شماره آزمایشگاه
شماره ۷ آزمایشگاه
فصل ۳ پارت ۱۸(فکنم)
ویو انیای بزرگتر
با چیزی دیدم از خوشحالی بال در اوردم
آنیا:لارننننن کارلوسسسسسس
همدیگه رو بغل کردیم
لارن و کارلوس:سلام مامان
ویو دامیان گذشته
همه جارو دنبالشون گشتیم ولی نبودن و وعض همه خیلی اشفته بود
نمیدونستیم چیکار کنیم که یهو
ویو انیای بزرگتر
انیا:اهان پس داستان از این قراره،نمیدونید که چقدر نگرانتون شدم
لارن:ولی هنوز که بقیه تو گذشته ان
انیا خواست چیزی بگه که با وارد شدن کسی حرفش قطع شد
دامیان:سلام بچه هاااا چطوری برگشتید
خلاصه رفتن باباشونو بغل کردن و ...
ماجرارو برا دامیان هم تعریف کردن
دامیان:که اینطور
ویو دامیان گذشته
که یهو یه حفره سفید ظاهر شد و هممون رو کشید داخلش
بکی:اییی کمرم شکست
انیا:این دیگه چی بود؟
رز:فکنم فلج شدم
رایان:بچه ها اینجارو نگاه کنید
همه پاشدن و اطرافشون رو نگاه کردن
رز:اخه اینجا که چیزی نیست نگاه کنیم
کارن:منظورش بالاسرتونه
همه بالا سرشون رو نگاه کردن و با دیدن شفق قطبی همه محوش شدن و همه چی از یادشون رفت
ویو کارلوس
داشتم تو راهرو دور خودم میچرخیدم و به اینکه چطوری اونارو برگردونیم که نگاهم رفت سمت پنجره
کارلوس:مامان،بابا،خواهر بیاین اینجارو نگاه کنید
همه اومدن
دامیان:چیشده؟
انیا:شفق قطبیه
لارن:خیلی قشنگه
انیا:اخرین بار که شفق قطبی دیدم ۱۷ سالم بود
دامیان:افرین انیا حق باتوعه فهمیدم
لارن:چیو فهمیدی بابا؟
دامیان همینطور که داشت کتشو میپوشید بره بیرون گفت:اخرین باری که ما شفق قطبی رو دیدیم وقتی بود که اومدیم اینده
انیا:حق با توعه
همه حاضر شدن برن جنگل
در جنگل
همه محو شفق قطبیه بودن و فکشون رو سه متر باز گذاشته بودن که یهو
پارت بعد رو بعدا میزارم قشنگام❤️❤️
فصل ۳ پارت ۱۸(فکنم)
ویو انیای بزرگتر
با چیزی دیدم از خوشحالی بال در اوردم
آنیا:لارننننن کارلوسسسسسس
همدیگه رو بغل کردیم
لارن و کارلوس:سلام مامان
ویو دامیان گذشته
همه جارو دنبالشون گشتیم ولی نبودن و وعض همه خیلی اشفته بود
نمیدونستیم چیکار کنیم که یهو
ویو انیای بزرگتر
انیا:اهان پس داستان از این قراره،نمیدونید که چقدر نگرانتون شدم
لارن:ولی هنوز که بقیه تو گذشته ان
انیا خواست چیزی بگه که با وارد شدن کسی حرفش قطع شد
دامیان:سلام بچه هاااا چطوری برگشتید
خلاصه رفتن باباشونو بغل کردن و ...
ماجرارو برا دامیان هم تعریف کردن
دامیان:که اینطور
ویو دامیان گذشته
که یهو یه حفره سفید ظاهر شد و هممون رو کشید داخلش
بکی:اییی کمرم شکست
انیا:این دیگه چی بود؟
رز:فکنم فلج شدم
رایان:بچه ها اینجارو نگاه کنید
همه پاشدن و اطرافشون رو نگاه کردن
رز:اخه اینجا که چیزی نیست نگاه کنیم
کارن:منظورش بالاسرتونه
همه بالا سرشون رو نگاه کردن و با دیدن شفق قطبی همه محوش شدن و همه چی از یادشون رفت
ویو کارلوس
داشتم تو راهرو دور خودم میچرخیدم و به اینکه چطوری اونارو برگردونیم که نگاهم رفت سمت پنجره
کارلوس:مامان،بابا،خواهر بیاین اینجارو نگاه کنید
همه اومدن
دامیان:چیشده؟
انیا:شفق قطبیه
لارن:خیلی قشنگه
انیا:اخرین بار که شفق قطبی دیدم ۱۷ سالم بود
دامیان:افرین انیا حق باتوعه فهمیدم
لارن:چیو فهمیدی بابا؟
دامیان همینطور که داشت کتشو میپوشید بره بیرون گفت:اخرین باری که ما شفق قطبی رو دیدیم وقتی بود که اومدیم اینده
انیا:حق با توعه
همه حاضر شدن برن جنگل
در جنگل
همه محو شفق قطبیه بودن و فکشون رو سه متر باز گذاشته بودن که یهو
پارت بعد رو بعدا میزارم قشنگام❤️❤️
- ۴۳۵
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط