آسا با صدایی پر از گلایه گفت:

آسا با صدایی پر از گلایه گفت:
آسا:
«چرا همیشه سرد حرف می‌زنی؟ توی سرما زندگی می‌کنی... انگار هیچ‌وقت نمی‌خوای چیزی رو حس کنی!»

چشمان تهیونگ در لحظه‌ای کوتاه برق زد. اخمش عمیق‌تر شد. نفسش تند شد و انرژی یخ اطرافش شروع به جمع شدن کرد. صدایش آرام اما لرزان از خشم بود.

تهیونگ:
«تو... هیچ‌چیزی نمی‌دونی، آسا.»

او دستش را بالا آورد، و در یک لحظه، توده‌ای از یخ در اطراف آسا شکل گرفت. هوا به طرز خطرناکی سرد شد. آسا نفسش برید.

یخ از زمین بالا آمد، دور پاهای آسا پیچید، و در کمتر از چند ثانیه، او در یک جعبه‌ی یخی شفاف اما ضخیم محصور شد. فقط صورتش مشخص بود، چشمانش وحشت‌زده اما بی‌حرکت.

تهیونگ یک قدم عقب رفت، دستانش مشت شده بودند. صدایش زمزمه‌ای تلخ شد:
تهیونگ:
«سرما… از آدم‌ها محافظت می‌کنه.»

چند لحظه سکوت و نفس‌های بخارآلود اتاق را پر کرد.

اما ناگهان تهیونگ انگار به خودش آمد. نفس عمیقی کشید و دستش را آرام پایین آورد… اما جعبه یخی هنوز آنجا بود، و آسا... لرزان و بی‌کلام، میان یخ.

آسا با لب‌هایی لرزان، درون جعبه‌ی یخ‌زده، به سختی نفس می‌کشید. چشم‌هایش از سرمای شدید می‌سوخت. صدایش ضعیف، اما پر از التماس بود:

آسا:
«لطفاً... تمومش کن. منو بیار بیرون…»

تهیونگ لحظه‌ای ایستاد. پشتش به او بود. انگار صدای آسا در وجودش نفوذ می‌کرد، اما… بدنش تکان نخورد.
بدون اینکه چیزی بگوید، دستگیره‌ی در را گرفت و آرام از اتاق بیرون رفت.

در پشت سرش بسته شد. سکوتی سنگین و یخ‌زده اتاق را پر کرد.

آسا تنها مانده بود. محبوس در جعبه‌ای از یخ، با تنی زخمی و دلی یخ‌زده‌تر از هوا.
دیدگاه ها (۱)

تهیونگ پس از خروج از اتاق، با چهره‌ای بی‌حس و ذهنی مشغول، در...

صدای جیغ بلند خدمتکار از در اتاق پیچید و بلافاصله توجه همه ر...

پس از سخنان مشاور، شاه از جایگاهش پایین آمد. نگاهی به هر یک ...

نگاه‌ها هنوز روی تهیونگ و شاه ثابت مانده بود که صدای لرزان آ...

سلاممم به همگی [ازمایشگاه سرد]♧فصل اول♧ پارت سوم:وارد اتاق م...

my littel boy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط