گاهی گر از ملال محبت برانمت

گاهی گر از ملال محبت برانمت
دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

چون آه من به راه کدورت مرو که اشک
پیک شفاعتی است که از پی دوانمت

تو گوهر سرشکی و دردانه صفا
مژگان فشانمت که به دامن نشانمت

سرو بلند من که به دادم نمی رسی
دستم اگر رسد به خدا می رسانمت

پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من
تن نیستی که جان دهم و وارهانمت

ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی
فردا به خاک سوختگان می کشانمت

تو ترک آبخورد محبت نمی کنی
اینقدر بی حقوق هم ای دل ندانمت

ای غنچه گلی که لب از خنده بسته ای
بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت

یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب
تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت

چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب
دارم غزال چشم سیه می چرانمت

لبخند کن معاوضه با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت...🦋💙💙🦋


سن همشه اورگیمده سن دلی بالام نازلی جیرانم🫂🌹
دیدگاه ها (۰)

گاهی گر از ملال محبت بخوانمتدوری چنان مکن که به شیون برانمتچ...

گاهی گر از ملال محبت بخوانمتدوری چنان مکن که به شیون برانمتچ...

گاهی گر از ملال محبت برانمتدوری چنان مکن که به شیون بخوانمتچ...

رامین شاهراه:گاهی گر از ملال محبت برانمتدوری چنان مکن که به ...

آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمتبی دل و بیخودت کنم در دل...

در ڪوچه باغ ،« عشق » میرفت و با صداےِ حزینشمی خواند :ڪَاهی ڪ...

در ڪوچه باغ ،« عشق » میرفت و با صداےِ حزینشمی خواند :ڪَاهی ڪ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط