زن به محض ورود شوهرش به طرف او رفت و گفت: عزیزم نمیدونی و

زن به محض ورود شوهرش به طرف او رفت و گفت: عزیزم نمیدونی واسه جشن تولدت چی خریدم!!! مرد تشکر کرد و گفت: حالا بگو ببینم چی خریدی؟ زن گفت : صبر کن برم بپوشم و بیام!

خدایا خلقتت تو حلقم.
دیدگاه ها (۲۰)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 183♡⁠。⁠)⁩اخم کر...

رمان : رفتار سرد

فیک تهیونگ

Do I love him, or do I hate him?P:¹³وقت رفتن بود واسه آخرین ...

پارت دوویو یوری نامی تنها کسیه که حاضرم جونم رو براش بدم همه...

پارت اول ویو آت اه سرم امروز خیلی کار دارم این سردرد فاکی هم...

رمان هکر کوچولوی من پارت دوم

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part6دستمو گرفت و به سمت نه صندلی نه دیو...

پارت ۲بچه ها ببخشید تو پست قبلی یادم رفت بگم که فکر کنم خودت...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط