جادوی عشق ۷ part

جادوی عشق ۷ part


داشتیم. خوب ميشي.. بذار ساعت مدرسه تموم شه.. خندید و چشمك كجي بهم زد و سعي کرد دستامو جدا کنه. خندیدم و اروم دست نوازشي به موهای فرش کشیدم و

گفتم: بدو یه چیز بخور..

تند یه جرعه دیگه چایی خوردم.

بابا رایان اومد داخل اشپزخونه و با لبخند مهربوني نگام کرد گفت به به..دختر من باز دیر کرده.. طبق معمول..خانوم

شما با ساعت اشنايي نداري؟ يه دونه بخرم برات؟ نگاهش به افشین خورد و متعجب :گفت : عه عه نفس اینم خواب مونده؟ یه روز من میخوام دیر برم سرکارا..چرا همه خواب موندین؟

افشین-نه خير.. ابجي خانوم خواب مونده... من مريضم... بابا تو کجات مريضه اخه؟

بلند خندیدم و گفتم دردِ میخوام مدرسه رو بپیچونم

گرفتتش

بابا نگاهم کرد خبیث گفت اینا همش تاثیراته شماست تایکا خانوم..

مامان اخمي بهش کرد و لقمه اي سمتم گرفت و گفت:به دختر من چيزي گفتي نگفتيااا..

بابا با خنده دستاشو بالا گرفت و گفت: تسلیم... من با شما

دوتا در نمیوفتم..

خندیدیم و گازي به لقمه ام زدم.

تند گونه بابا رو بوسیدم و گفتم حيف ديرم شده..يكي

طلبت بابا خان..

و دویدم بیرون

خندید و گفت: حداقل صبر کن برسونمت...تایکا..

بلند گفتم خودم میرم..ممنون

و سریع زدم بیرون که از ایفون صدام زد: تایکا

جانم بابا..

بابا رایان مواظب خودت باش دختر تنبلم..
دیدگاه ها (۰)

جادوی عشق ۸ part خندیدم و گفتم باشه. تو هم.. دوتا طلبت اقا ب...

جادوی عشق ۶ part از خونه دور شدم که شنیدم در حالیکه ایفون رو...

جادوی عشق ۵ part باز اونقدر غرق فکر شده بودم که دیرم شد. ٧:٤...

جادوی عشق ۳ part بينيمو اروم بالا کشیدم و تند دست به چشمم کش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط