پارت ۱۹ :
پارت ۱۹ :
یک هفته بعد، خونهی کوچک حومه شهر دوباره پر از زندگی شد. یونا و جونگکوک صبحها با هم قهوه میخوردند، عصرها در باغچه قدم میزدند و شبها زیر نور مهتاب حرف میزدند.
یک روز، یونا با خجالت به جونگکوک گفت: جونگکوک... یه خبر دارم.
جونگکوک با نگرانی پرسید: چی شده؟ بازم خبر بد؟
یونا سرش را پایین انداخت و با لبخندی گفت: نه، خبر خوب. من... باردارم.
جونگکوک برای لحظهای یخ زد. بعد با چشمانی پر از شوق، یونا را بغل کرد و چرخاند و فریاد زد: یعنی قراره پدر بشم؟ یعنی یه خونواده داریم؟
یونا با خنده گفت: آره، جونگکوک. حالا دیگه سهتاییم.
جونگکوک اشکهایش را پنهان کرد و او را محکم بغل کرد و گفت: این بهترین خبر زندگی منه. حالا دیگه همه چی کامل شد.
تهیونگ و جیمین که از پشت پنجره نگاه میکردند، با لبخند به هم نگاه کردند. تهیونگ گفت: بالاخره برادرم آرامش رو پیدا کرد.
جیمین دستی به شانهاش زد و گفت: تو هم روزی پیدا میکنی، تهیونگ. صبر داشته باش.
و در آن خانهی کوچک، زیر نور خورشید پاییزی، زندگی جدیدی شروع شد. پر از عشق، آرامش و امید به آینده.
---
یک هفته بعد، خونهی کوچک حومه شهر دوباره پر از زندگی شد. یونا و جونگکوک صبحها با هم قهوه میخوردند، عصرها در باغچه قدم میزدند و شبها زیر نور مهتاب حرف میزدند.
یک روز، یونا با خجالت به جونگکوک گفت: جونگکوک... یه خبر دارم.
جونگکوک با نگرانی پرسید: چی شده؟ بازم خبر بد؟
یونا سرش را پایین انداخت و با لبخندی گفت: نه، خبر خوب. من... باردارم.
جونگکوک برای لحظهای یخ زد. بعد با چشمانی پر از شوق، یونا را بغل کرد و چرخاند و فریاد زد: یعنی قراره پدر بشم؟ یعنی یه خونواده داریم؟
یونا با خنده گفت: آره، جونگکوک. حالا دیگه سهتاییم.
جونگکوک اشکهایش را پنهان کرد و او را محکم بغل کرد و گفت: این بهترین خبر زندگی منه. حالا دیگه همه چی کامل شد.
تهیونگ و جیمین که از پشت پنجره نگاه میکردند، با لبخند به هم نگاه کردند. تهیونگ گفت: بالاخره برادرم آرامش رو پیدا کرد.
جیمین دستی به شانهاش زد و گفت: تو هم روزی پیدا میکنی، تهیونگ. صبر داشته باش.
و در آن خانهی کوچک، زیر نور خورشید پاییزی، زندگی جدیدی شروع شد. پر از عشق، آرامش و امید به آینده.
---
- ۱۰۵
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط