«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۲۵


اسانسور خيلي يهويي و بد وایستاد..
یه لحظه خودمم ترسیدم و با ترس دستم رو به میله پشتم
گرفتم و مثلا هول گفتم چي شد؟؟
تهیونگ اخم کرد و تند دکمه ها رو زد. مضطرب گفتم: چی شده؟چرا نمیره بالا؟
یه طبقه دیگه رو زد ولی حرکت نکرد.. دكمه هاي تماس اضطراري رو زد. سريع
هول گفتم میگم چي عصبي شده؟

گفت:گیر کردیم.

جيغ زدم چي؟

مثلا من خيلي نگرانم ولی در حقیقت همه اتیش ها داره از گور خودم بلند میشه و دور از نظرش لبخند خبيثي زدم. با اخم گفت یه دقیقه وایستا ببینم..
و سریع دکمه ها رو زد.
اما هیچ کدوم کار نمیکرد..
نکنه هوا بهمون نرسه خفه شیم بمیریم؟
یه دفعه دلشوره بدي پيدا کردم..
با ترس به بالاي سرمون نگاه کردم و مشوش گفتم اینجا منفذي که هوا رد و بدل بشه داره نه؟
اونم به بالا نگاه کرد و گفت:نمیدونم. شوکه جیغ زدم نمیدونی؟
کلافه دست روي گوشش گذاشت و گفت: جیغ و داد نکن

و گوشیش رو در آورد.
آنتن نداشت..

به تهیونگ نگاه کردم که کلافگیش گفت اونم انتن

نداره..خداروشکر زل زدم بهش..

این صحنه این گیر کردن.. اشناست.. ١٥٣٤..من و تهیونگ..اون انباري..

این میتونست تنها فرصتم باشه.. یه فرصت دوباره براي نزديك شدن..

بیخیال کمبود هوا و خفه شدن ذوق و شوق خاصي تو

وجودم ریشه دووند

کردم.

تمامي دکمه ها رو براي مدتي خارج از دسترس من این فرصت رو براي نزديکي از دست نمیدم.. عصبي کوبید رو دکمه و گفت: این لعنتي چشه؟ براي اينكه شك نكنه جيغ زدم كمككككك..كمك ما اينجا گیر

کردیم.

اما خوب میدونستم صدام بیرون نمیره..

مثلا ترسیده گفتم کانرم نیست.

اشفته دست به سرش کشید.

اروم گوشه اسانسور رو زمین نشستم..

کلافه و خشن با گوشیش ور رفت و داد زد:لعنتي.اینم انتن نمیده..

زانوهامو بغل کردم.

عصبي

دونه دونه دکمه ها رو زد و بعد به بالا و پایین

اسانسور سرك كشید که شاید بتونه کاري کنه و بعد عصبي

کوبید تو در

کلافه گفتم باز نمیشه..

داد زد:چی بشینم مثل تو زانوهامو بغل کنم؟ داد زدم خوب چیکار کنم؟ پاشم درو بشکونم؟

با غیض گفت: تو فقط ساکت باش..

با حرص نگاش کردم.

هرچیش فرق داشته باشه اعصاب خورديش وقتي جايي

گیر میکنه دقيقا مثل قبله...

محکم با لگد زد به در..
کلافه گفتم نکن...بدتر میشه.

با حرص گفت: قرار بود حرف نزني..

عصبي به ديواره تکیه دادم و نگاش کردم.

نیم ساعت يك ساعتي حسابي تقلا كرد و خودشو به در و دیوار کوبید و لگد زد و بعد خسته و سرخورده و درمونده

نشست رو زمین کنارم

لبخند باريکي زدم.

کمی گرم شده بود و عرق کرده بودم..

اونم همین طور..

کتش رو در آورد و کلافه کراواتش رو یه کم شل کرد.. با دستام خودمو باد زدم و گفتم:به نظرت تا کي هوا

داریم؟

جواب نداد و نفس عمیقی کشید.

با لبخند گفتم ریلکس مهندس هریسون..بالاخره میریم

بیرون

با حرص نگام کرد.

خشن گفتم خیله خوب خیله خوب.. ریلکس نباش.. سکته

كن.. اصلا به من چه.

و به در روبروم زل زدم

به پشتش مثل من تکیه داد.

نفس عمیق کشیدم و بوی عطرش رو که توي فضاي بسته و كوچيك در حال پخش شدن بود توی بینیم کشیدم.. چشمامو بستم و با لذت بوش کردم.

گرماي تنش حت از این فاصله هم سوزاننده بود..؟
اروم گفتم تهیونگ !
دیدگاه ها (۱)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۴و با نگاه عجب خري هستي نگام...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۳لحنش خيلي خيلي جدي و خشك بو...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 38・⁠]⁠ᕗازش فاصله گرفتم ولی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط