ویو آت
ویو آت
هرچند خوشحال بودم ولی دلم برای ارباب تنگ میشه نه نه چی میگم
کوک :آت فکر کنم این آخرین دیدار مونه خوشحالم که تونستم خوشحالت کنم.(بغض نداشت ولی معلوم بود گریه کرده)
ات: بله (ذوق)
کوک :بابت تمام اذیت هایی که بهت کردم منو ببخش
اصلا نمیتونستم ببخشمش
ات: متاسفم
کوک :(لبخند فیک) حق داری میشه یه خواهش ازت کنم؟
ات :حتما
کوک: میشه برای آخرین بار بغلت کنم (بغض که معلوم بود)
ات :ح..حتما
رفتم سمتش و بغلش کردم
کوک: مرسی که تو این مدت حالمو خوب کردی (گریه آروم)
ات :ا..ارباب (بغض)
کوک :دیگه برو ماشین منتظرته
ات :ب..باشه.ارباب خدافظ
کوک :خدافظ فرشته من (آروم زیر لب)
ویو کوک
وقتی آت رفت گریه سگی کردم انگار دوباره مامانم و از دست دادم
ویو آت
دروغ نگم دلم براش تنگ میشه رفتم تو ماشین
بادیگارد :باید الان بیهوشتون کنم تا مسیر و یاد نگیرین.
ات و بقیه: چشم
که دستمال ها رو دهنمون گذاشته شد و سیاهی....
دو ساعت بعد
بادیگارد: خانم رسیدیم
بلند شدم تو شهر بودم دوستامم کنارم تصمیم گرفتم برم پیش تهیونگ رفتم تو سالن بوکسش دیدم رو صندلی نشسته بود رفتم و از پشت بغلش کردم
ات :میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود آقای کیم؟
تهیونک برگشت
ته: ا..ات؟
ات :اره منم
که برگشت بغلم کرد
ماه بعد
ویو آت
زندگیم عالی بود و پیش تهیونگ انگار تو بهشت بودم
ات: تهیونگ امروز میرم خرید
تهیونگ: باشه پول میزنم بهت
ات :مرسییی
ته :خواهش کوچولو
دو ساعت بعد
ویو آت رفتم بیرون تصمیم گرفتم بجای خرید برم خوش گذرونی رفتم بار و چهره یه نفر برام آشنا شد اون جیمین بود ظاهرن مست نبود رفتم سمتش
ات :جیمین خودتی
جیمین :آت تویی؟
ات: اره، دلم برات تنگ شده بود
جیمین :منم.ات از حال کوک خبر داری
ات :مگه چیشده
جیمین خب.... ممکنه به زودی سرطان سختی بگیره
ات: چیییی داد
جیمین: راسته
ات: ولی چرا...
جیمین: احتمال اینکه زنده بمونه ۴۰٪
ات: وای نه
جیمین :فکر کنم تو فقط میتونی حالشو خوب کنی
ات: من به اون جهنم بر نمیگردم
جیمین: این شماره منه( یه کارت داد دست آت) اگه نظرت عوض شد بهش زنگ بزن میام دنبالت
شماره رو ازش گرفتم از یه طرف نگران کوک بودم از یه طرف دلم نمیخواست دوباره به اون برده خونه برگردم میرم تا با تهیونک مشورت کنم
هرچند خوشحال بودم ولی دلم برای ارباب تنگ میشه نه نه چی میگم
کوک :آت فکر کنم این آخرین دیدار مونه خوشحالم که تونستم خوشحالت کنم.(بغض نداشت ولی معلوم بود گریه کرده)
ات: بله (ذوق)
کوک :بابت تمام اذیت هایی که بهت کردم منو ببخش
اصلا نمیتونستم ببخشمش
ات: متاسفم
کوک :(لبخند فیک) حق داری میشه یه خواهش ازت کنم؟
ات :حتما
کوک: میشه برای آخرین بار بغلت کنم (بغض که معلوم بود)
ات :ح..حتما
رفتم سمتش و بغلش کردم
کوک: مرسی که تو این مدت حالمو خوب کردی (گریه آروم)
ات :ا..ارباب (بغض)
کوک :دیگه برو ماشین منتظرته
ات :ب..باشه.ارباب خدافظ
کوک :خدافظ فرشته من (آروم زیر لب)
ویو کوک
وقتی آت رفت گریه سگی کردم انگار دوباره مامانم و از دست دادم
ویو آت
دروغ نگم دلم براش تنگ میشه رفتم تو ماشین
بادیگارد :باید الان بیهوشتون کنم تا مسیر و یاد نگیرین.
ات و بقیه: چشم
که دستمال ها رو دهنمون گذاشته شد و سیاهی....
دو ساعت بعد
بادیگارد: خانم رسیدیم
بلند شدم تو شهر بودم دوستامم کنارم تصمیم گرفتم برم پیش تهیونگ رفتم تو سالن بوکسش دیدم رو صندلی نشسته بود رفتم و از پشت بغلش کردم
ات :میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود آقای کیم؟
تهیونک برگشت
ته: ا..ات؟
ات :اره منم
که برگشت بغلم کرد
ماه بعد
ویو آت
زندگیم عالی بود و پیش تهیونگ انگار تو بهشت بودم
ات: تهیونگ امروز میرم خرید
تهیونگ: باشه پول میزنم بهت
ات :مرسییی
ته :خواهش کوچولو
دو ساعت بعد
ویو آت رفتم بیرون تصمیم گرفتم بجای خرید برم خوش گذرونی رفتم بار و چهره یه نفر برام آشنا شد اون جیمین بود ظاهرن مست نبود رفتم سمتش
ات :جیمین خودتی
جیمین :آت تویی؟
ات: اره، دلم برات تنگ شده بود
جیمین :منم.ات از حال کوک خبر داری
ات :مگه چیشده
جیمین خب.... ممکنه به زودی سرطان سختی بگیره
ات: چیییی داد
جیمین: راسته
ات: ولی چرا...
جیمین: احتمال اینکه زنده بمونه ۴۰٪
ات: وای نه
جیمین :فکر کنم تو فقط میتونی حالشو خوب کنی
ات: من به اون جهنم بر نمیگردم
جیمین: این شماره منه( یه کارت داد دست آت) اگه نظرت عوض شد بهش زنگ بزن میام دنبالت
شماره رو ازش گرفتم از یه طرف نگران کوک بودم از یه طرف دلم نمیخواست دوباره به اون برده خونه برگردم میرم تا با تهیونک مشورت کنم
- ۱۲.۳k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط