باید حتما زمان می گذشت تا ماجرایی را باور می کردی که اثبا

باید حتما زمان می گذشت تا ماجرایی را باور می کردی که اثباتش ابر های زیادی را می طلبید که پیش پایت قربانی کنم. باید خودت داوطلب می شدی. باید خودت می خواستی تا از این برزخ رها شوی. و اگر نه من که غزل آخر را خوانده بودم و دینی به گردنم نبود. حالا دیگر خوابم نمی بَرَد. باید تمام حرف های مگو را قبل از ساعت پریشانی ام مرور کنم تا کلمه ای از قلم نیفتاده باشد. کلمه ای به سادگی یک سلام که وقتی از زبان تو شنیدم همه چیز پیچیده شد و نتیجه اش شد همین بلاتکلیفی بی مورد. راستی نگفتی کنار کدام شب زمستانی انتظارم را می کشی؟ کنار کدام شب؟
دیدگاه ها (۱)

وقتی کودک بودم زمین همین زمین بود و آسمان، همینشگفتا اما پر ...

من هم می میرماما نه مثل غلامعلی که از درخت به زیر افتادپس گا...

گندم زار زیبایی اش را مدیون مترسکی است که کلاغ ها از آن می ت...

بچه یک ریز سرفه می کند. مادرش نگران می شود. پیر مرد نفسش به ...

سفیر کبیر Grand Ambassador

رمان"شب مخفی"#سناریو #استری_کیدز شب همه در اتاق نشیمن جمع شد...

رمان"شب مخفی"#سناریو #استری_کیدز سناریو وقتی.....»شب همه در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط