چه حال ناخوشی دارم،پُر از تشویشِ تقدیرم
چه حال ناخوشی دارم،پُر از تشویشِ تقدیرم
هراسِ مرگ را دارم،ولی از زندگی سیرم
میان سرنوشتِ خود،غریب و خانه بر دوشم
به شوقِ شهرتی بیجا،دچار رنجِ تزویرم
نگاهم میکند دنیا،به حالم سخت میخندد
که من در فکر آزادی،ولی او کرده زنجیرم
ندارم چاره ای اما،درونم خلوتی دارم
تمام غوره هایم را،بدانجا آب میگیرم
منی که زندگی با او،سرِ جنگی عبث دارد
چه میداند که من هر روز،هزاران بار میمیرم
کجا رفت آن نگار من،خیالش،من که خوشحالم
نمیداند که بعد از او،چه بی اندازه دلگیرم
هراسِ مرگ را دارم،ولی از زندگی سیرم
میان سرنوشتِ خود،غریب و خانه بر دوشم
به شوقِ شهرتی بیجا،دچار رنجِ تزویرم
نگاهم میکند دنیا،به حالم سخت میخندد
که من در فکر آزادی،ولی او کرده زنجیرم
ندارم چاره ای اما،درونم خلوتی دارم
تمام غوره هایم را،بدانجا آب میگیرم
منی که زندگی با او،سرِ جنگی عبث دارد
چه میداند که من هر روز،هزاران بار میمیرم
کجا رفت آن نگار من،خیالش،من که خوشحالم
نمیداند که بعد از او،چه بی اندازه دلگیرم
- ۳۷۵
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط