+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.27
(از زبون جونگ کوک)
امشب دوباره ا.ت رو بغل کرده بودم. زنجیر دور پاش بین بدنامون گیر کرده بود و هر بار که تکون میخورد، صدای فلزش تو اتاق میپیچید. این صدا برام مثل موسیقی بود.
تو ذهنم میخندیدم. چقدر سریع همه چی تغییر کرد. همون دختری که چند ماه پیش تو مهمونی با لباس قرمز و غرور کامل ایستاده بود، حالا مثل یه عروسک شکسته تو بغلم دراز کشیده. لاغر شده، چشماش گود افتاده، پوستش پر از رد شلاق و سیگار. و با این حال... هنوز یه ذره مقاومت تو نگاهش مونده. همین ذره کوچیک، منو دیوونه میکنه.
دستامو محکمتر دور کمرش بستم و آروم تو گوشش زمزمه کردم:
- هنوز بیداری؟
(ا.ت با صدای خیلی ضعیف)
+ ...بله.
- خوبه. دوست دارم بدونم چی تو سرته.
سکوت کرد. همیشه همین کارو میکنه. دیگه مثل اول التماس نمیکنه، فحش هم نمیده. فقط ساکت میشه. این سکوتش خطرناکه. یعنی داره تو ذهنش چیزی میسازه. شاید دوباره داره به فرار فکر میکنه.
لبخند زدم و موهاشو کشیدم عقب.
- میدونی ا.ت... چهار بار سعی کردی فرار کنی. چهار بار. هر بار که گیرت انداختم، بیشتر لذت بردم. چون هر بار یه تیکه از غرورتو له کردم. حالا دیگه حتی راه رفتن هم برات سخته با این زنجیر. ولی بازم تو چشات یه چیزی هست... هنوز تسلیم نشدی کامل.
دستامو بردم پایین و زنجیر رو گرفتم. کمی کشیدم تا درد بگیره.
- این زنجیر تا آخر عمرت باهاته. اگه یه بار دیگه حتی فکر فرار به ذهنت برسه، زنجیر رو میکنم دور گردنت. مثل سگ واقعی. میفهمی؟
(ا.ت بدنش لرزید ولی چیزی نگفت)
من خندیدم آروم. بوی ترس و ناامیدی از بدنش میاومد که خیلی حال میداد.
تو ذهنم فکر میکردم: تو هنوز نمیفهمی دختر. این انتقام فقط کتک و شلاق نیست. اینه که هر روز ببینی چقدر افتادی. از رئیس شرکت بودن به خدمتکار زنجیری. از آزادی به این خونه جهنمی. من هر روز صبح که بیدار میشم و تو رو میبینم که داره کف خونه رو میشوره، حس میکنم پدرم داره از اون دنیا لبخند میزنه.
(کوک آروم اما محکم)
- امشب اینجا میخوابی. فردا صبح شش بیدار شو. آجوما گفته انبار رو باید کامل تمیز کنی. اگه حتی یه ذره کثیفی بمونه، تنبیه جدید داره. این بار با برق.
ا.ت فقط نفس عمیقی کشید. دیدم یه قطره اشک آروم از گوشه چشمش سر خورد رو بالش. پاکش نکرد. دیگه حتی سعی نمیکنه جلوی من ضعیف به نظر نرسه.
این دقیقاً همون چیزیه که میخواستم.
(لبخند زدم و پیشونیشو بوسیدم)
- خوب دختر. هر چی بیشتر بشکنی، بیشتر دوستت دارم... به سبک خودم.
چشمامو بستم ولی خوابم نمیبرد. فقط لذت میبردم از گرمای بدن شکستهش کنار خودم و صدای زنجیری که هر بار تکون میخورد.
این بازی هنوز تموم نشده. خیلی راه داریم تا کامل نابودش کنم.........
ادامه دارد........
-I shouldn't fall in love with you
p.27
(از زبون جونگ کوک)
امشب دوباره ا.ت رو بغل کرده بودم. زنجیر دور پاش بین بدنامون گیر کرده بود و هر بار که تکون میخورد، صدای فلزش تو اتاق میپیچید. این صدا برام مثل موسیقی بود.
تو ذهنم میخندیدم. چقدر سریع همه چی تغییر کرد. همون دختری که چند ماه پیش تو مهمونی با لباس قرمز و غرور کامل ایستاده بود، حالا مثل یه عروسک شکسته تو بغلم دراز کشیده. لاغر شده، چشماش گود افتاده، پوستش پر از رد شلاق و سیگار. و با این حال... هنوز یه ذره مقاومت تو نگاهش مونده. همین ذره کوچیک، منو دیوونه میکنه.
دستامو محکمتر دور کمرش بستم و آروم تو گوشش زمزمه کردم:
- هنوز بیداری؟
(ا.ت با صدای خیلی ضعیف)
+ ...بله.
- خوبه. دوست دارم بدونم چی تو سرته.
سکوت کرد. همیشه همین کارو میکنه. دیگه مثل اول التماس نمیکنه، فحش هم نمیده. فقط ساکت میشه. این سکوتش خطرناکه. یعنی داره تو ذهنش چیزی میسازه. شاید دوباره داره به فرار فکر میکنه.
لبخند زدم و موهاشو کشیدم عقب.
- میدونی ا.ت... چهار بار سعی کردی فرار کنی. چهار بار. هر بار که گیرت انداختم، بیشتر لذت بردم. چون هر بار یه تیکه از غرورتو له کردم. حالا دیگه حتی راه رفتن هم برات سخته با این زنجیر. ولی بازم تو چشات یه چیزی هست... هنوز تسلیم نشدی کامل.
دستامو بردم پایین و زنجیر رو گرفتم. کمی کشیدم تا درد بگیره.
- این زنجیر تا آخر عمرت باهاته. اگه یه بار دیگه حتی فکر فرار به ذهنت برسه، زنجیر رو میکنم دور گردنت. مثل سگ واقعی. میفهمی؟
(ا.ت بدنش لرزید ولی چیزی نگفت)
من خندیدم آروم. بوی ترس و ناامیدی از بدنش میاومد که خیلی حال میداد.
تو ذهنم فکر میکردم: تو هنوز نمیفهمی دختر. این انتقام فقط کتک و شلاق نیست. اینه که هر روز ببینی چقدر افتادی. از رئیس شرکت بودن به خدمتکار زنجیری. از آزادی به این خونه جهنمی. من هر روز صبح که بیدار میشم و تو رو میبینم که داره کف خونه رو میشوره، حس میکنم پدرم داره از اون دنیا لبخند میزنه.
(کوک آروم اما محکم)
- امشب اینجا میخوابی. فردا صبح شش بیدار شو. آجوما گفته انبار رو باید کامل تمیز کنی. اگه حتی یه ذره کثیفی بمونه، تنبیه جدید داره. این بار با برق.
ا.ت فقط نفس عمیقی کشید. دیدم یه قطره اشک آروم از گوشه چشمش سر خورد رو بالش. پاکش نکرد. دیگه حتی سعی نمیکنه جلوی من ضعیف به نظر نرسه.
این دقیقاً همون چیزیه که میخواستم.
(لبخند زدم و پیشونیشو بوسیدم)
- خوب دختر. هر چی بیشتر بشکنی، بیشتر دوستت دارم... به سبک خودم.
چشمامو بستم ولی خوابم نمیبرد. فقط لذت میبردم از گرمای بدن شکستهش کنار خودم و صدای زنجیری که هر بار تکون میخورد.
این بازی هنوز تموم نشده. خیلی راه داریم تا کامل نابودش کنم.........
ادامه دارد........
- ۷۳۱
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط