⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p6

نینا با تعجب نگاهش کرد.
«پس چرا هیچ‌وقت چیزی نگفتی؟»
«چون خواب بود، عزیزم.»
«ولی هنوزم همونه.»
«نینا...»
مادرش لبخند کوچیکی زد.
«از بچگی تخیلت خیلی قوی بود. یه مدت دایناسور می‌کشیدی، یه مدت می‌گفتی توی خوابت یه خونه عجیب می‌بینی. اینم مثل همونه.»
نینا چیزی نگفت.
فقط دوباره شروع به غذا خوردن کرد
ته دلش امیدوار بود مادرش یه چیز دیگه بگه...
مثلاً بگه اون موقع هم نگران شده بود.
یا یادش باشه نینا دقیقاً چی تعریف می‌کرد.
ولی انگار برای مادرش، همه اون خاطره‌ها فقط خواب‌های یه بچه کوچیک بودن.


بعد از شام، نینا رفت توی اتاقش.
دفتر سرمه‌ای رو از کیفش درآورد.

چند ثانیه به صفحه سفیدش نگاه کرد.
بعد نوشت:
«شب اولی که یادمه، هفت سالم بود... همون راهرو، همون حس، همون صدا. فقط هیچ‌کس حرفم رو باور نکرد.»

خودکار رو بست و دفتر رو کنار تخت گذاشت.
«ببینیم امشب هم میای یا نه...»
چراغ اتاق رو خاموش کرد و زیر پتو رفت.
چشم‌هاش هنوز کامل بسته نشده بود...
که برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
بدون اینکه خودش بفهمه...
با یه لبخند خیلی کوچیک خوابش برد


نینا دوباره همون راهرو رو می‌دید.
این بار انگار روشن‌تر از همیشه بود.
صدای قدم‌هاش آروم توی راهرو می‌پیچید.
ولی دیگه نمی‌ترسید.
حس می‌کرد یه چیزی اون ته راهرو منتظرشه.
همین که خواست جلوتر بره...
صدای یه نفر اومد.
نه از پشت سر...
نه از روبه‌رو...
انگار از همه‌جا.
«هنوز نه...»
نینا اخم کرد.
«تو کی هستی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد همون صدا خیلی آروم گفت:
«دیر یا زود... خودت منو پیدا می‌کنی.»

یه نسیم آروم از کنار صورتش رد شد.
و درست همون لحظه...
از دور، انگار سایه‌ی یه نفر برای چند ثانیه دیده شد.
قدبلند...
با یه پالتوی مشکی.
قبل از اینکه نینا بتونه دقیق‌تر نگاه کنه...
از خواب پرید.
...
صبح، وقتی داشت موهاش رو می‌بست، نگاهش به دفتر کنار تخت افتاد.
درش رو باز کرد.
زیر نوشته‌ی دیشب، فقط یه جمله اضافه کرد.
«دیشب برای اولین بار حس کردم توی اون خواب تنها نبودم.»
دفتر رو بست.

«دارم زیادی درگیرش میشم...»
گوشیش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
...
دیدگاه ها (۰)

dark life = 40

پارت ۱۸:خب فکر کنم عاشقت شدم Will i fill i love you

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

پارت ۱ #پشت غرورتلندن.صبح زود بود و اِما با عجله توی خیابون ...

سناریو اسلیترین

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁰کاش می‌شد همین چند دقیقه رو از همه‌ی...

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

پارت ۱۹۵

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط