عشق فراموش نشدنی من
عشق فراموش نشدنی من
پارت 6
ماشین وارد پارکینگ پاساژ شد و تهیونگ بعد از پیدا کردن جای مناسب، ماشین را پارک کرد. هنوز کمربندم را باز نکرده بودم که به طرفش برگشتم.
— یعنی الان قراره همهچیز رو خودت حساب کنی؟
تهیونگ سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
— آره.
لبخند شیطنتآمیزی روی لبم نشست.
— پس فکر کنم از امروز به بعد که زنت بشم، نباید بذارم حتی یه قرون توی کارتت بمونه.
تهیونگ خندید و دستش را جلو آورد و آرام لپم را کشید.
— اولاً که خیلی پررو شدی، دوماً پول من اونقدرها هم زیاد نیست که بتونی خالیش کنی.
دستم را روی لپم گذاشتم و با اعتراض نگاهش کردم.
— آخ! چرا لپمو میکشی؟
— برای اینکه بفهمی با کی طرفی.
— حالا میبینی.
تهیونگ سرش را تکان داد و با خنده گفت:
— باشه خانم. هرچی شما بگی.
پیاده شدیم و وارد پاساژ شدیم.
به خاطر هماهنگی پدربزرگ، تقریباً تمام پاساژ برای ما خالی شده بود. مغازهها باز بودند، اما خبری از جمعیت همیشگی نبود. فقط کارکنان هر بخش آماده بودند تا هر چیزی را که میخواستیم نشانمان بدهند.
در حالی که کنار تهیونگ راه میرفتم، چشمم به ویترینهای مختلف میافتاد.
اما ذهنم جای دیگری بود.
با خودم فکر کردم شاید دلیل اینکه اینقدر سریع با ازدواج کنار آمدهام، فقط ریاضی نبود.
شاید چون تهیونگ...
واقعاً آدم خوبی بود.
از بچگی با من مهربان بود، همیشه وقتی مشکلی داشتم کنارم میایستاد و هیچوقت مثل بقیه با من سرد رفتار نمیکرد.
حتی دیشب، وقتی میتوانست مثل پدربزرگ به خواستهی خودش فکر کند، اولین چیزی که به آن فکر کرده بود آیندهی من بود.
آرام نگاهم را به او دوختم.
تهیونگ مشغول نگاه کردن به ویترین حلقهها بود و اصلاً نمیدانست چه چیزی در ذهنم میگذرد.
لبخند کوچکی زدم.
شاید...
به همین دلیل بود که اینقدر راحت به او اعتماد کرده بودم.
پارت 6
ماشین وارد پارکینگ پاساژ شد و تهیونگ بعد از پیدا کردن جای مناسب، ماشین را پارک کرد. هنوز کمربندم را باز نکرده بودم که به طرفش برگشتم.
— یعنی الان قراره همهچیز رو خودت حساب کنی؟
تهیونگ سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
— آره.
لبخند شیطنتآمیزی روی لبم نشست.
— پس فکر کنم از امروز به بعد که زنت بشم، نباید بذارم حتی یه قرون توی کارتت بمونه.
تهیونگ خندید و دستش را جلو آورد و آرام لپم را کشید.
— اولاً که خیلی پررو شدی، دوماً پول من اونقدرها هم زیاد نیست که بتونی خالیش کنی.
دستم را روی لپم گذاشتم و با اعتراض نگاهش کردم.
— آخ! چرا لپمو میکشی؟
— برای اینکه بفهمی با کی طرفی.
— حالا میبینی.
تهیونگ سرش را تکان داد و با خنده گفت:
— باشه خانم. هرچی شما بگی.
پیاده شدیم و وارد پاساژ شدیم.
به خاطر هماهنگی پدربزرگ، تقریباً تمام پاساژ برای ما خالی شده بود. مغازهها باز بودند، اما خبری از جمعیت همیشگی نبود. فقط کارکنان هر بخش آماده بودند تا هر چیزی را که میخواستیم نشانمان بدهند.
در حالی که کنار تهیونگ راه میرفتم، چشمم به ویترینهای مختلف میافتاد.
اما ذهنم جای دیگری بود.
با خودم فکر کردم شاید دلیل اینکه اینقدر سریع با ازدواج کنار آمدهام، فقط ریاضی نبود.
شاید چون تهیونگ...
واقعاً آدم خوبی بود.
از بچگی با من مهربان بود، همیشه وقتی مشکلی داشتم کنارم میایستاد و هیچوقت مثل بقیه با من سرد رفتار نمیکرد.
حتی دیشب، وقتی میتوانست مثل پدربزرگ به خواستهی خودش فکر کند، اولین چیزی که به آن فکر کرده بود آیندهی من بود.
آرام نگاهم را به او دوختم.
تهیونگ مشغول نگاه کردن به ویترین حلقهها بود و اصلاً نمیدانست چه چیزی در ذهنم میگذرد.
لبخند کوچکی زدم.
شاید...
به همین دلیل بود که اینقدر راحت به او اعتماد کرده بودم.
- ۱۵۹
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط