...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:³⁹

شب بود و هوای سئول مثل همیشه پر از نور و هیاهو بود، اما توی آپارتمانِ شیک و مدرنِ نامجون، سکوت سنگینی حکم‌فرما بود. تهیونگ روبروی نامجون نشسته بود. نور چراغ مطالعه روی میز، چهره‌ی جدی نامجون رو روشن کرده بود و تهیونگ حس می‌کرد زیر ذره‌بینِ نگاهِ نافذشه. چند دقیقه پیش، بعد از اینکه با کلی تعارف و مقدمه‌چینی، تونسته بود نامجون رو راضی کنه که حرف مهمی داره، حالا همین‌جا، توی این سکوتِ پر از انتظار، گیر افتاده بود.
نامجون: (با صدایی که کمی توش نگرانی موج می‌زد) خب تهیونگ… گفتی حرف مهمیه. گوش می‌کنم.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و سعی کرد دست‌هاش رو که روی زانوهاش ناآروم حرکت می‌کردن، کنترل کنه. به چشم‌های نامجون زل زد، انگار داشت دنبال یه چراغ سبز می‌گشت.
تهیونگ: نامجون… من… من یه مدته که ا/ت رو دوباره دیدم.
نامجون ابروهاش رو بالا انداخت. یه کم تعجب تو صورتش بود، ولی هنوز شوکه نبود.
نامجون: ا/ت؟ همون… همون که…
تهیونگ: (حرفش رو قطع کرد) آره. همون که فکر می‌کردیم… همون که رفته بود.
نامجون به پشتی مبل تکیه داد و نگاهش عمیق‌تر شد. حالا دیگه فقط تعجب نبود، یه جور هوشیاری تو نگاهش دیده می‌شد.
نامجون: چطور ممکنه؟ سه‌سال پیش…
تهیونگ: قضیه پیچیده‌ست. یه تصادف بود… بعدش فراموشی… خانواده‌اش هم… خیلی چیزا بود که بهم دروغ گفته بودن. ولی اون زنده‌ست نامجون. اون الان اینجاست. پیش من.
سکوت دوباره برقرار شد. این بار سکوتش سنگین‌تر بود. نامجون هیچ حرفی نمی‌زد، فقط با دقت به تهیونگ نگاه می‌کرد. تهیونگ حس می‌کرد تمام وجودش داره می لرزیده و منتظرِ حکمِ آخرِ رهبر گروهه.
بعد از چند لحظه، نامجون نفس عمیقی کشید.
نامجون: (با صدایی که سعی می‌کرد آرومش رو حفظ کنه) تهیونگ… داری می‌گی… یعنی رابطه‌تون… از قبل از تصادف ادامه داشته؟ و الان دوباره…؟
تهیونگ: (سرش رو به تایید تکون داد) آره. همون موقع هم… داشتیم از هم دور می‌شدیم. اون شب هم سر همین با هم دعوا داشتیم. ولی الان… الان همه‌چی فرق می‌کنه. من نمی‌خوام دیگه از دستش بدم. نمی‌خوام قایم باشیم.
نامجون سرش رو خاروند و نگاهش رو از تهیونگ گرفت و به نقطه‌ای نامعلوم دوخت. معلوم بود داره تمام جوانب رو می‌سنجه.
...
دیدگاه ها (۰)

...

...

آخرین بحث پارت ۲۲

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط