#خوشبخت شو!بدون یه من با چشای قهوه ای 💑 🙊

#خوشبخت شو!بدون یه من با چشای قهوه ای 💑 🙊
پارت ۱
با حس رهایی و سبکی خاصی چشمامو باز کردم . و نور شدیدی که مستقیم چشمام و هدف قرار داده بود باعت شد دوباره ببندمشون !کمی که گذشت،نو که کنار کشیده شد،همراه با اون اجازه ی باز کردن چشمام هم صادر شد ... نگاه گنگم که روی دکتر و پرستار مایوس رو ب ه روم افتاد گنگ تر شد ذهم بیچاره و خستم یاریم نمیکرد تا زمان و مکان رو اسکن کنم . اما انگار کم کم با خواهش های من دلش نرم شد و موتورشو روشن کرد و اون لحظه بود که صدای یه بوق ممتد و عربده ی مواظب باش اون...اون....همون اون!
مواظب؟!هه !مواظب چی؟مواظب قابی که خودش پاره پارش کرد؟!یا مواظب چشمای پرم ؟! یا لبای لرزونم؟! یا سر پردردم؟! یا تن خسته و رنجورم؟! مواظب چی می بودم؟!مواظب آدم تکیده ای که خودش باعثثش شده بود؟!
و همون لحظه که ذهنم تند و پشت سر هم جمله می بامت و تنم میکرد ... دقیقا همون لحظه بود که یک جسم سرد و محکم بهم برخورد کرد و من چند لحظه در آسمون ها سپری کردم وبعد از اون محکم روی جدول گوشه خیابون افتادم...
و فریاد یا علی پر بغضش بود که پوزخند و روی لبم نشوند...
ذهن غمگینم تمام اون اتفاق ها رو ... تموم حرفاشو که داشت برام تعریف میکرد...امنگار هر لحظه خسته تر میشدم...سبک تر میشدم...
کلمه سبک که زنگ زد تو گوشم...
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۲#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای💎 💫 کلمه ...

پارت ۳#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای !👀 👣 قلبم لرزی...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 168♡⁠。⁠)⁩براي ا...

____[The Forbidden Crossing]____

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟓پسرا به طرف ورا اومدن ...

رمان: گرفتار توپارت ۱۵ (بخش دوم: آرامشِ قبل از طوفانِ دوباره...

I can be myself with himPart⁸⁷ضربه ی دیگه ای به در خورد..در ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_9بعد اون عروسی که شبیه. جهنم بود تموم شد...

لبخند قاتلپارت²³ویو سلینتمام بدنم می‌لرزید.نفس کشیدن برام سخ...

قسمت دوم روز بعد امروز روز اول مدرسه هست دوست ندارم برم مدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط