#تصور_کن

#تصور_کن
#سناریو‌
#جونگکوک ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ وقتی باهم قهرید.

سه روز بود که باهم قهر بودید.
نه اون بهت پیام داده بود، نه تو دلت می‌خواست غرورت رو بشکنی و اولین نفر باشی.
هر چند دقیقه یه بار گوشیتو برمی‌داشتی، صفحه‌شو روشن می‌کردی و دوباره با یه آه خاموشش می‌کردی.
از اون طرف، اونم دقیقاً همین کارو می‌کرد.
چند بار شماره‌تو آورده بود بالا، ولی هر بار قبل از اینکه دکمه تماس رو بزنه، پشیمون شده بود.
ساعت از ده شب گذشته بود.
داشتی آماده می‌شدی بخوابی که یهو زنگ در خونه به صدا دراومد.
با خودت گفتی:
_این وقت شب کیه؟

آروم درو باز کردی...
همون لحظه خشکت زد.
اون پشت در ایستاده بود.
یه دسته گل رز قرمز توی دستش بود و موهاش از بارون کاملاً خیس شده بودن.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردین.
هیچ‌کدومتون چیزی نمی‌گفت...
که بالاخره سکوت رو شکست.
_میشه...حرف بزنیم؟

آروم کنار رفتی تا بیاد داخل.
وقتی وارد شد، نگاهش به خونه افتاد؛ همون خونه‌ای که سه روز بود بدون خنده‌های شما ساکت شده بود.
گل رو سمتت گرفت.
_راستش... نمی‌دونستم با چی بیام که یکم از ناراحتیت کم بشه.

گل رو گرفتی، اما هنوز چیزی نگفتی.
آب دهنشو قورت داد و ادامه داد‌ و چند قدم بهت نزدیکتر شد.
_می‌دونم هنوز ازم ناراحتی... حقم داری.
ولی این سه روز یه چیزو فهمیدم...
غرورم اصلاً ارزش اینو نداشت که سه روز صداتو نشنوم.

جوابی ندادی.
سرش و کج کرد و جلو آورد.
_ببینمت؟!..

دوباره اهمیتی ندادی.
از تخس بودنت تک خنده ای کرد و گفت:
_اوهوی...

نگاش کردی.
_دلت میاد باهام قهر باشی؟.

لباشو آویزون کرد.
_گفتم که گلارو قبول کردم ولی آشتی نک-...

حرفت با قرار گرفتن لباش رو لبات نصفه موند.
بوسه هاش طعم دلتنگی میداد.
ازت جدا شد و گلارو از دستت گرفت و رو اوپن گزاشت.
همونجور که لبخند به لب داشت چند بوسه ی نرم روی اجزای صورتت میزاشت که باعث میشد قلقلکت بیاد.
هرچند لبات نمیخندید و سعی داشتی جلوشو بگیری اما چشات کاملا ضایع میخندید.
_بسه..
_نمیخوام.
_اذیت میشم.
_دروغگوی لجباز!.
_نخیرم دروغ نمیگم.
_مشخصه به زور جلو خندت و گرفتی ولی عزیزم یادت باشه من اون چشارو خوب میشناسم.
_باشه آشتیم حالا ولم کن.
_ولت کنم کجا بری وروجک.
_برم بخوابم.
_تو جای خوابتم پیش منه.
_نخیر قرار نیست پیش هم بخوابیم.
_تو بدون من خوابت نمیبره بچه چرا ادا در میاری.
_درسته دوست پسرمی ولی دلیل نمیشه وابستت باشم.

با یه دستش کمرتو گرفت و به خودش چسبوند.
_خودتم خوب میدونی دوتامون به همدیگه وابسته ایم بیب.

سرتو به نشونه مخالفت تکون دادی.
_من نیستم.
_پس اونی که بعد هر بوسه ای که داریم از خجالت سرخ میشه و یه لبخند گنده تحویل دوست پسرش میده کیه؟.
_اون زن آیندته که قراره وابستت شه.
_زن آینده ی من کیه؟تویی دیگه.
_نه من زنت نمیشم.
_اوهو....خیلی جرعت پیدا کردی.
_داشتم عزیزم رو نمیکردم.
_تخس کوچولو کی قراره تسلیم شه؟.
_هیچوقت..اصلا فکرشم نکن.
_عه؟...که اینطور...مشکلی نیست تسلیمش میکنم.
_هه...اونوقت چجوری؟

نزدیک گوشت شد.
هنوز چیزی نگفته بود ولی تپش قلبت جلوی نفس کشیدنت و گرفته بود.
_بریم رو تخت کشتی بگیریم ببینیم کی تسلیم میشه.
_کشتی؟چرا رو تخت؟.
_دلیلش به خودم مربوطه.
_تا نگی نمیام.

یهو کولت کرد و تو رو سمت اتاق برد.
_کوکییی..

انداختت رو تخت و روت خیمه زد.
_کشتی گرفتن اینجوریه؟.
_پس چجوریه؟.
_الان خیمه زدن رو حریف و نگاش کردن کشتی گرفتنه؟.

خنده ای کرد.
_احمق..

لباتو آویزون کردی.
_من احنق نیستم.
_احمقی که نفهمیدی واسه چی آوردمت رو تخت.
_چی؟.
_من با تو کشتی بگیرم که دست و پات میشکنه.
_خودت گفتی کشتی میگیریممم.
_آره روش گول زدنت و یاد گرفتم.

____
اگه خوشتون اومد خوشحال میشم نظرتونو بهم بگید💋🤍

*درخواستیا رو اینجا بگید:
https://wisgoon.com/p/9N28JQZW2R
دیدگاه ها (۰)

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏شب آروم‌آروم روی شهر سایه انداخته بود.داخل ...

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎هوای قصر از همون اول صبح سنگین بود.یکی از ف...

چند پارتی دراکو(درخواستی)تو بغلش کردی و اون محکم تر بغلت کرد...

(ادامه پارت قبل)سرت رو بلند کردی و به صاحب اون دست نگاه کردی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط