پارت ۸۸
پارت ۸۸
* صبح بود رفتم تو سیاهچال *
ابیگل : اومدی خب منم بیار بیرون
رزت : نمیتونم
ابیگل : آخه چرا؟
رزت : باید صبر کنی تا وقتی که بابام خودش بخواد بیارتت بیرون من نمیتونم
ابیگل : من به تو هرچی خواستی رو گفتم
رزت : این کمکی نمیکنه
ابیگل : حداقل دخترمو بیارید ببینم
رزت : نمیشه
* حرکت کردم و از اونجا اومدم بیرون *
ابیگل : وایسااا
* اهمیت ندادم*
رزت : رومخ
* رفتم تو اتاقم طبق انتظارم کیان اونجا بود *
کیان : صبح بخیر کلوچه
رزت : ......
کیان : کجا بودی؟
رزت : سیاهچال
کیان : چرا همش میری اونجا.... به خاطر اون زنه
رزت : آره دیشب رفتم سراغش بهش گفتم چشمام چشکلی بود اگه بگه میارمش بیرون واقعا هم گفت ولی نمیارمش
کیان : شیطان کوچولو
رزت : ((خنده)) به علاوه اینکه خودم نمیخوام بیارمش بابام هم اجازه نمیده
کیان : اشکال نداره فقط باید یه هفته اون تو باشه
رزت : از کجا میدونی؟
کیان : از بابات شنیدم
رزت : آها
کیان : به هر حال میخوای بریم تو باغ قدم بزنیم
رزت : باشه
* رفتیم تو باغ و قدم زدیم *
* صبح بود رفتم تو سیاهچال *
ابیگل : اومدی خب منم بیار بیرون
رزت : نمیتونم
ابیگل : آخه چرا؟
رزت : باید صبر کنی تا وقتی که بابام خودش بخواد بیارتت بیرون من نمیتونم
ابیگل : من به تو هرچی خواستی رو گفتم
رزت : این کمکی نمیکنه
ابیگل : حداقل دخترمو بیارید ببینم
رزت : نمیشه
* حرکت کردم و از اونجا اومدم بیرون *
ابیگل : وایسااا
* اهمیت ندادم*
رزت : رومخ
* رفتم تو اتاقم طبق انتظارم کیان اونجا بود *
کیان : صبح بخیر کلوچه
رزت : ......
کیان : کجا بودی؟
رزت : سیاهچال
کیان : چرا همش میری اونجا.... به خاطر اون زنه
رزت : آره دیشب رفتم سراغش بهش گفتم چشمام چشکلی بود اگه بگه میارمش بیرون واقعا هم گفت ولی نمیارمش
کیان : شیطان کوچولو
رزت : ((خنده)) به علاوه اینکه خودم نمیخوام بیارمش بابام هم اجازه نمیده
کیان : اشکال نداره فقط باید یه هفته اون تو باشه
رزت : از کجا میدونی؟
کیان : از بابات شنیدم
رزت : آها
کیان : به هر حال میخوای بریم تو باغ قدم بزنیم
رزت : باشه
* رفتیم تو باغ و قدم زدیم *
- ۱۵۶
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط