رقص سایهها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکی
رقص سایهها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکی
سرم را به اطراف چرخاندم، اما سکوتِ سنگینِ باغ، تنها پاسخی بود که به تردیدهایم میداد. لرزشِ خفیفی در انگشتانم حس میکردم. آن سایهی سیاه، آن حرکتِ نامتعارف میان درختانِ کهن، چیزی نبود که بتوانم به راحتی از کنارش بگذرم. انگار بخشی از تاریکی بود که با خود داشت حرکت میکرد.
«میرا؟ حالت خوبه؟»
صدای آرام اما محکمِ تهیونگ، رشتهی افکارم را پاره کرد. برگشتم و او را دیدم که با آن نگاهِ تیزبین و همیشه آمادهبهباشی، در چند قدمیام ایستاده بود. چشمانش در تاریکیِ رو به غروب، مثل دو تکه زغال درخشان به نظر میرسیدند.
«تهیونگ… تو اون رو ندیدی؟» با صدایی که سعی میکردم لرزشش را پنهان کنم، پرسیدم و با دست به سمتی که سایه غیب شده بود اشاره کردم. «یه چیزی… یه سایهای بین درختها بود. خیلی سریع گذشت.»
تهیونگ بدون اینکه مکث کند، نگاهی به مسیرِ اشارهشده انداخت. اما چیزی نبود؛ جز برگهای لرزان و سایههای کشیده شده توسط نورِ کمجانِ خورشید. او برای لحظهای سکوت کرد، انگار داشت خودش هم با من تطبیق میداد، اما بلافاصله با لحنی که بوی هشدار میداد، گفت: «چیزی نیست میرا. فقط باد بود یا شاید هم بازیِ نور و سایه. بیا از اینجا بریم، اینجا برای تو امن نیست.»
«امن نیست؟ یعنی چی؟» قدمی به جلو گذاشتم، اما تهیونگ با دستش مانع شد.
«فقط… بیا بریم. نباید اینجا بمونیم.»
حس میکردم تهیونگ چیزی را پنهان میکند، یا شاید هم خودش هم از چیزی میترسد. همان لحظه، صدای خشخشِ دیگری از پشتِ سرِ ما شنیده شد. انگار کسی یا چیزی، در فاصله دوری، داشت ما را تماشا میکرد. قلبم به شدت میتپید. این فقط یک تصور نبود؛ من حس میکردم که در حصارِ نگاهِ ناگفتهای گرفتار شدهام.
سرم را به اطراف چرخاندم، اما سکوتِ سنگینِ باغ، تنها پاسخی بود که به تردیدهایم میداد. لرزشِ خفیفی در انگشتانم حس میکردم. آن سایهی سیاه، آن حرکتِ نامتعارف میان درختانِ کهن، چیزی نبود که بتوانم به راحتی از کنارش بگذرم. انگار بخشی از تاریکی بود که با خود داشت حرکت میکرد.
«میرا؟ حالت خوبه؟»
صدای آرام اما محکمِ تهیونگ، رشتهی افکارم را پاره کرد. برگشتم و او را دیدم که با آن نگاهِ تیزبین و همیشه آمادهبهباشی، در چند قدمیام ایستاده بود. چشمانش در تاریکیِ رو به غروب، مثل دو تکه زغال درخشان به نظر میرسیدند.
«تهیونگ… تو اون رو ندیدی؟» با صدایی که سعی میکردم لرزشش را پنهان کنم، پرسیدم و با دست به سمتی که سایه غیب شده بود اشاره کردم. «یه چیزی… یه سایهای بین درختها بود. خیلی سریع گذشت.»
تهیونگ بدون اینکه مکث کند، نگاهی به مسیرِ اشارهشده انداخت. اما چیزی نبود؛ جز برگهای لرزان و سایههای کشیده شده توسط نورِ کمجانِ خورشید. او برای لحظهای سکوت کرد، انگار داشت خودش هم با من تطبیق میداد، اما بلافاصله با لحنی که بوی هشدار میداد، گفت: «چیزی نیست میرا. فقط باد بود یا شاید هم بازیِ نور و سایه. بیا از اینجا بریم، اینجا برای تو امن نیست.»
«امن نیست؟ یعنی چی؟» قدمی به جلو گذاشتم، اما تهیونگ با دستش مانع شد.
«فقط… بیا بریم. نباید اینجا بمونیم.»
حس میکردم تهیونگ چیزی را پنهان میکند، یا شاید هم خودش هم از چیزی میترسد. همان لحظه، صدای خشخشِ دیگری از پشتِ سرِ ما شنیده شد. انگار کسی یا چیزی، در فاصله دوری، داشت ما را تماشا میکرد. قلبم به شدت میتپید. این فقط یک تصور نبود؛ من حس میکردم که در حصارِ نگاهِ ناگفتهای گرفتار شدهام.
- ۴۵۵
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط