کار سیما شب رور یک کلمه شده است گریه

42^
کار سیما ، شب رور یک کلمه شده است : گریه .
پلک هایش ورم کرده اند ، از بس گریسته .
تابلو هایی که به دیوار خانه شان بوده را جمع کردند و در انباری انداخته اند تا چشم سیما بهشان نیفتد ، پلیس هم علت آتش سوزی را نقص وسایل گرمایشی عنوان کرده و پرونده را هفته ی پیش بسته بود . میکا و ویکتور هم ضمن عرض تاسف ، شرشان را کم کردند تا سیما در این هاگیر واگیر ، مجبور به مهمان داری نشود !

دیشب ، عجب روزی بود !
دیشب ، آنجا بودم . سیما در آغوش آریا نشسته بود و گریه میکرد . از آن طرف پذیرایی ، نمیتوانستم پچ پچ هایشان را بشنوم ؛ اما اشک های سیما طوری از چشمهایش میچوشید که احساس میکردم به زودی تمام آب بدنش را از دست میدهد !
او هم با کمی فاصله از من ، کنارم نشسته بود و کانال تلوزیون را فرت و فرت عوض میکرد . فاصله ی بین من و او را خواهر کوچکش پر کرده بود ، سارا . کتاب کمک درسی روی پاهایش گذاشته بود و مشغول حل مسائل داخل کتابش بود ، هر از گاهی از برادرش سوالی کوتاه میپرسید و او در حل سوالات کمکش میکرد . نمیدانم پیش تر نوشته ام یا خیر ، او چپ دست است . مادرم همیشه میگفت چپ دست ها نحس اند و موجوداتی شیطانی هستند ؛ اما من حدس میزنم مادرم یا خرافاتی بوده یا او را ندیده ، او مَلَکی بیتاست .
مهرم ، کم حوصله و گوشه گیر به نظر میرسید ، گویی خودش را مقصر بداند . میدانستم فکر میکند همه چیز زیر سر پسر دایی نحسم هست و به دنبال فرصتی بودم تا با او در این مورد صحبت کنم . هوا سرد و بانداژ هایش زیر لباس های گرمش قایم شده بودند ، نمیدانستم کجای بدنش را آتش بوسه زده .
آه ! از آن روز که تابلو های سیما را آتش خاکستر کرد ، از شعله و شراره های آتش متنفر شده ام ؛ چگونه از آتشی که تن صنم مرا سوزانده ، بیزار نباشم ؟
در اندیشه ی خود ، خیره به تلوزیون بودم که دیدم خاموش شد .
بلند شد و سمت آشپزخانه رفت ، فرصت خوبی بود که با او کمی حرف بزنم .
به غذای در حال طبخ سر زد و بعد مشغول شستن انبوه ظروف کثیف داخل سینک شد . به یخچال تکیه دادم و غرق تماشایش شدم . آستین هایش را بالا زده بود ، یکی از دستهایش با باند بسته شده بود . دست همایونی اش باید جایگاه بوسه ی من میبود ، نه آتش سرکش . باید حواسم را پرت میکردم ، وگرنه اشکم در می آمد .
پرسیدم :« ظرف شستن مورد علاقته ؟» سرش را بالا آورد و نگاهم کرد . گفتم :« آخه معمولا میبینم همه ظرفها رو تو میشوری.» از حرفم یا از لحنم ، نمیدانم ، خنده اش گرفت ؛ ولی لبهایش را جمع کرد و فورا خنده ی بیچاره را قبل از بروز کامل ، کُشت . عزیزم تو بخند ، من برای هر لبخند تو جان خواهم داد .
گفت :« قدیما یه مدت توی رستوران کار میکردم ، اونجا بیشتر ظرف میشستم .» نگاهم کرد و دید با چه اشتیاقی منتظر توضیحات بیشتر هستم ، اضافه کرد :« توی آلمان ، واسه خرج و مخارج دانشجویی .»گفتم :« به نظرت اتفاقی بود ؟»
آنقدر ناگهانی بحث جدیدی باز کردم که انگار چند لحظه ای طول کشید تا متوجه منظورم بشود . برگشت ببیند کسی نگاهمان میکند یا نه . خیلی آهسته گفت :«نه.»
جلو رفتم و درست کنارش ایستادم . پرسیدم :« به کسی مشکوک هستی ؟ کسی هست که فکر بکنی اون اینکارو کرده ؟»
از گوشه ی چشمش نگاهی به من انداخت . گفتم :« فکر میکنی کار ساسان باشه ؟»
دست خیسش را روی دماغش گذاشت . گفتم :« نکنه هنوز فکر میکنی من با ساسان ...» شیر آب را بست و چرخید ، چشم هایش را در چشمهایم قفل کرد . خب ! معلوم است که لال شدم ! طلبکارانه ، منتظر بود ادامه ی زِرَم را بزنم اما من حتی توانایی نفس کشیدن هم نداشتم.
گفت : « مطمئنم زیر سر پسر داییته ، ولی اینکه نقشه اش رو چه کسی عملی کرده ، هیچ کسی توی ذهنم نیست . مخصوصا تو ! من پذیرفتم که نباید به تو مشکوک بشم ، اما انگار دوست داری که من بهت مشکوک باشم آره ؟!»
نگاه خورشید که به بستنی ، یخ یا هر موجود منجمدی خیره میماند ، آن موجود را آب میکند و هستی اش را میگیرد ؛ جان من هم تقریبا در آن لحظات داشت در میرفت ! همیشه آدمی تلاش میکند به خورشید خیره شود ، ولی مگر میشود ؟ آب از چشمهایش راه می افتد و چشمهایش میسوزند ، مجبور به دزدیدن چشمانش میشود ! من هم در آن ثانیه ها سرم را زیر انداخته بودم و نگاهم را از مهر چشمانش میدزدیدم .

ادامه در پست بعدی*
دیدگاه ها (۴)

ادامه پارت 42*دید لال شده و پاسخش را گویا نیستم ، شیر آب را ...

43^بهار شده ، زندگانی سیما هم !دو روز پیش ، رفته بودیم خرید ...

41^سیما آخر ماه ، برای اولین بار نمایشگاه خودش را راه انداخت...

40^ژاکتش را هنوز پس نداده ام . رفته جنوب ، یادش رفته قبل از ...

66^این ورق اخرین برگ این دفتر است . متاسفم که یک دفتر تمام ش...

62^امشب آریا پیام داد که سلام مینا خانم . سارا امشب خانه ماس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط