رمان افسر پلیس پارت

رمان افسر پلیس پارت ⁹

جیمین: تهیونگ کوک بیمارستانه

مغزم سوت کشید

ویو کوک چند ساعت پیش

کوک خوشحال از اینکه بلاخره تهیونگ دوست پسرش شده بود آهنگ میخوند و تو خیابون راه می‌رفت غرق در شادی بود که صحنه ای رو دید که مثل شیشه تو قلبش فرو رفت

یه دختره دوید و پرید تو بغل تهیونگ تهیونگ هم دستشو دور بدنش حلقه کرد و در حالی که دست همو گرفته بودن به کافه رفتن کوک ضربه بدی خورده بود خیلی بد اون کل روز تهیونگ رو تعغیب کرد و دید که با اون دختر خرید کردن حتی خرید حلقه هم رفتن

کوک داشت دیونه میشد تند تند اشک می‌ریخت و به خودش لعنت می‌فرستاد که یهو صدای بوق بلندی اومد و بعد سیاهی

ویو ته

با گریه خودشو به بیمارستان رسوند جیمین تا دیدش به سمتش رفت و گرفتش بغل

جیمین: تهیونگی😭

تهیونگ: حالش چطوره جیمین؟

همون لحظه یونگی با قیافه درهم و ناراحتی به سمتشون اومد و یقه تهیونگ رو گرفت

یونگی: اومدی اینجا چی بگی؟ بخاطر بیرون رفتنای تو با دخترای دیگه الان داداش من رو تخت بیمارستانه میخای حالشو بدونی بدون کوک رفته کما میفهمی؟؟؟ داداش من که از موقعی خوانوادمون رو از دست دادیم یکبار پاش به بیمارستان کشیده نشده و یکبار تا حالا گریه نکرده الان رو اون تخته فقط چون تو گولش زدی

جیمین: یونگی لطفا

یونگی: تو دخالت نکن جیمین

جیمین: بس کن تقصیر تهیونگ نیست

یونگی: پس تقصیر بابای منه اگه تهیونگ با اون دختره نمی‌رفت بیرون الان داداش من سالم بود

ویو راوی

اون ها در حال جر و بحث بودن و تهیونگی فقط یک چیز تو ذهنش تکرار میشد ( اون رفته کما چون تو رو با یه دختر دیده)



(ادمین)

یهو تعادلش رو از دست داد و در آخرین لحظه در حالی که قطره اشکی از چشماش چکید گفت: معذرت می‌خوام کوک
دیدگاه ها (۹)

Rz prpr ¹⁴ویو کوکچشمامو باز کردم تو یه اتاق بودم آخرین چیزی ...

Rz prpr ¹⁵تهیونگ: اون حرفارو زدم چون میخواستم نابودت کنم من ...

Rz prpr ¹³دکتر: البته خطر هنوز رفع نشده کوک: یعنی چی؟دکتر: ب...

رمان افسر پلیس پارت ⁸صبح با سردرد وحشتناکی بیدار شدم به دور ...

جرعت یا حقیقت!

جرعت یا حقیقت!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط