چندپارتی &یونگی&
چندپارتی &یونگی&
وقتی:``باهم تصمیم میگیرید بعداز فارغالتحصیلی.....``
اهداف:
۱اعتراف به اون[]
۲جایزهی گرمی[]
فکر کردم شاید اینایی که نوشته اهدافش باشه اما... گرمی؟
(گرمی:یکی از بزرگ ترین جایزهها برای آرتیستهای خواننده هستش)
اون مگه توی آمریکا نیست؟
بعد یکم فکر کردن دفتر شو گذاشتم سرجاش و رفتم ناهار خوردم
فلش بک بعد مدرسه
توی راه خونه بودم که همون. بغل دستیمو دیدم... یونگی که هم میشد پسر همسایمون
اون همیشه ظاهری سرد داشت و یکمی اخلاق عجیب، که همین منو بیشتر به اون کنجکاو میکرد.
سعی کردم برم نزدیکش و باهاش حرف بزنم
و با لبخند گفتم:
+سلام
که با سر تکون دادنش لبخندم یخ زد و از. روی صورتم محو شد
که تصمیم گرفتم بگم:
+ام..دفترتو دیدم و دیدم توی اهدافت نوشته بودی گرمی
یونگی با حرفم سر جاش وایساد...
و با حالت ترسناکی بهم نگاه کرد و گفت:
-چرا بدون اجازه رفتی سراغ دفتر من (داد نسبتاً آروم و عصبانیت)
با دادش یه لحظه کپ کردم و دستام شروع کرد به لرزش و با بعضی که کردم گفتم:
+ببخشید حواسم (هواسم؟)نبود دستم بهش خورد اتفاقی افتاد و ... و من دیدمش
یونگی که انگار عصبانیتش محو شد گفت:
-ببخشید
و دوباره راهشو کشید رفت
و من دوباره با پر رویی تمام دنبالش راه افتادم
+میخوای از اینجا بری؟
-آره
+خوشبحالت مامان و بالای من نمیزارن
-خانوادهی منم اجازه نمیدن
+پس چطوری میخوای بری؟
- شاید..فرار...
ادامه دارد...
وقتی:``باهم تصمیم میگیرید بعداز فارغالتحصیلی.....``
اهداف:
۱اعتراف به اون[]
۲جایزهی گرمی[]
فکر کردم شاید اینایی که نوشته اهدافش باشه اما... گرمی؟
(گرمی:یکی از بزرگ ترین جایزهها برای آرتیستهای خواننده هستش)
اون مگه توی آمریکا نیست؟
بعد یکم فکر کردن دفتر شو گذاشتم سرجاش و رفتم ناهار خوردم
فلش بک بعد مدرسه
توی راه خونه بودم که همون. بغل دستیمو دیدم... یونگی که هم میشد پسر همسایمون
اون همیشه ظاهری سرد داشت و یکمی اخلاق عجیب، که همین منو بیشتر به اون کنجکاو میکرد.
سعی کردم برم نزدیکش و باهاش حرف بزنم
و با لبخند گفتم:
+سلام
که با سر تکون دادنش لبخندم یخ زد و از. روی صورتم محو شد
که تصمیم گرفتم بگم:
+ام..دفترتو دیدم و دیدم توی اهدافت نوشته بودی گرمی
یونگی با حرفم سر جاش وایساد...
و با حالت ترسناکی بهم نگاه کرد و گفت:
-چرا بدون اجازه رفتی سراغ دفتر من (داد نسبتاً آروم و عصبانیت)
با دادش یه لحظه کپ کردم و دستام شروع کرد به لرزش و با بعضی که کردم گفتم:
+ببخشید حواسم (هواسم؟)نبود دستم بهش خورد اتفاقی افتاد و ... و من دیدمش
یونگی که انگار عصبانیتش محو شد گفت:
-ببخشید
و دوباره راهشو کشید رفت
و من دوباره با پر رویی تمام دنبالش راه افتادم
+میخوای از اینجا بری؟
-آره
+خوشبحالت مامان و بالای من نمیزارن
-خانوادهی منم اجازه نمیدن
+پس چطوری میخوای بری؟
- شاید..فرار...
ادامه دارد...
- ۴۹۷
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط