Love in the dark⑤③

Love in the dark⑤③

نیم ساعت بعد ماشین جونگکوک جلوی یه عمارت نیمه‌کاره و متروکه تو حاشیه‌ی شهر نگه داشت دو تا از بادیگاردهای جونگکوک دم در ایستاده بودن قلبم به شدت می‌کوبید جونگکوک جلوتر رفت و در آهنی رو باز کرد.
وارد یه سالن بزرگ و تاریک شدیم. جونها روی یه صندلی بسته شده بود و صورتش کمی کبود بود. با دیدن ما پوزخند چندش‌آوری روی لبش نشست
جونها: اوه.. ببینید کی اینجاست زوج خوشبخت بالاخره به هم رسیدن.
بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم، از کنار جونگکوک رد شدم و رفتم تو صورت جونها
ا/ت: تو... تو با مادربزرگ من چیکار کردی؟
جونها بلند خندید خنده‌ای که کل سالن رو پر کرد.
جونها:پیرزنِ خوبی بود. واقعاً بی‌گناه بود ولی حیف... حیف که تنها راه برای دیوونه کردنِ شوهر عزیزت بود.
دنیا دور سرم چرخید. نفسم بند اومد.
ا/ت: چی گفتی...؟ تو اون دارو رو بهش تزریق کردی؟
جونها با نگاهی پر از کینه به جونگکوک خیره شد و بعد رو به من گفت:
جونها: من فقط یه ذره کار رو براش راحت‌ تر کردم. شوهرت یه زمانی همه‌ چیز من رو ازم گرفت. منم می‌خواستم ارزشمندترین داراییش رو ازش بگیرم. تو رو... اون پیام ناشناس و اون ویدیوی دستکاری‌شده‌ی بیمارستان... همه‌ش کار من بود. می‌خواستم با دستای خودت عشقت رو به قاتلِ عزیزترین کست تبدیل کنم
با شنیدن این حرف‌ها، انگار زانوهام توان ایستادن رو از دست دادن. دستم رو گذاشتم روی سرم و یه قدم به عقب رفتم.
جونها با لحنی زهرآگین ادامه داد:
جونها: و چقدرم قشنگ نقابم جواب داد تو همه‌چیز رو باور کردی و ولش کردی مگه نه؟
دیگه چیزی نمی‌شنیدم صدای خنده‌های پیروزمندانه‌ی جونها تو گوشم می‌پیچید تمام اون شب‌هایی که با نفرت به جونگکوک فکر می‌کردم. تمام اون فرارها. تمام اون گریه‌ها... همه و همه بر پایه‌ی یه دروغ کثیف بود
جونگکوک سریع اومد سمتم و قبل از اینکه بیفتم، بازوهام رو محکم گرفت.
کوک: ا/ت... خوبی؟ بیا اینم تمام اون پیام هایی که بهت داده بوده با این ویدئو فیک
نگاهم رو بالا آوردم و نگاهی به صفحه گوشیش کردم آره خودش بود دیگه واقعا باورم شده بود که جونگکوک قاتل نبود و این عوضی بود نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت
به چشم‌های نگران جونگکوک خیره شدم همون چشم‌هایی که من به ناحق تهمت قتل بهشون زده بودم
اشک‌هام بی‌اختیار روی گونه‌هام سرازیر شد و با صدایی که از شدت گریه و عذاب وجدان خفه شده بود، نالیدم
ا/ت: جونگکوک... من... من چیکار کردم...
کوک: ا/ت هرکاری که بخوای من با این عوضی میکنم فقط بگو چیکار کنم
ا/ت: میخوام زجرکش بشه میخوام خودش روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه شکنجش بده
کوک: چشم هرچی تو بگو هرکاری که خواستی انجام میدم فقط برای یک لحظه لبخندت



#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۷)

love in the dark⑤②چانهی نفس عمیقی کشید و با لحنی جدی چانهی:ب...

love in the dark⑤① بوی تند الکل و مواد ضدعفونی‌کننده اولین چ...

Love in the dark⑤⓪با عصبانیت مستقیم رفتم سمت خونه‌ی جونها. ح...

love in the dark④⑨همه‌ی وسایلم رو با دست‌های لرزون جمع کرده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط