داستان پند آموز راستان

داستان پند آموز راستان
مرد مغرور

🔹روزی مردی ساده‌لوح به سمت بازار حرکت کرد تا برای خودش الاغی بخرد. در راه، یکی از دوستانش او را دید و پرسید: «با این عجله کجا می‌روی؟»

🔹مرد با خوشحالی گفت: «به بازار می‌روم تا یک الاغ بخرم.» دوستش گفت: «بگو ان‌شاءالله!»

🔹مرد بادی به غبغب انداخت و گفت: «ان‌شاءالله دیگر برای چیست؟ پول که در جیبم است، الاغ هم که در بازار فراوان! دیگر چه نیازی به ان‌شاءالله است؟» و بدون توجه به حرف دوستش، راهی بازار شد.

🔹وقتی او به بازار رسید و در میان جمعیت و شلوغی چرخ می‌زد، یک جیب‌بُرِ حرفه‌ای در یک چشم‌برهم‌زدن، جیب مرد را زد و تمام پول‌هایش را دزدید.

🔹مرد که بعد از مدتی دست در جیبش کرد، دید کیسهٔ پولش نیست و دست از پا درازتر، بدون الاغ مجبور است به خانه برگردد.

🔹در راه بازگشت، دوباره همان دوستش را دید. دوستش که او را پیاده و غمگین دید، پرسید: «خب، چه شد؟ الاغ را خریدی؟»

🔹مرد با لحنی مغموم و پشیمان رو به او کرد و گفت: «ان‌شاءالله پولم را زدند، ان‌شاءالله الاغ نخریدم و ان‌شاءالله دارم دست‌خالی به خانه برمی‌گردم!»

#حکایت
دیدگاه ها (۰)

بهترین ورزش برای همه🤣😄

آمادگی گوسفندان برای روز عید قربان😂

سلام صبح زیباتون بخیر خدا جبران می‌کنه اون روزایی که اصلا صب...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

مرد مغرور🔹روزی مردی ساده‌لوح به سمت بازار حرکت کرد تا برای خ...

چانگبین بلشهدلتنگی #درخواستی #تک پارتی****صدای موسیقی همه جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط