p6

P6
تا اینکه یکی جواب نهاییو بم داد.از اتاق بیرون اومدم.زبونم بند اومده بود.انگار حرکاتم آهسته شده بود.زمان ایستاده بود.هیچ صدایی نمیشنید.فقط صدای افکار خودش توی مغزش داشتن کرش میکردن.اون فکر هی میومد توی ذهنش:قراره بمیرم،قراره بمیرم،قراره بمیرم، قراره بمیرم...
به این فکر میکرد که مرگ چه شکلیه الان چی میشه من الان چیکار کنم؟ حس میکرد دیوارا دارن بهش نزدیک میشن.پنیک کرد ولی چیزی این سکوتی که توش یه عالمه فریاد نهفته بودو شکوند.صدای ضعیف پیرمردی که روی ویلچر بود و ا.ت راهشو بسته بود.
*دخترم میشه بری اونور؟من نمیتونم رد شم(لحن خیلی مهربون و گرمی داشت)
+بله...ببخشید(و نا خودآگاه لبخندی روی لبش شکل گرفت.)
به سمت ماشین رفت.آزمایشارو روی صندلی کنارش پرت کرد و تا ماشینو روشن کرد آهنگ《still with you》 پخش شد.
ا.ت دیگه نتونست دووم بیاره.زد زیر گریه.حق داشت.دوست نداشت بمیره.اون هنوز خیلی آرزو ها داشت.مهم تر از همه،هنوز لونا رو به آرزوش نرسونده بود.حق نداشت بمیره.اجازه نداشت.۳ ماه؟وقت کمی بود.
بعد از اینکه آروم شد به سمت خونه روند و وسط راه لونا بهش زنگ زد.یه نفس عمیق کشید و لبخند زد.
+الو..جو..نم
×سلااااام.کجایی؟
+من دارم میام خونه.
×منو دختر خالم بیرونیم.میخوای توهم بیای؟
+نه..قشنگم..خوش بگذره..
×باشه
+بوس بوس
هوف.خطر رفع شد.البته که باید بهش میگفت.‌ولی الان زمان مناسبش نبود...
دیدگاه ها (۸)

p7

p8

p5

part 1

"سرنوشت "p,28..ویو کوک *.با این حرفم جیهوپ اومد بغلم کرد ......

love Between the Tides²³م:شما چند وقته همو میشناسید؟ با سرعت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط