پارت دوم ( اخر )
پارت دوم ( اخر )
با گذشت هفتهها، ا.ت یاد گرفت چطور تو سکوت زنده بمونه. اما یه نفر بود که بیشتر از همه ازش میترسید: تهیونگ.
تهیونگ هیچوقت داد نمیزد. هیچوقت کتک نمیزد بدون دلیل. اما نگاهش، تهدیدش، و اون لبخند خونسردش باعث میشد ا.ت ازش بترسه حتی وقتی نزدیک نبود.
تهیونگ بارها و بارها بهش نشون داد که قدرت داره؛ قدرت کنترلش، ترسوندنش، و حتی... شکستن کاملش.
اما درست جایی که ا.ت داشت میشکست، یه چیز عجیب اتفاق افتاد.
تو یکی از شبها که کوک چند روزی نبود و تهیونگ مجبور شد مراقبش باشه، ا.ت از ترس تمام شب می لرزید. اما تهیونگ... باهاش مهربونتر شده بود. بهش غذا و نوشیدنی داد. حتی روی زخم کوچیکی که رو دستش بود، پماد زد. ا.ت نمیفهمید چرا. تهیونگ هم چیزی نمیگفت. فقط نگاهش میکرد... نگاه خستهای که توش یه جور درک بود، یه جور درد.
اون شب، تهیونگ گفت:
«ترس خوبه... ولی همیشه که نباید بترسی.»
و ا.ت برای اولین بار، وسط تمام وحشتها، حس کرد شاید، فقط شاید، تو دل تهیونگ چیزی بیشتر از خشونت باشه.
---
مدتها گذشت.
کوک هنوز هم تنها کسی بود که جلوی بقیه ازش دفاع میکرد. اما تهیونگ تغییر کرده بود. کمتر تنبیه میکرد.
بیشتر سکوت میکرد.
بیشتر نگاه میکرد. و یک شب... وقتی ا.ت داشت توی باغ قدم میزد و بغض کرده بود، تهیونگ بهش نزدیک شد و فقط گفت:
«میدونم ازم میترسی... ولی شاید بهتره بدونی من از خودم بیشتر از تو میترسم.»
ا.ت اون شب رو هیچوقت فراموش نکرد. چون بعدش، رابطهشون آرومآروم عوض شد.
از ترس... به احترام. از احترام... به علاقه. از علاقه... به عشقی پنهانی که خودشون هم ازش خجالت میکشیدن.
و وقتی کوک برای همیشه رفت... ا.ت و تهیونگ باهم موندن. ازدواج کردن.
ولی مافیا هنوز مافیا بود.
بقیه اعضا، با اینکه دیگه اذیتش نمیکردن، اما هنوز اون تهدید همیشگی تو رفتارشون بود. لبخندهایی که دروغ بودن. سکوتهایی که هزار تا حرف داشتن. و گاهی، شبها، ا.ت از خواب میپرید... با ترس، با صدای تهدیدهایی که توی گوشش مونده بودن.
اما هر بار که بیدار میشد، تهیونگ کنار تختش بود. همون کسی که یه روز ازش بیشتر از مرگ میترسید... حالا تنها کسی بود که تو بغلش خواب راحت میرفت.
پایان
با گذشت هفتهها، ا.ت یاد گرفت چطور تو سکوت زنده بمونه. اما یه نفر بود که بیشتر از همه ازش میترسید: تهیونگ.
تهیونگ هیچوقت داد نمیزد. هیچوقت کتک نمیزد بدون دلیل. اما نگاهش، تهدیدش، و اون لبخند خونسردش باعث میشد ا.ت ازش بترسه حتی وقتی نزدیک نبود.
تهیونگ بارها و بارها بهش نشون داد که قدرت داره؛ قدرت کنترلش، ترسوندنش، و حتی... شکستن کاملش.
اما درست جایی که ا.ت داشت میشکست، یه چیز عجیب اتفاق افتاد.
تو یکی از شبها که کوک چند روزی نبود و تهیونگ مجبور شد مراقبش باشه، ا.ت از ترس تمام شب می لرزید. اما تهیونگ... باهاش مهربونتر شده بود. بهش غذا و نوشیدنی داد. حتی روی زخم کوچیکی که رو دستش بود، پماد زد. ا.ت نمیفهمید چرا. تهیونگ هم چیزی نمیگفت. فقط نگاهش میکرد... نگاه خستهای که توش یه جور درک بود، یه جور درد.
اون شب، تهیونگ گفت:
«ترس خوبه... ولی همیشه که نباید بترسی.»
و ا.ت برای اولین بار، وسط تمام وحشتها، حس کرد شاید، فقط شاید، تو دل تهیونگ چیزی بیشتر از خشونت باشه.
---
مدتها گذشت.
کوک هنوز هم تنها کسی بود که جلوی بقیه ازش دفاع میکرد. اما تهیونگ تغییر کرده بود. کمتر تنبیه میکرد.
بیشتر سکوت میکرد.
بیشتر نگاه میکرد. و یک شب... وقتی ا.ت داشت توی باغ قدم میزد و بغض کرده بود، تهیونگ بهش نزدیک شد و فقط گفت:
«میدونم ازم میترسی... ولی شاید بهتره بدونی من از خودم بیشتر از تو میترسم.»
ا.ت اون شب رو هیچوقت فراموش نکرد. چون بعدش، رابطهشون آرومآروم عوض شد.
از ترس... به احترام. از احترام... به علاقه. از علاقه... به عشقی پنهانی که خودشون هم ازش خجالت میکشیدن.
و وقتی کوک برای همیشه رفت... ا.ت و تهیونگ باهم موندن. ازدواج کردن.
ولی مافیا هنوز مافیا بود.
بقیه اعضا، با اینکه دیگه اذیتش نمیکردن، اما هنوز اون تهدید همیشگی تو رفتارشون بود. لبخندهایی که دروغ بودن. سکوتهایی که هزار تا حرف داشتن. و گاهی، شبها، ا.ت از خواب میپرید... با ترس، با صدای تهدیدهایی که توی گوشش مونده بودن.
اما هر بار که بیدار میشد، تهیونگ کنار تختش بود. همون کسی که یه روز ازش بیشتر از مرگ میترسید... حالا تنها کسی بود که تو بغلش خواب راحت میرفت.
پایان
- ۱۱.۸k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط