چند برابر شدن ترس هانا شد!
هرقدمی که شخص ناشناس در اتاق برمیداشت فاصله بین مرگ و زندگی جونگ کوک و مخصوصا هانا کمتر میشد..
ناگهان سایه بلندی روی میز افتاد و کفش های مردونه ای دقیقا جلوی چشم هانا و جونگ کوک متوقف شدن.
اون دو با دیدن اون کفش های مردونه نفس در سینه حبس کردن و جونگ کوک دست به دامن خدا شده بود که بلک اون هارو پیدا نکنه!
بلک جلوی میز ایستاد و روی زمین خم شد و به تمام کاغذ و اجسامی که مثل یک جنازه روی زمین پخش شده بودن نگاهی انداخت...
پس هانا اینجا بوده و همه جارو گشته!
بلک یک پوزخندی پشت نقابش زد و اروم از جاش بلند شد و از دفتر جئون خارج شد...
حالا اون دو که در بغل همدیگه در زیر میز جا داشتن تونستن یک نفس عمیق بکشن و ترس رو از خودشون دور کنن...
هانا که خیالش راحت شده بود اون شخص از اتاق خارج شده نفس های بلندی میکشید ...
پس اون کسی در اتاق قدم برمیداشت بلک بود...
اما چرا به اینجا اومده بود؟ برای کشتن او ؟
چجوری فهمید که او در دفتر جئون هست؟ جئون؟
او اینجا چیکار میکرد؟ هانا مطمئن بود کسی اینجا نبود و با دقت همه جارو نگاه کرده بود...
و الان... او الان واقعا تو بغل این مرد بود؟ شرم اوره...
با وحشت از اعوش گرم جئون خارج شد و از زیر میز بیرون اومد و به سمت در رفت...
هانا فقط چند قدم با در فاصله داشت که یکهو دردی توی سرش احساس کرد که باعث شد جسمش مثل یک وسیله سنگین روی زمین بیوفته ..
ادامه اش تو کامنتا💞
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟮𝟰
هانا تکیه اش رو از میز گرفت و دوبارع شروع به گشتن همه جا کرد.
جئون با چشمایی که خمار شده بود به تک تک کار های دختر نگاه میکرد و به حافظه بلند مدتش میسپرد.
باید دختر رو تنبیه میکرد نه ؟ حتما باید اینکار رو میکرد!
اون دختر مثل یک دزد وارد کلابش شده چطور میتونست از رفتار دختر چشم پوشی کنه؟
اون دختر باید تاوان همچین کاری رو پس بده .. به هر راهی هم شده باید او تاوان پس میداد!
جئون به این فکر میکرد تنبیه اش کنه کافیه یا یک کاری براش انجام بده..
جونگ کوک هیچ ایده راجب اینکه چطور تنبیه اش کنه نداشت!
مثلا مثل بقیه دستشو قطع میکرد؟ یا ناخن های دستشو از تو گوشت میکشید بیرون ؟ یا یک میله داغ رو همه جای بدنش بزاره ؟ یا سرشو از تنش جدا کنه؟
اما یک حسی که جئون اصلا ازش خوشش نمیومد مانع این تفکرات دلخراشش میشدن..
جئون باز دوباره به چهره معصومی که از عصبانیت توهم رفته بود نگاه کرد...
چطور میتونست همچین کاری با یه دختر بکنه ؟ حتا اگر یک عوض*یه پست تو این دنیا حساب میشد نمیتونست همچین کاری با یک زن یا دختر بکنه!
پس چجوری اون دختر رو تنبیه کنه؟
جئون بیخیال افکاری که مربوط به تنبیه دختر بود شد و راجب یک موضوع دیگری که باعث شد او انقدر در این شب اشفته بشه فکر کرد..
بلک هر ۵ روز یکبار به اینجا میومد و جنازه کارمند هایی که به قتل میرسیدن رو با خودش میبرد...
هیچ ایده نداشت که چرا بلک اینجا قتل میکنه جنازه هارو میبره..
برای پاکسازی صحنه جرم ؟ خب دوربین ها تموم اون اتفاقات رو ضبط کرده بودن و این نمیتونست دلیل محکمی برای کار های عجیب بلک باشه!
واقعا سر در نمیاورد که بلک چرا جنازه هارو با خودش میبره و باهاشون چیکار میکنه...
و باز امشب باید شاهد یکی از غیب شدن کارکنانش باشه و این خیلی براش دردناک بود که نمیتونست کاری کنه...
جونگ کوک به جای نفس عمیق کشیدن تنها چشم هاشو بست و به این فکر میکرد چطوری جلوی این اتفاقات رو بگیره...
بعد از چند دقیقه بیرون از در دفتر دقیقا از اسانسور صدای دینگی اومد که جئون مثل جن زده ها چشم هاشو تا ته باز کرد و به افکاری که یهویی بهش هجوم اوردن فکر کرد...
او به ویکتور ، کسی براش مثل دست راستش بود و به بقیه بادیگارد های گفته بود امشب نمیتونن پا تو این طبقه بزارن..
و این صدای دینگ اسانسور تنها یک معنی داشت...
کسی که در اتاقک اهنی حضور داشت بلک بود!
پس هدف امشب بلک این دختر کاراگاهه!
بلک هر کاراگاهی که در جستجو حقیقت بودن رو جایی پنهون کرده بود که هیچکس خبر نداشت.
پس الان جون هانا در خطر بود !
و بله یهو در یک لحظه همچی اتفاق افتاد..
جونگ کوک بدون اتلاف وقت بدن هانا رو به خود فشرد و در اغوش گرمش فرو برد و بدون اینکه که به دختر فرصت اعتراض بده هردو زیر میز بزرگ که فضای تنگ و تاریک داشت پناه گرفتند.
( شرط میبندم نیش همتون بازهه😏)
هانا که بیشتر از این نمیتونست شوکه بشه با چشمایی درشت خیره چهره جئون شده بود که جئون با صدایی اروم ولی عصبی زمزمه کرد :
- لعن*تی فقط صداتو بِبُر !
هانا با نگرانی و استرس به چهره جئون زل زده بود که صدایی تق تق قدم هایی که در کف پوش اتاق میکشیدن باعث چند برابر شدن ترس هانا شد!
هرقدمی که شخص ناشناس در اتاق برمیداشت فاصله بین مرگ و زندگی جونگ کوک و مخصوصا هانا کمتر میشد..
ناگهان سایه بلندی روی میز افتاد و کفش های مردونه ای دقیقا جلوی چشم هانا و جونگ کوک متوقف شدن.
اون دو با دیدن اون کفش های مردونه نفس در سینه حبس کردن و جونگ کوک دست به دامن خدا شده بود که بلک اون هارو پیدا نکنه!
بلک جلوی میز ایستاد و روی زمین خم شد و به تمام کاغذ و اجسامی که مثل یک جنازه روی زمین پخش شده بودن نگاهی انداخت...
پس هانا اینجا بوده و همه جارو گشته!
بلک یک پوزخندی پشت نقابش زد و اروم از جاش بلند شد و از دفتر جئون خارج شد...
حالا اون دو که در بغل همدیگه در زیر میز جا داشتن تونستن یک نفس عمیق بکشن و ترس رو از خودشون دور کنن...
هانا که خیالش راحت شده بود اون شخص از اتاق خارج شده نفس های بلندی میکشید ...
پس اون کسی در اتاق قدم برمیداشت بلک بود...
اما چرا به اینجا اومده بود؟ برای کشتن او ؟
چجوری فهمید که او در دفتر جئون هست؟ جئون؟
او اینجا چیکار میکرد؟ هانا مطمئن بود کسی اینجا نبود و با دقت همه جارو نگاه کرده بود...
و الان... او الان واقعا تو بغل این مرد بود؟ شرم اوره...
با وحشت از اعوش گرم جئون خارج شد و از زیر میز بیرون اومد و به سمت در رفت...
هانا فقط چند قدم با در فاصله داشت که یکهو دردی توی سرش احساس کرد که باعث شد جسمش مثل یک وسیله سنگین روی زمین بیوفته ..
ادامه اش تو کامنتا💞
- ۳.۲k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط