THE LIFE OF A WILD RABBIT

« THE LIFE OF A WILD RABBIT »
P1: ساعت 7:30 صبح
صدای زنگ ساعت کل اتاق رو پر کرده بود اما دخترک انگار قصد بیدار شدن نداشت،پدرش در اتاق رو زد و دخترک رو صد زد.
گیو: ماکـــــوتــــــــــو بیدار شو امروز، روز اول مدرسه اس باید برای مدرسه آماده شی!!
ماکوتو: هـــــــــم...نمیخوام، بزار بخوابم بابا.
گیو: دختره با 17 سال سن هنوز مثل بچه سه ساله رفتار میکنه. دِ میگم بیدار شو!!!
ماکوتو: عــاح باشه اصلا خوابیدن به ما نیومده. الان میام.
ماکوتو از اتاقش خارج شد و همراه پدرش به طبقه پایین رفت. ماکوتو اونقدری خسته و عصبانی بود که اگر کسی اذیتش میکرد یا مزاحمش میشد به شکل بدی شکنجش میداد که از قضا برادر دومش اینکارو کرد.
هیروتو: به به زیبای خفته بالاخره به ما افتخار دادن و بالاخره از خواب هفت پادشاه بیدار شدن.
ماکوتو بدون اینکه حرفی بزنه خیلی سریع یه مشت میزنه تو شکم هیروتو و باعث میشه هیروتو از درد مشتی که بهش برخورد کرد یه آخ بلند بگه. همگی نشستن پشت میز و صبحونه اشون رو خوردن. بعد از تموم شدن صبحونه سه برادر و تک خواهر از جاشون بلند شدن و رفتن تو اتاقاشون تا برای مدرسه آماده بشن. ماکوتو از همه زود تر آماده شد و دَم در همراه وسایل منتظر بقیه موند. همه که آماده شدن از خونه خارج شدن سوار ماشین شدن. مقصد اول مدرسه بود، بچه هارو دم در مدرسه پیاده کردن و پدرهاشون رفتن به شرکت. ماکوتو اول از همه دنبال بهترین دوستش رِن بود، که بالاخره تونست پیداش کنه.
ماکوتو: رِن دلتنگت بودم چطوری؟
رِن: من خوبم تو چطوری؟
ماکوتو: یه حال کثافتیم که نگو.
رِن: چرا؟
ماکوتو: بخاطر این هیروتو سگ اعصاب برام نمونده.
رِن: واو یعنی اینقدر میتونه بره رو مخت؟
ماکوتو: آره میتونه، یعنی من ریدم تو این انتخاب سلیقت.
ماکوتو و رِن که درحال حرف زدن بودن که مدیر اعلام میکنه همه ی دانش آموزان برن داخل سالن.
مدیر: به نام خدا، امیدوارم همه ی شما دانش آموزان برای سال جدیدی سرشار از علم و تجربه ی جدید حیجان داشته باشید.
همونطور که مدیر داشت یک سخنرانیه طولانی و انگیزشی میکرد ماکوتو و رِن درحال مسخره بازی بودن. ماکوتو ادیت های سمی که جمع کرده بود رو به رِن نشون میداد و هردو در مرز پارگی بودن. هردو در تلاش برای نخندیدن با صدای بلند قوی بودن و بالاخره مراسم تموم شد. همه به کلاسای خودشون رفتن و هرکسی درجای خودش نشست تا معلم بیاد سر کلاس.کل روز ماکوتو یا تو کلاس میخوابید یا با دوستاش خوراکی میخورد و باهم حرف میزدن. تا زنگ خونه خورد ماکوتو بدون وقفه از جاش بلند شد و از مدرسه خارج شد. دم در مدرسه منتظر داداشاش و دوستش موند تا با هم دیگه برن خونه. همه رسیدن دم در و همراه هاروتو یه پسر بود کسی که ماکوتو نمیشناختش.
ماکوتو: این دراز کیه؟
هاروتو: رفیقم.
الکس: اسمم الکسه از آشنایی باهاتون خوش وقتم.
ماکوتو: همچنین.
همه راه افتادن به سمت خونه. تو راه دم یه مغازه ایستادن تا خوراکی بگیرن. بقیه فقط اندازه یکی دو تا چیزی برداشتن اما ماکوتو یک بسته شیش تایی از شکلات بیسکوییتی های مورد علاقش همرا یه بسته بزرگ شیر پاکتی برداشت. الکس و رِن راه خودشون رو رفتن و ماکوتو همراه داشاشا هم به سمت خونه رفتن.
END OF P1!
دیدگاه ها (۰)

« THE LIFE OF A WILD RABBIT »P2: ساعت 4:00 در خانه!ماکوتو د...

ولی بعد از امتحان کردن ماچا کلا تصوراتم خراب شد خوب بود ولی ...

بله این چیزی که مشاهده میفرمایید همون شیپ باکودکو هستش که خی...

به فیلم کاری نداشته باشیدمیخواستم بدونم اگر بخوام یه سناریو ...

« THE LIFE OF A WILD RABBIT »P3: صبح ساعت6:300ماکوتو از خواب...

« THE LIFE OF A WILD RABBIT »P4: ادامه ی روز(1)!ماکوتو همراه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط