پارت ۷۶ ☆

پارت ۷۶ ☆
بیاد سمت من ....
اما پرهام یقشو محکم گرفته بود .
دست پرهام مشت شده بود و محکم خورد تو صورت کامیار
صورت کامیار از درد بهم پیچید
پرها م :کافی بود یا اونور صورتتم بزنم ؟؟؟!!!
کامیار :ولم کن پسره ی احمق
کامیار پرهامو هل داد و رفت سمت در
در لحظه برگشت رو به من و انگشت اشارشو گرفت سمتم و گفت :یادت باشه هرکاری هم که نکنی یه روزی برمیگردم و زندگیتو به آتیش میکشم
و رفت .............
کمال تعجب از دستش نجات یافتم !
با رفتن کامیار با ذوق پرهامو نگاه میکردم
-مرسی پرهام اگه نبودی حتما یه بلا سرم آورده بود
پرهام :خواهش
این خواهشی که گفت از صدتا یخ سردتر بود !!!
مطمئن بودم حسابی از دستم ناراحته
خب منم بودم ناراحت میشدم ........
درو بستم
-نمیشینی ؟
پرهام :فک نکنم حرفی واسه گفتن مونده که بمونم ........خدافظ
-عه صبر کن نمیشه بری تو گفتی میخوای باهام حرف بزنی شاید تو از دوست داشتن من منصرف شده باشی ولی من باید برات همه چیو تعریف کنم بعد تصمیم بگیر
پرهام :الان چی میخوای بگی ؟؟ میخوای بگی با کامیار رابطه نداشتیو هزارتا دروغ دیگه اگه واقعا دوسش نداری پس اینجا چیکار میکرد چرا قصد داشت اذیتت کنه ؟؟؟؟؟
-خواهش میکنم گوش کن
دستشو گرفتم و بزور نشوندمش روی مبل و شروع کردم حرف زدن ..........
-از همون اول برات میگم که همه چیو بدونی .......۴ سال پیش که من هنوز شیراز بودم کامیار ازم خواست باهم دوست باشیم درست عین تو .......اما من هیچ علاقه ای بهش ندارم ....بهش گفتم و برا اینکه دیگه بهم فک نکنه و راحت باشم اومدم تهران ..... البته درس و کار دلیل اصلی بودن و کامیار یه دلیل دیگش ......توی این ۴ سال تقریبا هر وقت همو میدیدیم همش تو جمع بودیم و اون هیچ حرفی نمیتونست بزنه .....تلفن هم که میزد به بهانه هایی خیلی حرف نمیزدیم ....از اون حرف کامیار ۴ سال گذشته و هیچ وقت راجبش حرف نزدیم تا روزی که داشتم میومدم تهران .... با کامیار داشتم میومدم که دوباره بحثو کشید وسط و منم همون حرفا رو گفتم و اونم قبول کرد ......الانم که اینجا اومده نمیدونم چرا ولی بهم گفته بود قراره بیاد تهران ولی هیچوقت قرار نبوده بیاد اینجا از هیچی خبر نداشتم ........هرچی که گفتم راسته حالا سوالی داری بپرس !؟
پرهام :نمیدونم منم باید فکر کنم بهم فرصت بده سخته انتخاب کنم حرفات درسته یا چیزی دیگه ایی که با چشمای خودم دیدم هرچند من جز کامیار دیوووووونه چیز دیگه ایی ندیدم .....
برگرفته از رمان گره #ماکانی
دیدگاه ها (۹)

پارت ۷۷ ☆-خب حالا خودت چی میخواستی بهم بگی !؟پرهام :هرچی باش...

پارت ۷۸ ☆بوق ...بوق ....بوق اه جواب بده دیگه بوق ..بوق رد کر...

پارت ۷۵ ☆کامیار :تو دیگه حق نداری اون پسره رو ببینی الان کار...

پارت ۷۴ ☆شرو کرد به داد زدن :بیتا واقعا فکر نمیکردم دوس پسر ...

پارت ۹۷* بعد از اینکه موهامو شونه کرد از اتاق رفت بیرون * کی...

برا چی خودمو تو ویس معرفی کنم 😡😡😡😡😡😡😡😡😡این صفحه چت منو ددی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط