چه حال ناخوشی دارم،پُر از تشویشِ تقدیرم

چه حال ناخوشی دارم،پُر از تشویشِ تقدیرم
هراسِ مرگ را دارم،ولی از زندگی سیرم

میان سرنوشتِ خود،غریب و خانه بر دوشم
به شوقِ شهرتی بیجا،دچار رنجِ تزویرم

نگاهم میکند دنیا،به حالم سخت میخندد
که من در فکر آزادی،ولی او کرده زنجیرم

ندارم چاره ای اما،درونم خلوتی دارم
تمام غوره هایم را،بدانجا آب میگیرم

منی که زندگی با او،سرِ جنگی عبث دارد
چه میداند که من هر روز،هزاران بار میمیرم

کجا رفت آن نگار من،خیالش،من که خوشحالم
نمیداند که بعد از او،چه بی اندازه دلگیرم
دیدگاه ها (۲)

گاهیدلت می خواهددر شلوغی روزگارشبیاید...تنگ در آغوشت بگیردبگ...

دلم که تنگ میشود،به ماه نگاه میکنم..ماه هم کوچک و باریک شده ...

اَز بَس کهدوستت دارمفکر میکنمدیگر هیچ دوست داشتنیهَمرَنگِ دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط