𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۳۷

در کاملاً باز شد.

همه منتظر بودند همان معلم قدیمی را ببینند.

اما...
مدیر مدرسه وارد کلاس شد.

فلیکس نفس راحتی کشید.

هان با تعجب گفت :
هان: مدیر؟!

مدیر نگاهی به هشت نفر انداخت.

بعد چشمش روی فرد ناشناس که قبلا از دانش اموز های این مدرسه بوده ثابت ماند...
مدیر: فکر کنم وقتشه همه‌چیز رو تموم کنیم

هیونجین جلو رفت.
هیونجین: پس شما می‌دونید چه اتفاقی افتاده

مدیر سر تکان داد.
مدیر: بیشتر از چیزی که فکر می‌کنید
او یک جعبه‌ی قدیمی روی میز گذاشت
داخلش چند نامه و پرونده بود.

چان یکی از نامه‌ها را برداشت.
چند خط اول را خواند و چهره‌اش تغییر کرد.
چان: این...

مینهو نزدیک شد.
مینهو: چی نوشته؟

چان نامه را پایین آورد.

چان: اون معلم به ما می‌گفت آلفاها باید از امگاها فاصله داشته باشن.

سونگمین آرام گفت:
سونگمین: چرا؟

مدیر جواب داد:
مدیر: چون خودش باور داشت پیوند آلفا و امگا باعث ضعیف شدن آلفاها می‌شه.

فلیکس با ناراحتی گفت:
فلیکس: پس تمام اون سال‌ها...

هیونجین حرفش را کامل کرد.
هیونجین: بر اساس یک باور اشتباه زندگی کردیم...

ووجین که تازه وارد کلاس شده بود گفت :
ووجین : من شماها عذر میخوام

چانگبین به او نگاه کرد.
چانگبین: کاری که کردی درست نبود.

او سر تکان داد.

چانگبین: ولی حداقل الان داری حقیقت رو می‌گی.

جونگین آرام دست چانگبین را گرفت.

سونگمین هم کنار چان ایستاد.

هان و مینهو، و فلیکس و هیونجین هم همین‌طور.

مدیر لبخند کوچکی زد.
مدیر: شما هشت نفر یک چیز مهم رو ثابت کردید...

همه نگاهش کردند.

مدیر: اینکه پیوند واقعی، کسی رو ضعیف نمی‌کنه

سکوت برقرار شد.

مدیر: آدم درست می‌تونه باعث بشه نسخه‌ی بهتری از خودت بشی ... راستی به زودی پرونده اون معلم قدیمی رو هم اعلام میکنم که بررسی بشه و دیگه اسیبی به کسه دیگه ای نزنه ...

همه لبخند زدند ...

هیونجین به فلیکس نگاه کرد.

مینهو به هان.

چانگبین به جونگین.

و چان به سونگمین.

چهار آلفا زمانی فکر می‌کردند احساسات ضعف است.
حالا فهمیده بودند...
عشق و اعتماد، انتخاب بودند ؛ نه اجبار.

وقتی از کلاس قدیمی بیرون آمدند، هان نفس راحتی کشید.
هان: خب... بالاخره این ماجرا تموم شد.

مینهو لبخند زد.
مینهو: فکر کنم...

فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
فلیکس: فکر کنم وقتشه از گذشته رد بشیم.

هیونجین سر تکان داد.
هیونجین: اره

اما سونگمین ناگهان ایستاد.

چان: چی شده؟

سونگمین به حیاط نگاه کرد.
لبخند آرامی روی صورتش نشست.
سونگمین: هیچی.

بعد دست چان را گرفت.
سونگمین: فقط حس می‌کنم برای اولین بار... واقعاً آرومم.

چان لبخند زد.

حالا گذشته دیگر پشت سرشان بود و فقط آینده مانده بود.


پایان پارت ۳۷
ادامه دارد...

#yuna_verse_company

#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
دیدگاه ها (۴)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۶ بعد از دیدن نوشته ، هر هشت نفر به س...

جواب ناشناس : اخییییی ، چه قشنگ ✨️🙃🦋🥺🎀💞

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۴ بعد از مسابقه، همه برای برگشتن به م...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۱ یک هفته از ماجرای دانش‌آموز جدید گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط