رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۳۰
مصمم به چشمهام زل زد.
-اونقدر اینجا میمونی تا وقتی که حافظتو به
دست بیاري.
خیره نگاهش کردم.
نیما نمیخواد درمان بشم اما اون با وجود اینکه کلی
بلا سرم آورده میخواد که به یاد بیارم؟ این منطقی
نیست!
-مهرداد بودي دیگه؟
غم نگاهشو پر کرد و سري تکون داد.
-ببین مهرداد خان، حافظهی من برنمیگرده، با
اینجا موندنم فقط نیما رو عصبیتر می...
-اما این سردردا علائمند مطهره، یعنی اینکه تو درمان میشی، فقط نیاز به یه جرقه داري، باید تو
موقعیتهایی قرار بگیري و جاهایی بري که قبلا
تجربهشو داشتی، یکی مثل همین کلبه.
گره اخمم کمی بازتر شد.
-من قبلا اینجا بودم؟
سري تکون داد.
-همون موقعی که بهت اعتراف کردم دوست دارم، فعلا به حافظهت فشار نیار، فکر کنم همین اول ظهري به اندازهی کافی مغزت کار کرده، اگه می خواي بخوابی بخواب.
چیزي نگفتم که بلند شد و خودشو روي کاناپهی
مشکی رو به روم انداخت.
یه چیزیو از جیبش درآورد که با دیدن جاسیگاري
ابروهام بالا پریدند.
یه نخ برداشت و با فندك روشنش کرد.
همونطور که به پنجرهی رو به رو نگاه میکرد یه
پک کشید و دودشو به بیرون فرستاد.
نگاه ازش گرفتم و دور اتاق چرخوندم.
اگه اینجا بودم پس باید یه چیز نامفهومیم که شده
یادم بیاد.
چشمهامو بستم.
اما نه، واسه الان یا شایدم واسه امروز دیگه مغزم
کشش فکر کردن نداره.
از طرفی میخواستم یه جوري فرار کنم اما از طرفی
میخواستم حرفهاشو هر چند که اگه دروغ باشه
بشنوم و با حرفهاي نیما مقایسه کنم.
دیگه واقعا نمیدونم باید به کی اعتماد کنم.
چشمهامو باز کردم و بهش چشم دوختم.
چشمهاشو بست بود و میکشید.
-از کی سیگار میکشی؟
چشمهاشو باز کرد.
کوتاه به من و بعد به سیگارش چشم دوخت.
-از وقتی که با چشمهاي خودم زیر خاك رفتنتو
دیدم.
بهم نگاه کرد و با غم عجیب توي چشمهاش گفت:
تو نمیدونی چه باریو تحمل میکردم.
تلخ خندید.
-اگه فراموشی نداشتی قطعا الان سرزنش که بماند
با چماغ میفتادي دنبالم.
ناخواسته قلبم از لحنش درد گرفت، جوري که بی
اراده ملحفهی سفید روي تختو توي مشتم گرفتم.
چشم ازم گرفت و به کشیدنش ادامه داد.
تو داري حقیقتو میگی یا نیما؟
نیما عکسهایی که کنار هم بودیمو نشونم داد، تو
چه مدرکی داري؟
سیگارش ته کشید که باز یکی دیگه درآورد.
خواست روشنش کنه که با کلی کلنجار رفتن با
خودم گفتم: نکش.
بهم نگاه کرد.
-همون یکی بسه روي زمین انداخت.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد با یه تلنگ سیگار رو
دستهاشو زیر سرش برد و به پنجره چشم دوخت.
نگاه ازش برداشتم و به دنبال کفشم چرخوندم.
عاشق اون کفشم، یعنی اگه بلایی سرش اومده باشه
بیچارش میکنم.
وقتی پیداش نکردم با اخم رو بهش گفتم: کفشم
کجاست؟
بهم نگاه کرد.
-تو زباله دونی.
#پارت_۳۳۰
مصمم به چشمهام زل زد.
-اونقدر اینجا میمونی تا وقتی که حافظتو به
دست بیاري.
خیره نگاهش کردم.
نیما نمیخواد درمان بشم اما اون با وجود اینکه کلی
بلا سرم آورده میخواد که به یاد بیارم؟ این منطقی
نیست!
-مهرداد بودي دیگه؟
غم نگاهشو پر کرد و سري تکون داد.
-ببین مهرداد خان، حافظهی من برنمیگرده، با
اینجا موندنم فقط نیما رو عصبیتر می...
-اما این سردردا علائمند مطهره، یعنی اینکه تو درمان میشی، فقط نیاز به یه جرقه داري، باید تو
موقعیتهایی قرار بگیري و جاهایی بري که قبلا
تجربهشو داشتی، یکی مثل همین کلبه.
گره اخمم کمی بازتر شد.
-من قبلا اینجا بودم؟
سري تکون داد.
-همون موقعی که بهت اعتراف کردم دوست دارم، فعلا به حافظهت فشار نیار، فکر کنم همین اول ظهري به اندازهی کافی مغزت کار کرده، اگه می خواي بخوابی بخواب.
چیزي نگفتم که بلند شد و خودشو روي کاناپهی
مشکی رو به روم انداخت.
یه چیزیو از جیبش درآورد که با دیدن جاسیگاري
ابروهام بالا پریدند.
یه نخ برداشت و با فندك روشنش کرد.
همونطور که به پنجرهی رو به رو نگاه میکرد یه
پک کشید و دودشو به بیرون فرستاد.
نگاه ازش گرفتم و دور اتاق چرخوندم.
اگه اینجا بودم پس باید یه چیز نامفهومیم که شده
یادم بیاد.
چشمهامو بستم.
اما نه، واسه الان یا شایدم واسه امروز دیگه مغزم
کشش فکر کردن نداره.
از طرفی میخواستم یه جوري فرار کنم اما از طرفی
میخواستم حرفهاشو هر چند که اگه دروغ باشه
بشنوم و با حرفهاي نیما مقایسه کنم.
دیگه واقعا نمیدونم باید به کی اعتماد کنم.
چشمهامو باز کردم و بهش چشم دوختم.
چشمهاشو بست بود و میکشید.
-از کی سیگار میکشی؟
چشمهاشو باز کرد.
کوتاه به من و بعد به سیگارش چشم دوخت.
-از وقتی که با چشمهاي خودم زیر خاك رفتنتو
دیدم.
بهم نگاه کرد و با غم عجیب توي چشمهاش گفت:
تو نمیدونی چه باریو تحمل میکردم.
تلخ خندید.
-اگه فراموشی نداشتی قطعا الان سرزنش که بماند
با چماغ میفتادي دنبالم.
ناخواسته قلبم از لحنش درد گرفت، جوري که بی
اراده ملحفهی سفید روي تختو توي مشتم گرفتم.
چشم ازم گرفت و به کشیدنش ادامه داد.
تو داري حقیقتو میگی یا نیما؟
نیما عکسهایی که کنار هم بودیمو نشونم داد، تو
چه مدرکی داري؟
سیگارش ته کشید که باز یکی دیگه درآورد.
خواست روشنش کنه که با کلی کلنجار رفتن با
خودم گفتم: نکش.
بهم نگاه کرد.
-همون یکی بسه روي زمین انداخت.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد با یه تلنگ سیگار رو
دستهاشو زیر سرش برد و به پنجره چشم دوخت.
نگاه ازش برداشتم و به دنبال کفشم چرخوندم.
عاشق اون کفشم، یعنی اگه بلایی سرش اومده باشه
بیچارش میکنم.
وقتی پیداش نکردم با اخم رو بهش گفتم: کفشم
کجاست؟
بهم نگاه کرد.
-تو زباله دونی.
- ۱۰.۱k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط